منشور عقاید امامیّه
شرحی گویا ومستدل از عقاید شیعه اثنی عشری
در یکصد وپنجاه اصل
بخش نهم ایمان وکفر وبدعت وتقیه وتوسل…
اصل یکصد وبیستم
حدّ ایمان وکفر از بحثهای مهم کلامی است. «ایمان»، در لغت، به معنای تصدیق و«کفر» به معنای پوشاندن است، لذا به زارع نیز ـ که گندم را در دل زمین می نشاند ـ کافر گفته می شود. ولی مقصود از ایمان در اصطلاح عقاید وکلام، اعتقاد به وحدانیت خداوند، وباور داشتن روز قیامت ورسالت پیامبر خاتم(صلی الله علیه وآله وسلم) است، والبته ایمان به رسالت پیامبر خاتم(صلی الله علیه وآله وسلم)، شامل اذعان به نبوت پیامبران وکتب آسمانی پیشین وآنچه که پیامبر اسلام از تعالیم واحکام الهی برای بشر آورده است، نیز می شود.
پایگاه واقعی ایمان همان قلب انسان است، چنانکه قرآن کریم می فرماید: أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاِْیمَانَ(۱)
آنان کسانی هستند که خداوند ایمان را در دلهایشان ثبت کرده است. نیز درباره بادیه نشینانی که در برابر قدرت اسلام، دست تسلیم بر سر نهاده ولی دلهایشان از فروغ ایمان خالی است، می فرماید:
وَلَمَّا یَدْخُلِ الاِْیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ(۲)
هنوز ایمان در قلوب شما وارد نشده است. ولی البته حکم به ایمان یک فرد، مشروط به این است که به وسیله زبان یا طرق دیگر، آن را اظهار کند ویا لااقل باور خود
را انکار ننماید. زیرا در غیر این صورت حکم بهایمان او نخواهد شد، چنانکه می فرماید:
وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ(۱)
آیات خدا را با آنکه به آن یقین داشتند انکار کردند.
با این بیان حد کفر نیز روشن می گردد. هر گاه انسانی وحدانیت حق متعال، یا روز قیامت، ویا رسالت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) را انکار کند، مسلّماً محکوم به کفر خواهد بود، چنانکه انکار یکی از مسلمات آیین پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) که به طور روشن مستلزم انکار رسالت باشد، آدمی را محکوم به کفر می سازد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) آنگاه که علی (علیه السلام) را برای فتح قلاع خیبر ورانه می کرد، پرچمی به دست او داد ویادآور شد که صاحب این پرچم این خیبر را فتح کرده وباز می گردد. در این هنگام علی (علیه السلام) رو به پیامبر کرد وگفت: حد نبرد با آنان چیست؟ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«قاتِلْهُمْ حَتّی یَشْهدوا لاإِله إِلاّالله وَانّ محمّداً(صلی الله علیه وآله وسلم) رسول الله، فإذا فعوا ذلک فَقَد مَنَعُوا مِنْک دِمائَهُمْ وَأَمْوالَهُم إلاّ بحَقّها وَحسابهم علی الله»(۲).
با آنان نبرد کن تا آنکه به یگانگی خدا ورسالت محمد گواهی دهند. هر گاه گواهی دادند، خونها ومالهای آنان محترم خواهد بود، مگر آنجا که به حق (کشته، یا اموالشان گرفته شود) وحساب آنها با خداست.
نیز فردی از امام صادق(علیه السلام) پرسید: کمترین چیزی که مایه ایمان بنده به خدا می شود چیست؟ امام پاسخ داد:
«یشهد أن إله إلاّالله وانّ محمّداً(صلی الله علیه وآله وسلم) عبدُه ورسولُه، ویُقَّرُ بالطاعةِ ویَعرِفُ إمامَ زمانه فإذا فعل ذلک فهو مؤمن»(۱).
کمترین مرتبه ایمان این است که به وحدانیت خدا وبندگی ورسالت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) گواهی دهد واطاعت از حق را بپذیرد وامام زمان خود را بشناسد. هرگاه چنین کرد او مؤمن است.
اصل یکصد وبیست ویکم
گرچه حقیقت ایمان همان اعتقاد قلبی است، ولی نباید پنداشت که این مقدار ایمان برای رستگاری انسان کافی است، بلکه شخص باید به آثار ولوازم عملی آن نیز ملتزم باشد. لذا در بسیاری از آیات وروایات، مؤمن واقعی کسی شناخته شده است که ملتزم به آثار ایمان وانجام دهنده فرایض الهی باشد. چنانکه قرآن در سوره عصر همه انسانها را زیانکار شمرده واز آن میان تنها گروه زیر را استثنا کرده است:
إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
مگر کسانی که ایمان بیاورند وعمل صالح انجام دهند وهمدیگر را به حق وپایداری در راه آن سفارش کنند.
امام باقر(علیه السلام) از حضرت علی (علیه السلام) نقل می کند که مردی به او گفت: آیا هر کس به وحدانیت خدا ورسالت پیامبر گواهی دهد، مؤمن است؟ حضرت فرمود:
«فَأَین فرائض الله»:
پس فرائض الهی کجا رفت؟!
نیز امیر مؤمنان فرمود:
«لو کان الایمانُ کلاماً لم ینزِل فیه صوم ولا صلاة ولا حول ولا حرام».
اگر ایمان، به صِرفِ گفتن شهادتین بود، دیگر روزه ونماز، وحلال وحرامی تشریع نمی گشت(۱).
از گفتار فوق نتیجه می گیریم که، ایمان دارای مراتب مختلف بوده وهر مرتبهای نیز برای خود اثری ویژه دارد. اعتقاد قلبی به ضمیمه اظهار یا دست کم عدم انکار، کمترین مرتبه ایمان است که یک رشته آثار دینی ودنیوی بر آن مترتب می گردد، در حالیکه مرتبه دیگر ایمان، که مایه رستگاری انسان در دنیا وآخرت است، در گرو التزام به آثار عملی آن می باشد.
نکته در خور ذکر این است که در برخی از روایات عمل به فرایض دینی نیز جزو ارکان ایمان به شمار آمده است. امام هشتم(علیه السلام) از پدران خود وآنان از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می کنند که آن حضرت فرمود:
«الإیمانُ معرفةٌ بِالقَلْب واقرارٌ باللسان وعملٌ بالأرکان»(۲).
ایمان معرفت قلبی ، اقرار زبانی ، وعمل به وسیله اعضا وجوارح است.
در برخی از از روایات در کنار شهادتین، اموری همچون برپا داشتن نماز، پرداخت زکات، انجام دادن فریضه حج وروزه ماه رمضان نیز قید شده است(۳). این گونه روایات، یا ناظر به این است که به وسیله این اعمال می توان افراد مسلمان را از غیر مسلمان باز شناخت، ویا اینکه ذکر شهادتین در صورتی نجات بخش است که اعمال شرعی نیز به آن ضمیمه شود; اعمالی که نماز، زکات، حج، وروزه از مهمترین آنهاست.
با توجه به دو اصل یاد شده نباید هیچ فرقهای از مسلمین، فرقه دیگر را به عنوان اینکه در برخی از فروع دینی با یکدیگر مخالفند، تکفیر کند. چه ملاک کفر این است که شخص، منکر یکی از اصول سه گانه یا منکر چیزی باشد که انکار آن ملازم با انکار یکی از سه چیز است، واین ملازمه در صورتی تحقق می پذیرد که حکم آن چیز از شریعت آنچنان بدیهی وروشن باشد که هرگز نتوان میان انکار آن واعتراف به اصول، جمع کرد.
از این روی سزاست که مسلمانان در تمام مراحل اخوت اسلامی خویش را حفظ کنند واختلاف در اموری را که مربوط به اصول نیست، مایه نزاع واحیاناً تفسیق وتکفیر یکدیگر قرار ندهند ودر اختلافات فکری وعقیدتی نیز، به گفت وشنود علمی وتحقیقی با یکدیگر اکتفا کنند واز اِعمالِ تعصبات خشک غیر منطقی وتهمت وتحریف بپرهیزند.
اصل یکصد وبیست ودوم
از آنجا که مسلمانان جهان در اصول سه گانه(۱) وحدت نظر دارند، نباید گروهی به خاطر اختلاف در برخی از اصول یا فروع، یکدیگر را تکفیر کنند، زیرا بسیاری از اصول مورد اختلاف جزء مسایل کلامی است که بعدها در میان مسلمانان مطرح شده وهر گروهی برای خود دلیل ومدرکی دارد. بنابراین، اختلاف در این مسایل نمی تواند وسیله تکفیر یا تفسیق یکدیگر باشد ووحدت اسلامی را بر هم بزند، بهترین راه برای حل اختلاف، گفت وشنود علمی است بدور از تعصبات خشک وغیر منطقی .
قرآن کریم می فرماید:
یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللهِ فَتَبَیَّنُوا وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً(۱)
ای افراد با ایمان هر گاه در روی زمین به سیر وساحت پرداختید در تشخیص مؤمن از کافر دقت کنید وبه آن کس که به شما سلام بگوید (خود را هم آیین شما نشان دهد) نگویید مؤمن نیستی .
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) ضمن بیان پایههای اسلام یادآور می شود که مسلمانی حق ندارد، مسلمان دیگر را به خاطر انجام گناهی تکفیر کند یا او را مشرک بنامد(۲).
اصل یکصد وبیست وسوم (بدعت)
«بدعت» در لغت به معنی کار نو وبی سابقهای است که بیانگر نوعی حسن وکمال در فاعل می باشد، چنانکه یکی از صفات خداوند «بدیع» است.
بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ(۳)
مفهوم اصطلاحی بدعت نیز آن است که انسان چیزی را که جزو شریعت نیست، به آن نسبت دهد، وکوتاهترین عبارت برای تعریف اصطلاح بدعت آن است که بگوییم:
إدْخالُ مالَیْسَ مِنَ الدِّینِ فیالدِّینِ.
بدعت گذاری در دین از گناهان کبیره بوده ودر حرمت آن هیچ تردیدی نیست. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
کُلُّ مُحْدثة بِدْعَةٌ وَکُلُ بِدْعَة ضَلالَةٌ، وَکُلُّ ضَلالَة فِیالنّار»(۱).
