منشور عقاید امامیّه
شرحی گویا ومستدل از عقاید شیعه اثنی عشری
در یکصد وپنجاه اصل
بخش پنجم کلیات عقاید ۴
نبوت عامّه
دلایل لزوم نبوّت
اصل پنجاه وچهارم
خداوند حکیم انسانهای والایی را برای هدایت وراهنمایی بشر برانگیخته وآنان را حامل پیام خویش برای افراد بشر قرار داده است. اینان، همان پیامبران ورسولانند که واسطه جریان فیض هدایت از سوی خداوند به بندگان می باشند، واین فیض از نخستین روزی که بشر شایستگی بهرهگیری از آن را یافته، از جانب خدا نازل گردیده وتا عصر پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نیز ادامه داشته است. باید دانست آیین هر پیامبری نسبت به زمان وامت خود کاملترین آیین بوده است، واگر این فیض الهی مستمر نبود بشر به حدّ کمال نمی رسید.
از آنجا که خلقت انسان، فعل خدای «حکیم» است طبعاً آفرینش او هدف وغرض دارد، وبا توجه به اینکه در وجود انسان علاوه بر غرایز که با حیوان مشترک است، عقل وخرد نیز هست باید غرض وهدف از خلقت وی ، هدفی معقول باشد.
از طرف دیگر، عقل وخرد انسان هر چند در پیمودن راه تکامل او مؤثر ولازم است، امّا کافی نیست، واگر در هدایت انسان به عقل وخرد قناعت شود او هرگز راه کمال را به طور کامل نخواهد شناخت. برای نمونه، پی بردن به مبدء ومعاد یکی از مهمترین مسائل فکری بشر بوده است. بشر می خواهد بداند از کجا آمده، چرا آمده، وبه کجا خواهد رفت؟ ولی عقل وخرد به تنهایی از عهده تبیین کامل این مسائل برنمی آید. گواه روشن این امر آن است که، با همه ترقی که بشر معاصر در علم ودانش کرده است، هنوز بخش عظیمی از انسانها بتپرست می باشند.
نارسایی عقل ودانش بشر منحصر به موضوع مبدء ومعاد نیست، بلکه وی در بسیاری از مسائل حیاتی نیز نتوانسته است طریق استواری را برگزیند. دیدگاههای مختلف ومتعارض بشر در مسائل اقتصادی ، اخلاقی ، خانوادگی وغیره نشانه نارسایی وی از درک صحیح این مسائل می باشد، وبه همین علت است که می بینیم مکتبهای متعارض پدید آمده است.
با توجه به نکته فوق، عقل صحیح حکم می کند که به مقتضای حکمت الهی باید مربیان ورهبران الهی مبعوث شوند تا راه صحیح زندگی را به بشر بیاموزند.
کسانی که تصور می کنند هدایتهای عقلی می تواند جایگزین هدایتهای آسمانی شود باید به دو مطلب توجه کنند:
۱٫ خرد ودانش بشر در ساخت کامل انسان واسرار هستی وگذشته وآینده سیر وجودی او ناقص ونارساست، در حالیکه آفریننده بشر به حکم اینکه هر صانعی مصنوع خود را می شناسد، از انسان وابعاد واسرار وجود او کاملاً آگاه است. ودر قرآن به این دلیل اشاره کرده می فرماید:
أَلاَ یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ(۲۵)
آیا آن کس که آفریده است (به آفریده خود) علم ندارد، واوست دقیق وآگاه.
۲٫ انسان به مقتضای غریزه حب ذاتن، آگاهانه یا ناخودآگاه، پیوسته به دنبال منفعت جوییهای شخصی است ودر برنامهریزی نمی تواند از دایره منافع فردی وگروهی به طور کامل صرفنظر کند. طبعاً برنامههای بشری از جامعیت کامل برخوردار نخواهد بود، ولی برنامه پیامبران چون از جانب خداوند است از چنین نقصانی منزه است.
با توجه به این دو نکته باید گفت که بشر هیچگاه از هدایتهای الهی وبرنامههای پیامبران بی نیاز نبوده ونخواهد بود.
قرآن واهداف نبوت
اصل پنجاه وپنجم
در اصل گذشته از طریق داوری خرد با لزوم بعثت پیامبران الهی آشنا شدیم. اکنون لزوم نبوت را با توجه