نکته مهم در مسئله بدعت، تنها این است که مفهوم بدعت به صورتی جامع ومانع تعریف وتبیین شود تا بدعت از غیر آن تمیز داده شود در این زمینه، برای درک حقیقت بدعت، بایستی به دو مطلب توجه نمود:
۱٫ بدعت، نوعی تصرف در دین، از طریق افزودن یا کاستن شریعت است. بنابراین، آنجا که نوآوری ربطی به دین و شریعت نداشته، بلکه به عنوان یک مسئله عرفی وعادی انجام گیرد، بدعت نخواهد بود (هر چند مشروع بودن آن مشروط به این است که ابداع وابتکار مزبور در شرع محرّم وممنوع نباشد). فی المثل، بشر از نظر مسکن وپوشاک ودیگر وسایل زندگی همواره دست به نوآوریهایی می زند وبویژه در عصر ما بسیاری از روشها وابزارهای معمول زندگی دگرگون شده وبرای نمونه انواع ورزشها وتفریحات جدید پدید آمده است. بدیهی است همه اینها یک نوع بدعت (به معنی نوآوری ) بوده، ولی ارتباط به بدعت در شرع ندارد. تنها، چنانکه گفتیم، حلال بودن آنها واستفاده از آنها مشروط به این است که مخالف با احکام وموازین شرع نباشند. مثلاً اختلاط زن ومرد بدون حجاب در مجالس ومحافل، که از ارمغانهای فاسد غرب می باشد، حرام است ولی بدعت نیست، زیرا کسانی که در این محافل شرکت می کنند، این کار را به عنوان یک عمل مشروع که اسلام بر آن صحه نهاده انجام نمی دهند، بلکه
احیاناً با اعتقاد به اینکه امری مخالف شرع است، روی عدم مبالات تن به این کار می دهند. لذا گاه تنبّه یافته وتصمیم جدّی می گیرند که دیگر در آنها شرکت نورزند.
برای توضیحات فوق، چنانکه ملتی روز یا روزهایی را برای خود موسم شادی وگردهمایی معین کنند، امّا نه به این قصد که شرع چنین دستوری داده است، چنین کاری بدعت نیست، هر چند بایستی حلّیّت وحرمت آن از جهات دیگر مورد بحث وبررسی قرار گیرد.
از اینجا روشن می شود که بسیاری از نوآوریهای بشری در زمینه هنر، ورزش، صنعت وغیره از قلمرو بدعت اصطلاحی بیرون بوده، وآنچه درباره آنها مطرح است مسئله حلال وحرام بودن آنها از جهات دیگر است که خود ملاک ومقیاس خاص خویش را دارد.
۲٫ اساس بدعت در شرع به این نکته باز می گردد که چیزی را به عنوان یک امر شرعی که دین به آنها فرمان داده به کار برند، در حالیکه برای مشروعیّت آن، اصل یا ضابطهای در شرع وجود نداشته باشد; ولی هر گاه کاری را که انسان به عنوان یک عمل دینی انجام می دهد، دلیل شرعی یی (به صورت خاص، یا کلّی وعام) بر مشروعیّت آن وجود داشته باشد، آن عمل بدعت نخواهد بود. از اینروست که علامه مجلسی ، عالم بزرگ شیعی ، می گوید:
«البِدْعَةُ فی الشَّرعِ ما حَدَثَ بَعْدَالرَّسُولِ بما انّه من الدین وَلَمْ یَکُنْ فِیهِ نَصٌّ عَلی الخُصوصِ وَلا یَکُونُ داخلاً فی بَعْضِ العُمُوماتِ»(۱).
بدعت در شرع، چیزی است که پس از رسول گرامی حادث شده ودلیل شرعی
خاص یا عامّی نیز جواز آن در کار نباشد.
ابن حجر عسقلانی ، دانشمند مشهور اهل سنت، نیز می گوید:
«البدعةُ ما أُحدثَ ولیس له أصل فِی الشرع، وما کانَ له أصل یدلّ علیه الشّرع فلیس ببدعة»(۱).
بدعت چیزی است که (پس از پیامبر) پدید آمده باشد، دلیلی حاکی از جواز آن در شریعت یافت نشود; وآن چیزی که اصل وریشهای در دین دارد، بدعت نخواهد بود.
آری ، هر گاه عملی را که به شرع نسبت می دهیم مستند به دلیلی خاص یا ضابطهای کلی در شرع باشد، مسلّماً بدعت نخواهد بود. صورت نخست (وجود دلیل خاص) نیاز به بیان ندارد. مهم توضیح قسمت دوم است، زیرا چه بسا ممکن است یک عمل ظاهراً حالت نوآوری داشته ودر تاریخ اسلام بی سابقه باشد ولی معناً تحت ضابطهای قرار گیرد که شرع اسلام آن را به صورت کلی پذیرفته است. به عنوان نمونه، می توان از سربازگیری عمومی یاد کرد که امروزه در نوع کشورها اجرا می شود. دعوت جوانان به خدمت زیر پرچم به عنوان وظیفه دینی ، هر چند حالت نوآوری دارد، ولی چون یک اصل وقاعده دینی پشتیبان آن است بدعت نخواهد بود. زیرا قرآن می فرماید:
وَأَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعْتُم مِن قُوَّة(۲)
بدیهی است بر اثر تحوّلات جهانی ، آموزش عمومی رزمی جوانان موجب آمادگی بیشتر در مقابل دشمن مترصد وگوش بزنگ است وعمل به روح آیه شریفه، در عصر ما، مقتضی همین امر است.
از بیان فوق، بسیاری از شبهات واهی که بر دست وپای برخی از افراد پیچیده است حل می شود. برای نمونه، انبوه مسلمانان جهان روز میلاد پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) را جشن می گیرند وگروهی این امر را بدعت می نامند! در حالیکه، طبق آنچه گفتیم، هرگز ملاک بدعت بر آن صادق نیست. زیرا به فرض هم که این نوع تکریم واظهار محبت، در شرع وارد نشده باشد، ولی اظهار محبت به پیامبر گرامی اسلام وخاندان او ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ یکی از اصول مسلّم اسلام است که این گونه جشنها واحتفالات مذهبی جلوه ومظهری از آن اصل کلّی است. پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«لا یُؤْمِنُ أَحدُکُمْ حَتّی أَکونَ أَحبَّ إلیهِ مِنْ مالِهِ وَأَهلِهِ وَالنّاس أجْمَعین»(۱).
هیچکدام از شما مؤمن نخواهد بود، مگر آنکه من نزد او از فرزندان وی وتمامی مردم، محبوبتر باشم.
ناگفته پیداست کسانی که در موالید پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) واهل بیت او(علیهم السلام)اظهار شادمانی کرده وبدین منظور مجالسی تشکیل می دهند، هدفشان این نیست که برگزاری جشن در این ایام، منصوص بوده ودستور برگزاری جشن عیناً به صورت خاص امروزی ، در شرع وارد شده است; بلکه اعتقاد آنان این است که اظهار محبت به رسول گرامی واهل بیت او یک اصل کلی است که در کتاب وسنت با تعابیر گوناگون بر آن تکیه شده است.
قرآن کریم می فرماید:
قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی (۲)
بگو من برای ابلاغ رسالت پاداش نمی طلبم مگر دوستی خویشاوندان ونزدیکان.
واین اصل می تواند در شئون مختلف زندگی فردی واجتماعی مسلمین، برای خود جلوهها ومظاهری پیدا کند. گرفتن جشن در موالید، جنبه یادآوری نزول رحمت وبرکت خدا در آن ایام، وشکر گزاری به درگاه الهی را دارد واین امر (جشن در روز نزول رحمت)، در شرایع پیشین نیز سابقه داشته است، چنانکه به صریح قرآن، حضرت عیسی (علیه السلام) از خدای متعال درخواست کرد مائدهای آسمانی بر وی وجمع یارانش فرو فرستد تا روز نزول مائده را او وپیروانش ـ در توالی نسلها ـ عید گیرند:
قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ اللّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَیْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَکُونَ لَنَا عِیداً لاَِوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآیَةً مِنکَ وَارْزُقْنَا وَأَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ (۱)
همانگونه که یادآور شدیم، بدعت عبارت از آن نوع تصرفات در دین است که برای آنها مدرک صحیحی در شرع (به صورت خاص یا عام) وجود نداشته باشد، وباید توجه نمود که روایات ائمه اهل بیت(علیهم السلام)، به حکم حدیث متواتر «ثقلین»، از مصادر شریعت ودلایل احکام دینی به شمار می رود. بنابراین، هر گاه حضرات معصومین سلام الله علیهم اجمعین بر جواز یا منع چیزی تصریح کنند، پیروی از گفتار آنان پیروی از دین بوده ومشمول عنوان بدعت گذاری در دین نخواهد بود.
در پایان یادآور می شویم بدعت به معنی تصرف بدون اذن، پیوسته قبیح وحرام بوده وقرآن از آن بان جمله:
قُلْ آللهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللهَ تَفْتَرُونَ(۲) یاد می کند.
در این صورت تقسیم بدعت (به این معنی ) به قبیح وحسن وحرام وجائز، معنی صحیحی نخواهد داشت.
آری «بدعت» در معنای عام لغوی آن، به معنی نوآوری در امور زندگی بدون آنکه آن را ب شرع منسوب دارند، می تواند صور گوناگون داشته ومشمول یکی از احکام خمسه تکلیفیه (واجب، حرام، مکروه، مستحب ومباح) قرار گیرد.
اصل یکصد وبیست وچهارم (تقیه)
یکی از تعالیم قرآن این است که، در مواردی که جان وعِرض ومال یک فرد مسلمان در اثر اظهار عقیده به خطر خواهد افتاد می تواند عقیده خود را کتمان کند. در اصطلاح شرعی به این امر «تقیه» گفته می شود. جواز تقیه، نه تنها مدرک شرعی دارد، بلکه عقل وخرد نیز بر درستی ولزوم آن در شرایط حساس گواهی می دهد. چه، از یک طرف حفظ جان ومال وآبرو لازم است، واز طرف دیگر عمل بر وفق عقیده یک وظیفه دینی است. امّا در مواردی که اظهار عقیده جان ومال وآبروی شخص را به خطر می افکند واین دو وظیفه وتکلیف مهمتر را بر دیگری مقدم بدارد. در حقیقت، تقیه سلاح ضعفا در مقابل اشخاص قدرتمند وبی رحم است، وپیداست که اگر تهدیدی در کار نباشد، انسان نه عقیده خویش را کتمان می کند ونه بر خلاف اعتقاد خود عمل می نماید.
قرآن در مورد عمّار یاسر (و کسانی که اصولاً در چنگ کافران گرفتار شده وبه رغم ایمان استوار قلبی خویش، صورتاً برای تخلص آنان لفظ کفر را بر زبان جاری می کنند) چنین می فرماید:
مَن کَفَرَ بِاللهَ مِن بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْیمَانِ(۱)
کسی که پس از ایمان به خدا کفر ورزد (به سزای عمل خود می رسد) مگر کسی که از روی ناچاری واجبار اظهار کفر کند، ولی قلبش به ایمان، قرص ومحکم باشد.
در آیه دیگر می فرماید:
لاَ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللهِ فِیْ شَیْء إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللهِ الْمَصِیر(۲)
روا نیست مؤمنان کافران را به جای مؤمنان ولی خود گیرند، وهر کس چنین کند پیوند خویش را با خداوند گسسته است; مگر اینکه خود را (برای ایمنی از شر آنها) در حصن وحفاظِ تظاهر به قبول ولابتشان قرار دهید. خداوند شما را از مخالفت با خویش برحذر می دارد وبازگشت همگان به سوی خدا است.
مفسران اسلامی در شرح این دو آیه، همگی اصل تقیه را اصلی مشروع دانستهاند(۳).
اصولاً هر کس مطالعه مختصری در تفسیر وفقه اسلامی داشته باشد می داند که اصل تقیه از اصول اسلامی ونمی توان آیات یاد شده در فوق ونیز عمل مؤمن آل فرعون در کتمان ایمان خویش واظهار خلاف آن را(۴) نادیده گرفت. وتقیه را به طور کلّی منکر شد.
ضمناً در خور ذکر است که هر چند آیات تقیه در مورد تقیه از کافران وارد شده، ولی ملاک آن، که همان حفظ جان وعرض ومال مسلمین در شرایط حساس وناگوار است، اختصاص به کافران ندارد، واگر اظهار عقیده ویا عمل شخص بر وفق آن، نزدیک فرد مسلمان نیز موجب خوف شخص بر جان ومال خویش باشد، تقیه در این مورد حکم تقیه از کافر را خواهد داشت. این سخنی است که دیگران نیز به آن تصریح کردهاند. رازی می گوید: مذهب شافعی این است که هر گاه وضع مسلمانان در میان تخود همان حالتی را به خود گرف که مسلمانان در میان کفّار (حربی ) دارند، تقیه برای حفظ جان جایز است.
همچنین تقیه منحصر به ضرر جانی نبوده وحتی ضرر مالی نیز مجوّز تقیه است; مالی که حرمت آن مانند حرمت خون مسلمان است، واگر کسی در راه آن کشته شود، شهید می باشد(۱).
ابو هریره می گوید: من از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) دو گونه تعالیم ودستورات دریافت کردهام. برخی را در میان مردم متشر کردم، ولی از نشر برخی دیگر خودداری کردم. چه، اگر انجام می دادم کشته می شدم(۲).
کارنامه زندگی خلفای اموی وعباسی سرشار از ظلم وستم است. در آن روزگار، نه تنها شیعیان به علت اظهار عقیده مطرود ومنزوی شدند، بلکه محدثان اهل سنت نیز در دوران مأمون درمسئله «خلق قرآن» غالباً راه تقیه را در پیش گرفته وجز یک نفر همگی پس از صدور بخشنامه مأمون درباره خلق قرآن، بر خلاف عقیده قلبی خویش موافقت نشان دادند، که داستان آن در
تاریخ آمده است(۱).
اصل یکصد وبیست وپنجم (تقیه)
بر اساس منطق شیعه، تقیه در شرایطی واجب، ولی در برخی شرایط نیز حرام است، وانسان در آن شرایط نباید به بهانه اینکه جان ومال وی به خطر می افتد تقیه کند. گروهی تصور می کنند که شیعه مطلقاً تقیه را واجب می داند، در حالیکه این تصور غلط بوده وروش پیشوایان شیعه هرگز چنین نبوده است. زیرا آنان با در نظر گرفتن شرایط ورعایت مصالح ومفاسد، در هر زمان راهی خاص ومناسب را انتخاب می کردند ولذا می بینیم که گاه تقیه نکرده وجان ومال خود را در راه اظهار عقیده فدا می کردند.
اصولاً پیشوایان معصوم شیعه غالباً به وسیله شمشیر یا زهر جفای دشمنان به شهادت رسیدهاند، در حالیکه یقیناً اگر آنان به حاکمان عصر خویش چهره خوش وزبان شیرین نشان می دادند، قدرتمندان حاکم چه بسا بزرگترین وعالی ترین مقامات را نیز در اختیار آنان می نهادند; ولی آنها خوب می دانستند که تقیّه (فی المثل در برابر یزید) مایه نابودی دین ومحو ومذهب است.
در شرایط کنونی نیز برای رهبران دینی مسلمین دو نوع تکلیف وجود دارد: در شرایطی راه تقیه را در پیش گیرند; ودر شرایط دیگر، که اساس دین در خطر است، جان به کف گرفته به استقبال مرگ روند.
در پایان یادآور می شویم که تقیه یک امر شخصی ومربوط به وضع فرد یا افراد ضعیف وناتوان در برابر دشمن قهار است، که اگر تقیه نکند هم جانشان در
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ تاریخ طبری : ۷ / ۱۹۵ـ۲۰۶٫
خطر است وهم بر قتل آنها اثری مترتب نیست. ولی در تعلیم وتببین معارف واحکام دینی ، تقیّه موردی نخواهد داشت، مثلاً دانشمندی کتابی را بر اساس تقیه بنویسید وعقاید انحرافی وخلاف را، به عنوان عقاید شیعه، هیچگاه کتابی در زمینه عقاید واحکام بر اساس تقیه نوشته نشده است، بلکه علمای شیعه در سختترین شرایط نیز عقیده حقّه خویش را اظهار داشتهاند.
البته ممکن است در میان آنان پیرامون اصل یا مسئلهای خاص اختلاف نظر وجود داشته باشد، ولی هرگز در طول تاریخ یک بار هم اتفاق نیفتاده که دانشمندان شیعه رساله یا کتابی را ـ به بهانه تقیه ـ بر خلاف آرا ودر خفا چیزی دیگر، واگر کسی چنین روش داشته باشد از جرگه شیعه امامیه خارج است.
در اینجا، به کسانی که فهم وهضم تقیه برای آنان سنگین بوده وتحت تأثیر تبلیغات سوء دشمنان تشیع قرار دارند، اکیداً توصیه می کنیم که یک دوره تاریخ شیعه را در عهد امویان وعباسیان، وحتی عثمانیها در ترکیه وشامات، مطالعه کنند تا بدانند که این گروه برای دفاع از عقیده وپیروی از اهل بیت(علیهم السلام)چه بهای گزافی را پرداختهاند، چه قربانیهایی داده، وچه مصایب تلخی را تحمل کردهاند، تا آنجا که حتی از خانه وکاشانه خود به کوهها پناه بردهاند.
شیعیان، با وجود رعایت تقیه، چنین وضعی داشتند، حال اگر این اصل را رعایت نمی کردند چه وضعی پیش می آمد؟! وبراستی آیا در آن صورت اثری از تشیع در جهان باقی می ماند؟!
اصولاً باید توجه داشت که، اگر نکوهشی در تقیّه هست در اصل متوجه مسبّبان آن است. کسانی مستوجب نکوهشیند که به جای اجرای عدل ورأفت اسلامی ، سختترین وکشندهترین اختناقهای سیاسی ومذهبی را بر پیروان عترت نبوی (علیهم السلام) تحمیل می کردند، نه کسانی که از روی ناچاری برای حفظ جان
ومال وناموس خویش به تقیه پناه می بردند! وشگفت اینجاست که برخی کسان، به جای نکوهش مسبّبان تقیه یعنی ظالمان، تقیه کنندگان، یعنی مظلومان را نکوهش کرده ومتهم به نفاق می کنند! حال آنکه فاصله «نفاق» با «تقیه» از زمین تا آسمان است: منافق، کفر را در دل خویش پنهان کرده ودر ظاهر ابراز ایمان می کند، در حالیکه مسلمان در حال تقیه قلبی لبریز از ایمان دارد وصرفاً به علت ترس از آزار طاقت فرسای ظالم، اظهار خلاف می نماید.
اصل یکصد وبیست وششم (توسل)
زندگی بشر بر اساس بهرهگیری از وسائل واسباب طبیعی استوار است که هر یک آثار ویژه خود را دارند. همه ما هنگام تشنگی آب می نوشیم، وهنگام گرسنگی غذا می خوریم. چه، رفع نیاز توسط وسائل طبیعی ، به شرط آنکه برای آنها «استقلال در تأثیر» قائل نشویم، عین توحید است. قرآن یادآور می شود که: دوالقرنین در ساختن سد از مردم درخواست کمک کرد:
فَأَعِینُونِی بِقُوَّة أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً(۱).
باقدرت خویش مرا یاری کنید تا میان شما وآنان (یأجوج ومأجوج) سدّی بر پا سازم.
کسانی که شرک را به معنی «تعلّق وتوسّل به غیر خدا» تفسیر می کنند، حرفشان تنها در صورتی صحیح است که ما برای ابزار ووسائط موجود، «اصالت واستقلال» قائل شویم، وگرنه چنانچه آنها را وسایلی بدانیم که، به مشیّت واذن الهی ، ما را به نتیجه می رسانند از مسیر توحید خارج نشدهایم،
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ (کهف / ۹۵).
واصولاً زندگی بشر از روز نخست بر این اساس، یعنی استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار بوده وپیشرفت علم وصنعت نیز در همین راستا صورت گرفته ومی گیرد.
ظاهراً توسّل به اسباب طبیعی مورد بحث نیست، سخن درباره اسباب غیر طبیعی است که بشر جز از طریق وحی راهی به شناخت آنها ندارد. هر گاه در کتاب وسنت چیزی به عنوان وسیله معرفی شده باشد، تمسّک به آن همان حکمی را دارد که در توسل به امور طبیعی جاری است. بنابراین، ما زمانی می توانیم با انگیزه دینی به اسباب غیر طبیعی تمسک جوییم، که دو مطلب ملحوظ نظر قرار گیرد:
۱٫ از طریق کتاب وسنت، وسیله بودن آن چیز برای نیل به مقاصد دنیوی یا اُخروی ثابت شود;
۲٫ برای اسباب ووسائل، هیچگونه اصالت واستقلالی قائل نشده وتأثیر آنها را منوط به اذن ومشیّت الهی بدانیم.
قرآن کریم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوی دعوت کرده می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ(۱)
ای افراد با ایمان خود را از خشم وسخط الهی واپایید، وبرای تقرّب به او وسیلهای جستجو کنید، ودر راه وی جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.
باید توجه نمود که وسیله به معنای تقرب نیست، بلکه چیزی است که مایه تقرب به خدا می گردد ویکی از طرق آن، جهاد در راه خدا است که در آیه ذکر
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ (مائده / ۳۵).
شده است ودر عین حال می تواند، چیزهای دیگر نیز وسیله تقرب باشد(۱).
اصل یکصد وبیست وهفتم (توسل)
در اصل گذشته ثابت است که توسل به اسباب طبیعی وغیر طبیعی (به شرط اینکه، رنگ استقلال در تأثیر به خود نگیرند) عین توحید است. شکی نیست که انجام واجبات ومستحبات، همچون نماز وروزه وزکات وجهاد وغیره در راه خدا، همگی وسایل معنوی یی هستند که انسان را به سر منزل مقصود، که همان تقرب به خداوند است می رسانند. انسان در پرتو این اعمال، حقیقت بندگی را می یابد ودر نتیجه به خدا نزدیک می شود. ولی باید توجه نمود که وسایل غیر طبیعی ، منحصر به انجام امور عبادی نیست، بلکه در کتاب وسنت یک رشته وسایل معرفی شده که توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد که ذیلاً برخی از آنها را یادآور می شویم:
۱٫ توسل به اسما وصفات حسنای الهی که در کتاب وسنت وارد شده است، چنانکه می فرماید:
وَللهِِ الاَْسْماءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا(۲)
اسماء حسنی مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسیله آنها بخوانید.
در ادعیه اسلامی ، توسل به اسما وصفات الهی فراوان وارد شده است.
۲٫ توسل به دعای صالحان که برترین نوع آن توسل به ساحت پیامبران واولیای خاص خداوند است تا برای انسان از درگاه الهی دعا کنند.
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ راغب در مفردات (ذیل ماده وسل) می گوید: الوسیلة التوسل إلی الشیء برغبة وحقیقة الوسیلة إلی الله مراعاة سیله بالعلم والعبادة وتحرّی مکارم الشریعة.
۲ ـ اعراف / ۱۸۰٫
قرآن مجید به کسانی که بر خویشتن ستم کردهاند (گنهکاران) فرمان می دهد سراغ پیامبر روند ودر آنجا هم خود طلب مغفرت کنند، وهم پیامبر برای آنان طلب آمرزش کند. ونوید می بخشد که: در این موقع خدا را توبهپذیر ورحیم خواهد یافت، چنانکه می فرماید:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرَوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِیماً(۱)
در آیه دیگر، منافقان را نکوهش می کند که چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پیامبر بروند تا درباره آنان از خداوند طلب آمرزش کنند، سرپیچی می کنند؟! چنانکه می فرماید:
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رُسُولُ اللهَ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُم مُسْتَکْبِرُونَ(۲)
از برخی از آیات بر می آید که در امتهای پیشین نیز چنین سیرهای جریان داشته است. فی المثل، به صریح قرآن، فرزندان یعقوب(علیه السلام) از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا برای آنان طلب آمرزش کند ویعقوب نیز درخواست آنان را پذیرفت ووعده استغفار داد: یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ َالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(۳)
ممکن است گفته شود: توسل به دعای صالحان، در صورتی عین توحید (و یا لااقل مؤثر) است که کسی به او توسل می جوییم در قید حیات باشد، ولی اکنون که انبیا واولیا از جهان رخت بر بستهاند، چگونه توسل به آنان می تواند
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ نساء / ۶۴٫
۲ ـ منافقون / ۵٫
۳ ـ یوسف / ۹۷ ـ ۹۸٫
مفید وعین توحید باشد؟
در پاسخ به این سؤال یا ایراد، دو نکته را بایستی یادآور شویم:
الف ـ حتی اگر فرض کنیم شرط توسل به نبی یا ولی حیات داشتن آنهاست، در این صورت توسل به انبیا واولیای الهی پس از مرگ آنان، تنها کاری غیر مفید خواهد بود، نه مایه شرک; واین نکتهای است که غالباً از آن غفلت شده، وتصور می گردد که حیات وموت، مرز توحید وشرک است! در حالیکه بر فرض قبول چنین شرطی (حیات انبیا واولیا در هنگام توسل دیگران به آنان)، زنده بودن شخص نبی وولی ، ملاک مفید وغیر مفید بودن توسل خواهد بود، نه مرز توحیدی بودن وشرکآمیز بودن عمل!
ب ـ مؤثر ومفید بودن توسل دو شرط بیشتر ندارد:
۱٫ فردی که به وی توسل می جویند، دارای علم وشعور وقدرت باشد;
۲٫ میان توسل جویندگان واو ارتباط برقرار باشد; ودر توسل به انبیا واولیایی که ما از جهان در گذشتهاند، هر دو شرط فوق (درک وشعور، ووجود ارتباط میان ما وآنان) به دلایل روشن عقلی ونقلی ، تحقق دارد.
وجود حیات برزخی یکی از مسایل مسلّم قرآنی وحدیثی است که دلایل آن را در اصل ۱۰۵ و۱۰۶ یادآور شدیم. در جایی که، به تصریح قرآن، شهدای راه حق حیاب وزندگی دارند، مسلّماً پیامبران واولیای خاص الهی ـ که بسیاری از ایشان خود نیز شهید شدهاند: از حیات برتر وبالاتری برخوردارند.
بر وجود ارتباط میان ما واولیای الهی دلایل بسیاری در دست است که برخی را ذیلاً یادآور می شویم:
۱٫ همه مسلمانان در پایان نماز شخص پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) را خطاب قرار داده ومی گویند: السّلام علیک أیّها النبی ورحمة الله وبرکاته;
آیا آنان براستی کار «لغوی » انجام می دهند وپیامبر این همه سلام را نمی شنود وپاسخی نمی دهد؟!
۲٫ پیامبر گرامی در جنگ بدر دستور داد اجساد مشرکانرا در چاهی ریختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. یکی از یاران رسول خدا عرض کرد: آیا با مردگان سخن می گویید؟ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: شماها از آیان شنواتر نیستید(۱).
۳٫ رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) کراراً به قبرستان بقیع می رفت وبه ارواح خفتگان در قبرستان چنین خطاب می کرد: السّلام علی أهل الدّیار من المؤمنین والمؤمنات. وبر اساس روایتی دیگر می فرمود: السّلام علیکم دار قوم مؤمنین»(۲).
۴٫ بخاری در صحیح خود آورده است: روزی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)درگذشت، ابوبکر وارد خانه عایشه شد. سپس به سوی جنازه پیامبر رفته، جامه از صورت پیامبر برگرفت واو را بوسید وگریست وگفت:
بأبی أنت یا نبیّیالله لایجمعُالله علیک مؤتتین، أمّا الموتةُ التی کَتبتْ علیک فقدمتَّها»(۳).
پدرم فدای تو باد ای پیامبر خدا، خدا دو مرگ بر تو ننوشته است. مرگی که بر تو نوشته شده بود، تحقق یافت.
چنانچه رسول گرامی حیات برزخی نداشته وهیچگونه ارتباطی میان ما واو وجود ندارد، چگونه ابوبکر به او خطاب کرده وگفت: یا نبی الله.
۵٫ امیر مؤمنان علی (علیه السلام) آنگاه که پیامبر را غسل می داد به او چنین گفت:
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ صحیح بخاری ، ج ۵، باب قتل ابی جهل، سیره ابن هشام: ۲ / ۲۹۲ وغیره.
۲ ـ صحیح مسلم، ج ۲، باب ما یقال عند دخول القبر.
۳ ـ صحیح بخاری ، ج ۲، کتاب الجنائز، ص ۱۷٫
بأبی أنت وأُمّی یا رسولَ الله لقد إنقطعَ بموتِک ما لَمْیَنْقَطِعْ بموتِ غیرِک مِن النُبوّةِ والأنباءِ وأخبارِ السماء… بأبی أنتَ وأُمّی اذکرنا عند ربِّک واجْعلنا من بالک»(۱).
پدر ومادرم فدای تو باد ای رسول خدا، با مرگ تو چیزی منقطع نگردیده بود; با مرگ تو رشته نبوت ووحی گسسته شد…پدرم وفدای تو باد، ما را نزد خدایت به یاد آور، ما را به خاطر داشته باش.
در پایان یادآور می شویم که توسل به انبیا واولیا صورتهای مختلفی دارد که مشروح آن در کتب عقاید بیان شده است.
اصل یکصد وبیست وهشتم (مبدأ)
تقدیر الهی درباره انسان بر دو نوع است:
۱٫ تقدیر محتوم وقطعی ، که به هیچ وجه قابل تغییر نیست;
۲٫ تقدیر معلّق ومشروط، که با فقدان برخی شرایط، دگرگون می شود وتقدیر دیگر جایگزین آن می گردد.
با توجه به اصل مسلّم فوق، یادآور می شویم که اعتقاد به «بداء» یکی از عقاید اصیل اسلامی است که همه فرق اسلامی اجمالاً به آن اعتقاد دارند، هر چند برخی از آنان از به کار بردن لفظ «بداء» خودداری می کنند. واین استیحاش از استعمال لفظ بداء نیز ضرری به قضیه نمی زند، چه مقصود، تبیین محتوی است نه اسم.
حقیقت بداء بر دو اصل استوار است:
الف ـ خداوند دارای قدرت وسلطه مطلقه بر هستی است وهر زمان
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ نهج البلاغه، بخش خطبهها، شماره ۲۳۵٫
خواست می تواند تقدیری را جایگزین تقدیر دیگر سازد; در حالیکه به هر دو نوع تقدیر، علم قبلی داشته، وهیچگونه تغییری نیز در علم وی راه نخواهد یافت. زیرا تقدیر نخست چنان نیست که قدرت خدا را محدود ساخته وتوانایی دگرگون کردن آن را از او سلب کند. خداوند متعال بر خلاف عقیده یهود، که می گفتند:
یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ(،
قدرت گسترده دارد وبه تعبیر قرآن دست او باز است:
بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ(۱)
به دیگر سخن، خلاّقیت وآفرینشگری واعمال قدرت از جانب خداوند، استمرار داشته وبه حکم
کُلَّ یَوْم هُوَ فِی شَأْن(۲)
وی از امر آفرینش فارغ نگشته وکار آفرینشگری همچنین ادامه دارد.
امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه
قَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ…(
می فرماید: یهود می گویند خدا از امر آفرینش فارغ شده، کم وزیاد (در رزق وعمر وغیره) راه ندارد.
خداوند در تکذیب آنان چنین فرمود:
غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ (. دستشان بسته باد وبه گفتار ناهنجار خود از رحمت خدا دور باشند! بلکه قدرت او گسترده است، هرگونه بخواهد انفاق می کند. سپس می افزاید:
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ مائده / ۶۴٫
۲ ـ الرحمن / ۲۹٫
أَلَمْ تَسْمَعْ قَولَ اللهِ عَزَّوجَلَّ یَمْحُوا اللهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ(۱)
آیا سخن خدا را نشنیدهای که می فرماید: خدا آنچه را بخواهد محو کرده ویا ثابت می دارد، ونزد خداست امّالکتاب (لوح محفوظ).
نتیجه اینکه: عقیده اسلامی بر اساس قدرت گسترده، سلطه مطلقه، ودوام واستمرار خلاّقیت خداوند استوار است، وخداوند می تواند هر زمان بخواهد در مقدّرات انسان، از عمر وروزی وغیره، تحول ایجاد کرده ومقدّری را جایگزین مقدّر قبلی نماید، وهر دو تقدیر قبلاً در اُمُّالکتاب به ثبت رسیده است.
ب ـ اعمال قدرت وسلطه از سوی خداوند، واقدام وی به جایگزین کردن تقدیری جای تقدیر دیگر، بدون حکمت ومصلحت انجام نمی گیرد، وبخشی از قضیه، در گرو اعمال خود انسان است که از طریق اختیار وبرگزیدن وزندگی شایسته یا ناشایسته، زمینه دگرگونی سرنوشت خویش را فراهم سازد.
فرض کنیم انسانی ، خدای ناکرده، حقوق والدین وبستگان خود را مراعات نمی کند. طبعاً این عمل ناشایست ودر سرنوشت او تأثیر ناخوشایندی خواهد داشت. حال اگر در نیمه زندگی از کرده خود نادم گشته واز آن پس به وظایف خود در این باره اهتمام ورزد، در این صورت زمینه دگرگونی سرنوشت خود را فراهم کرده ومشمول آیه
یَمْحُوا اللهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ( خواهد گشت.
این مطلب در عکس قضیه نیز حاکم است.
آیات وروایات در این مورد بسیار است که برخی را یادآور می شویم:
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ رعد / ۳۹٫
۱٫ إِنَّ اللهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ(۱)
خدا وضع هیچ قومی را (از آسایش به سختی ) دگرگون نمی سازد مگر اینکه آنان خود وضع خویش را دگرگون سازند.
۲٫ وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَات مِنَ السَّماءِ وَالاَْرْضِ وَلکِن کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ(۲)
اگر ساکنان آبادیها ایمان آورده وپرهیزگار می شدند ما برکات آسمانها وزمین را به روی آنان می گشودیم، ولی (چه سود؟ که) آنان دین خدا را تکذیب کردند وما هم آنان را به کیفر اعمالشان عذاب کردیم.
۳٫ سیوطی در تفسیر خود آورده است که: امیر مؤمنان علی (علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) درباره تفسیر آیه
یَمْحُوا اللهُ مَا یَشَاءُ(
سؤال کرد، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در پاسخ چنین فرمود: من دیدگان تو وامتم را با تفسیر این آیه روشن می کنم. صدقه در راه خدا، نیکی به پدر ومادر، وانجام کارهای نیک، بدبختی را به خوشبختی دگرگون ساخته، مایه افزایش عمر می گردد واز مرگهای بد جلوگیری می کند(۳).
۴٫ امام باقر(علیه السلام) می فرماید: صله رَحِم، اعمال را پاکیزه واموال را با برکت می سازد. همچنین بلا را دفع، وحساب را آسان می گرداند واجل (معلّق) را عقب می اندازد(۴).
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ رعد / ۱۱٫
۲ ـ اعراف / ۹۶٫
۳ ـ الدر المنثور: ۳ / ۶۶٫
۴ ـ کافی ، ۲ / ۴۷۰٫
با توجه به این دو اصل روشن می شود که اعتقاد به بداء یک عقیده مسلّم اسلامی است که، صرفنظر از تعبیر واصطلاح خاص بداء تمامی مذاهب وفرق اسلامی به مفهوم آن اعتقاد دارند.
در خاتمه، برای آگاهی از اینکه چرا از این عقیده اسلامی با جمله «بدا لله تعبیر شده است، دو نکته را متذکر می شویم:
الف ـ در به کار گیری این کلمه، از پیامبر گرامی پیروی شده است. بُخاری در صحیح خود نقل می کند که آن حضرت درباره سه نفر که مبتلا به بیماری پیسی ، گری ونابینایی شده بودند، فرمود:
«بَدالله عزّوجلّ أن یَبْتَلِیهم».
آنگاه سرگذشت آنان را از آنجا تا پایان مشروحاً بیان داشت ونشان داد که چگونه خداوند بر اثر کفران نعمت دو نفر از آنان سلامتی اولیه را از ایشان گرفته وگرفتار امراض پیشینیانشان ساخت(۱).
ب ـ این نوع استعمالات از باب مشاکله وسخن گفتن به لسان قوم است. در عرف معمول است که وقتی فردی تصمیمش تغییر می کند می گوید: «بدالی » برای من بدا رخ داد. پیشوایان دین نیز، از باب تکلم به لسان قوم، وتفهیم به مخاطبین، این تعبیر را درباره خدای متعال به کار بردهاند. در همین زمینه در خور ذکر است که در قرآن، کراراً به ذات اقدس الهی صفاتی چون مکر وکید وخدعه ونسیان نسبت داده شدهاست. در حالیکه مسلّماً ساحت الهی از ارتکاب این گونه امور (به مفهوم وشکل رایج آنها در میان انسانها) منزه است. با این وصف در قرآن به ذات اقدس الهی صفت مکر وکید وخدعه ونسیان
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ صحیح بخاری : ۴ / ۱۷۲٫
نسبت داده شده است.
۱٫ یَکِیدُونَ کَیْداًوَأَکِیدُ کَیْداً(۱)
۲٫ وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنَا مَکْراً(۲)
۳٫ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ(۳).
۴٫ نَسُوا اللهَ فَنَسِیَهُمْ(۴)
به هر روی ، محققین شیعه درباره استعمال لفظ بداء، با توجه به امتناع دگرگونی در علم خدا تحقیقاتی بلندی دارند که مجال ذکر آنها در این مختصر نیست وما طالبان تفصیل را به کتب یاد شده در زیر ارجاع می دهیم(۵).
اصل یکصد وبیست ونهم
«رجعت» در لغت به معنی بازگشت است، ومقصود از آن در فرهنگ شیعه، بازگشت گروهی از امت اسلامی پس از ظهور حضرت مهدی ـ عجّل الله فرجه الشریف ـ وقبل از هر چیز برپایی قیامت به دنیاست. گواه روشن بر وجود رجعت، پیش از هر چیز قرآن کریم است که در آیه ۸۴ سوره نمل می فرماید:
وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّة فَوْجاً مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ یوزَعُونَ(۶)
ودر آیه ۸۷ می فرماید:
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ طارق / ۱۵ ـ ۱۶٫
۲ ـ نمل / ۵۰٫
۳ ـ نساء / ۱۴۲٫
۴ ـ توبه / ۶۷
۵ ـ کتاب توحید شیخ صدوق، ص ۲۳۲ ـ ۲۳۶ تصحیح الاعتقاد شیخ مفید ۲۴، عدةالاصول: ۲/۲۹، کتابالغیبة، ص ۲۶۲ ـ ۲۶۴، طبع نجف.
۶ ـ روزی که از هر ملتی گروهی از آنان را که آیات ما را تکذیب می کردند زنده می کنیم وآنان بازداشت می شوند.
وَیَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الاَْرْضِ إِلاَّ مَن شاءَ اللهُ وَکُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِینَ(۱)
چنانکه می بینیم، آیات فوق از دو روز سخن گفته و«یوم» دوم را بر «یوم» نخست عطف نموده است.
افزون بر این، در روز نخست، تنها از زنده شدن گروهی خاص سخن به میان آورده ودر روز دوم از مرگ همه انسانها یاد کرده است. از ملاحظه مجموع این نکات در می یابیم که روز نخست غیر از روز قیامت بوده وآن دو با هم فرق دارند.
مجدداً یادآور می شویم آیه نخست از زنده شدن گروهی خاص سخن می گوید، وچنین روزی طبعاً نمی تواند روز رستاخیز باشد. زیرا در آن روز همه انسانها پس از نفخ صور زنده می شوند، چنانکه می فرماید:
إِن کُلُّ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ إِلاَّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً …وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً(۲)
همه کسانی که در آسمانها وزمین هستند با حال تسلیم به محضر خدای مهربان در می آیند … وهمه آنان در روز قیامت تنها نزد او حاضر می گردند.
نیز در آیه دیگر در وصف قیامت می فرماید:
وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(۳)
آنان را برای حساب گرد می آوریم، ویک تن را هم رها نمی کنیم.
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ روزی که در صور دمیده شود، همه کسانی که در آسمانها وزمین هستند ـ مگر آن کس را که خدا بخواهد ـ به شدت می ترسند (از شدت ترس جان دهند آنگاه زنده شده) وهمگان با ذلت نزد او حاضر می شوند.
۲ ـ مریم/۹۳ـ۹۵٫
۳ ـ کهف/۴۷٫
نتیجه اینکه، از مقایسه دو آیه سوره نمل واختلاف آنها در مضمون، باید گفت که جهان در انتظار دو روز است که در یکی تنها برخی از انسانها محشور می شوند ودر دیگری همه انسانها. روایات شیعه، روز نخست را مربوط به پس از ظهور حضرت مهدی وقبل از رستاخیز می داند.
بازگشت گروهی از صالحان ویا تبهکاران قبل از رستاخیز امر شگفتآوری نیست، زیرا در امتهای پیشین نیز گروهی پس از مرگ بار دیگر زنده شده وپس از مدتی برای بار دوم درگذشتهاند(۱).
بازگشت گروهی به این جهان نه مخالف حکم عقل است، ونه معارض با نقل; زیرا همانگونه که یادآور شدیم به صریح قرآن در امتهای پیشین چنین واقعهای رخ داده، واین خود بهترین گواه بر امکان آن است. واین نیز که برخی پنداشتهاند رجعت با تناسخ یکسان، تصوری کاملاً بی پایه است، زیرا تناسخ آن است که نفس پس از مرگ بار دیگر حیات خویش را از نطفه آغاز کند ویا به بدن دیگری تعلق بگیرد. حال آنکه در رجعت هیچیک از این دو امر باطل وجود ندارد. حکم رجعت از این جهت بسان زنده شدن مردگان در امتهای پیشین، ومعاد جسمانی در قیامت بوده ودر حقیقت جلوهای کوچک از رستاخیز نهایی است که در آن همه انسانها بدون استثناء زنده می شوند.
بحث گسترده در باره رجعت وتفصیل جزئیات آن در کتب تفسیر، حدیث وکلام شیعه آمده است. روایات شیعه در این باره در حدّ تواتر بوده
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ احیاء گروهی از بنی اسرائیل، سوره بقره آیههای ۵۵ ـ ۵۶، احیاء مقتول بنی اسرائیل به وسیله بقره موسی سوره بقره آیههای ۷۲ و۷۳، مرگ گروهی از مردم وزنده شدن آنها. بقره آیه ۲۴۳٫ احیاء عزیز پس از صد سال، بقره آیه ۲۵۹، احیاء مردگان با اعجاز حضرت مسیح، سوره آل عمران آیه ۴۹٫
وبیش از سی محدث در فزونتر از پنجاه کتاب آن را نقل کردهاند(۱).
اصل یکصد وسی ام (عدالت صحابه)
صحابه ویاران پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) که در زمان حیات آن حضرت به او ایمان آورده واز محضر وی کسب معرفت کردهاند، نزد ما شیعیان از احترام خاصی برخوردارند، چه آنان که در جنگهای بدر واحد واحزاب وحُنَین شربت شهادت نوشیدند، وچه آنان که پس از درگذشت پیامبر در قید حیات باقی ماندند. همه اینان، از حیث آنکه به پیامبر ایمان آورده ودر کنار او بودهاند، از احترام برخوردارند، ودر جهان هیچ مسلمانی نیست که به صحابه پیامبر اکرم (از آن نظر که صحابه پیامبر بوده است) بدگویی کرده یا اظهار بی مهری نماید، واگر چنین نسبتی به گروهی از مسلمانان بدهند نسبتی کاملاً بی اساس است.
ولی در کنار این مسئله، مطلب دیگری وجود دارد که بایستی بدون هیچ تعصّب یا حبّ وبغضی بدان رسیدگی کرد: آیا همه اصحاب، عادل وپرهیزکار وپیراسته از گناه بودهاند؟ یا آنکه حکم صحابه، از این نظر، حکم «تابعین» است که نمی توان همگی آنان را عادل وپارسا دانست؟
بدیهی است رؤیت پیامبر ومصاحبت با او، هر چند امری افتخارآمیز است، ولی برای هیچ انسانی مصونیت از گناه نمی آورد، ونمی توان به همه صحابه با یک نظر نگریست وهمگی را عادل وپرهیزکار وپیراسته از گناه دانست، زیرا به شهادت قرآن، آنان در عین داشتن افتخار «صحابی بودن» ـ از حیث ایمان ونفاق، واطاعت وعصیان در برابر خدا ورسول ـ به اصناف
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ بحارالانوار: ۵۳/۱۳۶٫
گوناگونی تقسیم شدهاند که با توجه به این تقسیمبندی نمی توان همگان را یکسان اندیشید، وکلاً عادل وپرهیزکار دانست.
شکی نیست که قرآن یاران پیامبر را در مواقع مختلف ستوده است(۱).
فی المثل از بیعت کنندگان با پیامبر(صلی الله علیه وآله) در جریان صلح حدیبیه اظهار رضایت کرده ومی فرماید:
لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ(۲)
امّا این ستایش، بیانگر رضایت خداوند از آنان در حال بیعت إِذْ یُبَایِعُونَکَ( است، ودلالت بر تضمین صلاح ورستگاری همه آنان تا پایان عمر ندارد. لذا اگر فرد یا افرادی از آنان بعداً راه خلاف در پیش گرفته باشند، مسلّماً رضایت پیشین الهی ، گواه بر پارسایی پیوسته ورستگاری ابدی آنان نخواهد بود، زیرا شأن ومقام این گروه که مورد رضایت خدا قرار گرفتهاند بالاتر از پیامبر نیست که درباره او می فرماید:
لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ(۳)
اگر به خدا شرک ورزی قطعاً عمل تو باطل شده واز زیانکاران خواهی بود.
این نوع آیات، بیانگر کمالی است که این افراد در آن حالت به دست آوردهاند، والبته اگر تا پایان زندگی نیز آن کمال را پاس دارند، رستگار خواهند بود.
بنابر آنچه گفته شد، هرگاه دلایل قاطعی از قرآن وسنت وتاریخ بر انحراف فرد یا افرادی گواهی داد، نمی توان به استناد به این گونه ستایشها دلایل
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ توبه/۱۰۰، فتح/۱۸ ـ ۲۹، حشر/۸ ـ ۹٫
۲ ـ فتح/۱۸٫
۳ ـ زمر/ ۶۵٫
مزبور را رد کرد.
از باب نمونه، قرآن کریم از برخی از صحابه به عنوان «فاسق» یاد می کند ومی فرماید:
إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَیَّنُوا(۱)
در آیه دیگر نیز درباره وی می فرماید:
أَفَمَن کَانَ مُؤْمِناً کَمَن کَانَ فَاسِقاً لاَ یَسْتَوُونَ(۲)
این فرد، به گواهی قطعی تاریخ، «ولید بن عقبه» از صحابه پیامبر بوده است، که در عین کسب دو فضیلت صحابی بودن وهجرت کردن، نتوانست اعتبار خود را حفظ کند وبا جعل دروغ درباره طایفه بنی مصطلق، خداوند از وی به عنوان فاسق یاد کرد(۳).
با توجه به این آیه ونظایر آن(۴) ونیز ملاحظه احادیثی که در نکوهش برخی از صحابه در کتب حدیث(۵) وارد شده وهمچنین مطالعه تاریخ زندگی برخی از آنان(۶)، نمی توان قاطعانه همه اصحاب پیامبر را که شماره آنان از یک صد هزار تن هم متجاوز است، عادل وپارسا دانست.
آنچه که در اینجا مورد بحث وبررسی است همانا مسئله «عدالت همه صحابه» است، نه سبّ صحابه. متأسفانه برخی میان این دو مسئله فرقی نگذاشته ومخالفان در مسئله نخست را به مطلب دوم متهم می سازند.
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ حجرات/۶٫
۲ ـ سجده/ ۱۸٫
۳ ـ به تفاسیر دو آیه فوق مراجعه شود.
۴ ـ آل عمران/۱۵۳ـ۱۵۴٫ احزاب/۱۲، توبه/۴۵ـ۴۷٫
۵ ـ جامع الأُصول، ج ۱۱، کتاب حوض، حدیث شماره ۷۹۷۲٫
۶ ـ صحیح بخاری ، ج ۵، تفسیر سوره نور، ص ۱۱۸ـ۱۱۹٫
در خاتمه تأکید می کنیم که شیعه امامیه، احترام به مصاحبت با پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) را مانع از داوری در افعال پارهای از صحابه آن حضرت نمی داند ومعتقد است که معاشرت با پیامبر به تنهایی نمی تواند سبب مصونیت از گناه تا پایان عمر باشد. اساس داوری شیعه را نیز در این باره، آیات قرآنی ، احادیث صحیح، تاریخ قطعی وخرد تشکیل می دهد.
اصل یکصد وسی ویکم
مهر ورزیدن ودوست داشتن پیامبر وخاندانش یکی از اصول اسلام است که قرآن وسنت بر آن تأکید دارند. قرآن کریم در این باره می فرماید:
قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَاد فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَاللهُ لاَیَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ(۱)
بگو اگر پدران وفرزندان وبرادران وهمسران وبستگان شما واموالی که بدست آوردهاید وتجارتی که از کساد آن بیم دارید ومسکنهای مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند وپیامبرش وجهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند، وخداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی کند.
ودر آیه دیگر می فرماید:
الَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(۲)
کسانی که به او ایمان آوردهاند واو را تکریم کرده وکمک نمودهاند واز نوری که
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ توبه/۲۴٫
۲ ـ اعراف/۱۵۷٫
بر وی فرود آمده پیروی کردهاند، رستگارانند.
خدا در این آیه برای رستگاران چهار ویژگی می شمارد:
۱٫ ایمان به پیامبر: آمَنُوا بِهِ(
۲٫ تعزز وتکریم او: عَزَّرُوهُ(
۳٫ یاری کردن او: نَصَرُوهُ(
۴٫ پیروی از نوری (قرآن) که نازل شده است وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ(
با توجه به اینکه یاری کردن پیامبر در ویژگی سوم آمده است، قطعاً مراد از عزّروه( در ویژگی دوم همان تکریم وتعظیم پیامبر است، ومسلماً، تکریم پیامبر مخصوص دوران حیات او نیست، همچنانکه ایمان به وی که در آیه وارد شده، چنین محدودیتی ندارد.
درباره محبت به خاندان رسالت کافی است که قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه به پاداش واقعی ) ذکر کرده ومی فرماید:
قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ(۱)
بگو من برای ادای رسالت خدا از شما پاداشی نمی طلبم، جز محبت ورزیدن به بستگان ونزدیکانم.
محبت وتکریم نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نه تنها در قرآن آمده، بلکه در احادیث اسلامی نیز بر آن تأکید شده است، که دو نمونه آن را یادآور می شویم:
۱٫ رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمود:
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ شوری /۲۳٫
«لا یُؤمِنُ أَحَدُکُمْ حَتّی أَکُونَ أَحبَّ إِلَیْهِ مِنْ وُلْدِهِ وَالنّاسِ أَجْمَعین»(۱).
هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعی نخواهد بود، مگر اینکه من برای او از فرزندانش وهمه مردم محبوبتر باشم.
۲٫ در حدیث دیگر می فرماید:
ثَلاث من کُنّ فیه ذاقَ طعمَ الإیمان: من کان شیء أحبُّ إلیه من اللهِ وَرَسُولِهِ، وَمَنْ کان لَئِنْ یُحرق بالنّار أحبَّ إلیه مِنْ أَنْ یرتدّ عن دِینه، ومَنْ کانَ یُحبُّ للهِ وَیبغضُ لله»(۲).
سه چیز است که هر کس دارای آن باشد، مزه ایمان را چشیده است:
۱٫ آن کس که چیزی برای او از خدا ورسولش گرامی تر نباشد.
۲٫ آن کس که سوخته شدن در آتش برای او محبوبتر از خروج از دین باشد.
۳٫ آن کس که برای خدا، دوست یا دشمن بدارد.
محبت خاندان پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز در احادیث اسلامی مورد تأکید واقع شده است که برخی را یادآور می شویم:
۱٫ پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله) فرمود:
«لا یؤمن عبد حتی أکون أحبَّ إلیه مِنْ نفسِه وتکونَ عترتی أحبَّ إلیه من عترته، ویکون أهلی أحبَّ إلیه من أهله»(۳).
مؤمن به شمار نمی رود بندهای مگر اینکه مرا پیش از خود دوست بدارد، وفرزندان مرا بیش از فرزندانش، وخاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.
۲٫ در حدیث دیگر در باره عترت خود می فرماید:
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ کنزالعمال، ج ۱، ح ۷۰ و۷۲; جامع الأصول: ۱/۲۳۸٫
۲ ـ کنزالعمال، ج ۱، ح ۷۰ و۷۲; جامع الأصول: ۱/۲۳۸٫
۳ ـ مناقب الامام امیرالمؤمنین(علیه السلام) نگارش حافظ محمد بن سلیمان کوفی ج ۲، ح ۶۱۹ و۷۰۰٫
«مَنْ أحبّهم أحبّه الله ومن أبغضهم أبغضه الله»(۱).
هر کس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته وهر کس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.
تا اینجا با دلایل این اصل (مهر ورزیدن به پیامبر وعترتش) آشنا شدیم، اکنون سؤال می شود:
۱٫ سودی که امت از مهر ورزیدن به پیامبر وعترت او می برد چیست؟!
۲٫ شیوه مهرروزی وتکریم نسبت به پیامبر وخاندان او چیست؟!
در باره مطلب نخست یادآور می شویم: محبت به انسان با کمال وبا فضیلت، خود نردبان صعود به سوی کمال است، هرگاه انسانی فردی را از صمیم دل دوست بدارد، کوشش می کند خود را با او همگون سازد وآنچه که مایه خردسندی او است انجام داده، وآنچه او را آزار می دهد ترک نماید.
ناگفته پیداست وجود چنین روحیهای در انسان مایه تحول بوده وسبب می شود که پیوسته راه اطاعت را در پیش گیرد واز گناه بپرهیزد. کسانی که در زبان اظهار علاقه کرده ولی عملاً با محبوب خود مخالفت می ورزند، فاقد محبت واقعی می باشند، در دو بیتی که به امام صادق(علیه السلام) نسبت داده شده است به این نکته اشاره آنجا که می فرماید:
تعصی الإلهَ وَأنتَ تُظْهرُ حبَّه هذا لَعمْری فی الفعال بدیعٌ
لو کان حبُّکَ صادقاً لأطعتَه إنّ المُحبَّ لِمَن یُحبُّ مطیعٌ(۲)
خدا را نافرمانی می کنی واظهار دوستی می نمایی ، به جانم سوگند، این کار شگفتی است.
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ مناقب الامام امیرالمؤمنین(علیه السلام) نگارش حافظ محمد بن سلیمان کوفی ج ۲، ح ۶۱۹ و۷۰۰٫
۲ ـ سفینة البحار: ۱/۱۹۹٫
اگر در ادعای خود راستگو بودی او را اطاعت می کردی ، حقّا که مرید پیوسته مطیع محبوب خود می باشد.
اکنون که برخی از ثمرات مهرورزی به پیامبر وخاندان او روشن شد، باید به شیوه ابراز آن بپردازیم: مسلماً مقصود حب درونی بدون هیچگونه بازتاب عملی نیست، بلکه مقصود مهری است که در گفتار ورفتار انسان بازتاب مناسبی داشته باشد.
شکی نیست که یکی از بازتابهای محبت به پیامبر(صلی الله علیه وآله) وخاندان او پیروی عملی از آنان است، چنان که اشاره شد، ولی سخن در دیگر بازتابهای این حالت درونی است، واجمال آن این است که هر گفتار یا رفتاری که در نظر مردم نشانه محبت ووسیله گرامی داشت افراد به شمار می رود، مشمول این قاعده می باشد، مشروط بر اینکه، با عمل مشروع او را تکریم کند، نه با عمل حرام.
بنابراین، گرامی داشت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) وخاندان او در هر زمان ـ خصوصاً در سالروز ولادت یا وفات ـ یکی از شیوههای ابراز محبت وگرامی داشت مقام ومنزلت آنان است وآزینبندی در روزهای ولادت وروشن کردن چراغ وبرافراشتن پرچم وتشکیل مجلس برای ذکر فضایل ومناقب پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) یا خاندان او، نشانه محبت به آنان ووسیله ابراز آن به شمار می رود وبه این خاطر تجلیل پیامبر در ایام ولادت یک سنت مستمر، در میان مسلمانان بوده است.
دیار بکری در کتاب «تاریخ الخمیس» می نویسد: مسلمانان پیوسته ماه ولادت پیامبر را گرامی داشته وجشن می گیرند واطعام می کنند وبه فقرا صدقه می دهند، اظهار شادمانی می نمایند وسرگذشت ولادت او را بیان می کنند، چه
ــ[۲۷۱]ــ
بسا کراماتی برای آن ظاهر می شود. عین این سخن را عالم دیگری به نام ابن حجر قسطلانی در کتاب خود آورده است(۱).
اصل یکصد وسی ودوم
از بیان گذشته فلسفه سوگواری برای پیشوایان دینی روشن می گردد، زیرا هر نوع تربیت مجلس برای ذکر مصائب ومشکلات آنان نوعی اظهار محبت ومهرورزیان است، اگر یعقوب سالیان درازی بر فقدان عزیزش یوسف گریه کرد واشک ریخت(۲) ریشه آن، علاقه باطنی او به فرزندش بود، هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهری که به آنان دارند، در روزهای درگذشت آنان، اشک بریزند وگریه کنند، در حقیقت از یعقوب پیامبر پیروی کردهاند.
اصولاً تشکیل مجلس برای فقدان عزیزان کاری است که رسول خدا(صلی الله علیه وآله)آن را در جنگ اُحد پی ریزی کرد آنگاه که از گریه زنان انصار بر شهدای اُحد آگاه گشت، وبه یاد عموی بزرگوار خود افتاد وفرمود:
«وَلکِنَّ حَمزَة لا بَواکیَ له»(۳).
ولی کسی بر حمزه گریه نمی کند.
وقتی یاران پیامبر علاقه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را به برپایی مجلس عزا بر عموی خویش احساس کردند، به زنان خود دستور دادند تا مجلسی برپا کرده وبر عموی پیامبر سوگواری کنند. مجلس تشکیل شد، ورسول اکرم(صلی الله علیه وآله) از ابراز
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ المواهب اللدنیة: ۲۱/۲۷، تاریخ الخمیس: ۱/۲۲۳٫
۲ ـ یوسف/۱۸۴٫
۳ ـ سیره ابن هشام: ۱/۹۹٫
عواطف آنان تقدیر، ودر حقّ آنان دعا کرد، وفرمود:
«رحمَ اللهُ الأَنصارَ».
سپس از سران انصار خواست به زنان دستور دهند تا به خانههای خود بازگردند(۱).
گذشته از این، سوگواری برای شهیدان راه حق، فلسفه دیگری نیز دارد وآن اینکه بزرگداشت یاد آنان مایه حفظ مکتب آنهاست، مکتبی که اساس آن را فداکاری در راه دین وتن ندادن به ذلّت وخواری تشکیل می دهد. ومنطق آنان این است که «مرگ سرخ به زندگی ننگین است» ودر هر عاشورای حسینی این منطق احیا می گردد وملتها از نهضت او، درست آموخته ومی آموزند.
اصل یکصد وسی وسوم
خردمندان جهان در نگهداری آثار نیاکان خود کوشا بوده وآن را تحت عنوان «میراث فرهنگی » از گزند روزگار حفظ می کنند، وبا صرف هزینههایی ، به عنوان آثار ملی ویا مفاخر گذشتگان از آن حراست می نمایند، زیرا آثار گذشتگان حلقه اتصال بین قدیم وجدید بوده وحرکت ملتها را در تبیین سیر ترقی وتعالی به روشنی ترسیم می کند. هرگاه آثار دیرینه، مربوط به پیامبران واولیاء الهی باشد، گذشته از ویژگی یاد شده، در حفظ ایمان وعقیده مردم نسبت به آنها، تأثیر بهسزایی دارد، ونابودی این آثار، پس از مدتی ، روح شک وتردید را در پیروان آنها بوجود آورده واصل موضوع را زیر سؤال می برد.
مثلاً مردمِ مغرب زمین از هر نظر غربی بوده وآداب ورسوم غربی دارند،
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ مدرک قبل، ومقریزی ، امتاع الأسماع: ۱۱/۱۶۴٫
ولی در مذهب دست به سوی شرق دراز کرده وآیین مسیح را پذیرفتهاند، وتا مدتی این عقیده بر آنها حکومت می کرد، اما دگرگونی اوضاع، وبالا رفتن حس کنجکاوی در جوانان مغرب زمین، کمکم شک وتردید در اصل وجود مسیح(علیه السلام)در آنها پدید آورده تا آنجا که بر اثر نبودن اثر ملموس از مسیح، آن را اسطوره تاریخی می انگارند.
در حالی که مسلمانان در این مورد سربلند وسرافرازند ودر طول تاریخ، آثار بر جا مانده از رسول گرامی (صلی الله علیه وآله) وفرزندان او را از گزند روزگار حفظ کردهاند، ومدعی هستند که شخصیتی الهی فزون از چهارده قرن قبل به مقام نبوت برگزیده شد، وبا برنامه بسیار مترقی به اصلاح جامعه پرداخت وتحولی عمیق که هم اکنون مردم جهان از آن بهرهمندند پدید آورد، ودر وجود چنین فرد مصلح وانقلاب او هیچگونه جای تردیدی وجود ندارد، زیرا زادگاه او، محل عبادت ونیایش او، نقطهای که در آنجا به پیامبری برانگیخته شد، ونقاطی که در آنجا به سخنرانی پرداخت، ومناطقی که در آنجا به دفاع شرافتمندانه دست زد، وسر انجام برنامههایی که به شخصیتهای بزرگ جهان آن روز نوشت، وصدها علائم وآثار او، همه وهمه، به صورت دستنخورده ومشخص محفوظ وبرای عالمیان محسوس وملموس می باشد.
روی این اصل، وظیفه تمام مسلمانان جهان این است که در حفظ این آثار بکوشند، ولوحههایی بر آنها نصب کنند.
این بیان می تواند اهمیت حفظ آثار را از نظر تفکر اجتماعی روشن سازد، اتفاقاً نصوص قرآنی وسیره مسلمانان نیز آن را تأکید می کند، قرآن در برخی از آیات می فرماید: خدا در ترفیع خانههایی که در آنجا خدا را صبح وشام تسبیح می گویند، اذن داده است، چنانکه می فرماید:
فِی بُیُوت أَذِنَ اللهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ * رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللهَ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالاَْبْصَارُ(۱)
در خانههایی که ترفیع آن مورد اذن وخواست خداست، در آن خانهها، صبح وشام مردانی خدا را در تسبیح می گویند که بازرگانی وداد وستد آنها را از یاد خدا وبر پاداشتن نماز ودادن زکات باز نمی دارد، از روزی که در آن دلها وچشمها دگرگون می گردد، می ترسند.
مسلماً مراد از بیوت( وارد در آیه، مساجد نیست، زیرا در قرآن، بیوت در مقابل مساجد قرار گرفته است، به گواه آنکه «مسجدالحرام» غیر از «یت الله الحرام» است، طبق روایات، مقصود از بیوت(، خانههای پیامبران، خصوصاً، بیت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) وذریه پاک اوست، سیوطی از ابوبکر نقل می کند وقتی این آیه بر پیامبر نازل شد، ما همگی در مسجد بودیم، مردی برخاست وگفت: این بیوت از آنِ کیست؟ پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: خانههای پیامبران است. من برخاستم وگفتم: خانه علی وزهرا نیز جزء این بیوت است؟ در پاسخ فرمود:
«نَعَمْ وَمِنْ أفاضِلها».
آری از بهترین آنهاست(۲).
اکنون که روشن شد که مقصود از «بیوت» چیست به توضیح «ترفیع بیوت» می پردازیم. در اینجا دو احتمال وجود دارد:
۱٫ ترفیع: ساختن وبرافراشتن بیوت، چنانکه در آیات دیگر «رفع» در
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ نور/۳۶ ـ ۳۷٫
۲ ـ الدر المنثور: ۵/۲۰۳٫
همین معنا بکار رفته است، چنانکه می فرماید:
وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ(۱)
آنگاه که ابراهیم همره اسماعیل، پایههای خانه کعبه را بالا می برد.
۲٫ ترفیع: حرمت نهادن وپاسداری از آن.
بر اساس معنی نخست چون بیوت پیامبران قبلاً ساخته شده بود، مقصود ایجاد بیوت نیست بلکه منظور حفظ آنها از خرابی وویرانی است، وبنابر معنی دوم، مقصود، علاوه بر صیانت از خرابی ، صیانت آنها از هر نوع آلودگی است که با حرمت آنها منافات دارد.
بنابراین بر مسلمانان لازم است در تکریم وحراست بیوتی که به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) منسوب است، بکوشند وآن را یک نوع امر قُرْبی تلقی کنند.
از آیه مربوط به اصحاب کهف آنگاه که نقطه اختفاء آنها کشف شد، استفاده می شود که دو گروه در کیفیت تکریم آنها با هم اختلاف داشتند.
گروهی می گفتند برای تکریم باید روی قبر آنها بنای یادبود ساخته شود، وگروه دیگر می گفتند: باید بر روی قبر آنها مسجدی بنا شود، وقرآن هر دو را به لحن پذیرش نقل می کند، واگر این دو رأی مخالف اصول اسلام بود آن را به لحن دیگر نقل می کرد، ویا به انتقاد از آن می پرداخت، آنجا که می فرماید:
إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً(۲)
آنان که از مدفن (اصحاب کهف) آگاه شدند در باره (چگونگی تکریم آنها) به نزاع برخاستند، گروهی گفتند: بنایی بر روی مدفن آنها بسازید، پروردگارشان به وضع
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ بقره/۱۲۷٫
۲ ـ کهف/۲۱٫
آنان آگاهتر است، کسانی که بر گروه پیشین غلبه یافته بودند (مسیحیان که بر بتپرستان پیروز گشته بودند) گفتند: ما بر مدفن آنان مسجد می سازیم.
این دو آیه (با توجه به سیره مستمره مسلمانان که از عصر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)تا به امروز در حفظ این آثار کوشش کردهاند وبیوت مربوط به پیامبر وخاندان او را حراست ونگهداری نمودهاند)، خود گواه روشن بر اسلامی بودن این اصل است، بنابراین تعمیر قبور پیامبر وابنیه مربوط به رسول گرامی (صلی الله علیه وآله)، وفرزندان پاکش(علیهم السلام)، ومسجد سازی بر روی قبور یا کنار آنها، بر این اصل اسلامی استوار است.
اصل یکصد وسی وچهارم
زیارت قبور مؤمنان، خصوصاً زیارت بستگان وآشنایان، یکی از اصول اسلامی است که برای خود آثار سازندهای دارد، زیرا مشاهده وادی آرام قبرستان که چراغ زندگی انسانها در آنجا به خاموشی گراییده، دل وجان را تکان می دهد، وبرای انسانهای عبرتآموز درس عبرت می شود، این گروه با خود می گویند: این زندگی موقت که پایان آن پنهان شدن در زیر خروارها خاک است ارزش تلاشهای ناروا را ندارد. وسرانجام این افراد در برنامه زندگی خود تجدیدنظر می کنند وتحولی در روح وروان آنها پدید می آید، پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله)در حدیثی به این نکته اشاره کرده ومی فرماید:
«زُورُوا القُبُورَ فانّها تُذکّرکُم الآخِرَة»(۱).
قبرها را زیارت کنید، زیرا یادآور سرای دیگر می باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ سنن ابن ماجه، ۱/۱۱۳، باب ما جاء فی زیارة القبور.
گذشته از این، زیارت بزرگان دین، نوعی ترویج از دین ومقامات معنوی است، وتوجه مردم به مدفن بزرگان، این فکر را تقویت می کند که معنویت آنان مایه این گرایشها است، وگرنه صاحبان قدرت ومکنت ولی فاقد معنویت، زیر خاک خفته وکسی به آنها توجهی ندارد.
رسول گرامی (صلی الله علیه وآله) در آخرین روزهای عمر خود به قبرستان بقیع رفت ودر باره اصحاب قبور، طلب آمرزش کرد وفرمود:
پروردگارم دستور داده است که به سرزمین بقیع بیایم وبرای آنان طلب مغفرت کنم، آنگاه فرمود: هرگاه به زیارت آنان شتافتید بگویید:
«السّلامُ علی أَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالمُسْلِمین یَرْحَمُ الله المُسْتَقْدِمِینَ مِنّا وَالْمُسْتأخِرینَ وَإِنّا إنْ شاءَ الله بِکُمْ لاحِقُون»(۱).
درود بر ساکنان این وادی از مؤمنان ومسلمانان، رحمت خدا بر گذشتگان از ما، وبازماندگان وما به خواست خدا به شما می پیوندیم.
در کتابهای حدیثی ، زیارت قبور اولیاء الهی وپیشوایان دین به صورت یک مستحب مؤکّد آمده است وپیوسته ائمه اهل بیت به زیارت رسول خدا، ودیگر امامان متقدم بر آنها می رفتند، وپیروان خود را بر انجام آن دعوت می نمودند.
اصل یکصد وسی وپنجم
«غلو» در لغت به معنی تجاوز از حد است، قرآن در خطاب به اهل کتاب می فرماید:
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ صحیح مسلم: ۳/۶۴، باب ما یقال عند دخول القبور.
یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَی اللهِ إِلاَّ الْحَقَّ(۱)
ای اهل کتاب (مقصود مسیحیان است) در دین خود از حد تجاوز نکنید ودر باره خدا جز سخن حق نگویید.
آنان را از این جهت از غلو نهی می کند که در حق حضرت مسیح از مرز حق تجاوز کرده واو را خدا یا فرزند خدا دانستهاند.
پس از درگذشت پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله) گروههایی در باره آن حضرت وپیشوایان معصوم، از مرز حق تجاوز کرده ومقاماتی را برای آنان قائل شدند که از آن خداست. از این جهت آنان «غالی » یا «غالیان» نامیده شدند که از مرز حق تجاوز کردند.
شیخ مفید می گوید: غالیان گروههایی هستند که به اسلام تظاهر نموده ولی برای امیر مؤمنان وپیشوایان از فرزندان او، الوهیت ونبوت ثابت نمودهاند، وآنان را با صفاتی معرفی کردهاند که از مرز حقیقت فراتر است(۲).
علامه مجلسی می گوید: «غلو» در باره پیامبر وپیشوایان این است که آنها را خدا بنامیم یا در عبادت وپرستش شریک خدا بینگاریم، ویا آفرینش وروزی را از آن آنها بدانیم، ویا معتقد شویم خدا در آنها حلول کرده است ویا بگوییم آنان بدون الهام از جانب خدا از غیب آگاهند، ویا امامان را پیامبر بیندیشیم، یا تصور کنیم که شناخت ومعرفتِ آنان، ما را از هر نوع عبادت خدا بی نیاز می سازد وتکالیف را از ما بر می دارد(۳).
امیرمؤمنان وفرزندان پاک او(علیهم السلام) پیوسته از غالیان دوری جسته وبر آنها
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ نسا/۱۷۱٫
۲ ـ تصحیح الإعتقاد، ص ۱۰۹٫
۳ ـ بحارالانوار: ۲۵/۳۶۴٫
لعنت فرستادهاند، ما در اینجا به نقل یک حدیث بسنده می کنیم، امام صادق(علیه السلام) به پیروانش چنین دستور می دهد:
«إحذَروا علی شبابِکُمُ الغلاةَ لا یَفْسِدُوهُمْ فإنّ الغُلاة شَرُّ خَلقِ الله، یُصغِّرون عظمَة الله وَیدّعونَ الربوبیّة لعباد الله»(۱).
بر جوانان خود از غالیان بترسید، مبادا باورهای دینی آنها را فاسد سازند، حقّا که غالیان بدترین مردمند، کوشش می کنند از عظمت خدا بکاهند وبرای بندگان خدا ربوبیت وکردگاری ثابت کنند.
از این جهت تظاهر آنها به اسلام بی ارزش می باشد، وبزرگان اسلام آنها را کافر می دانند، یادآور می شویم که در عین اینکه باید از غلو پرهیز نمود ولی نباید هر نوع عقیده واندیشه در باره پیامبران واولیاء الهی را غلو اندیشید. وباید، مانند همه جا، حزم واحتیاط را از دست نداد، وبا سنجش درست، عقاید را سنجید.
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ بحارالانوار: ۲۵/۲۶۵٫


















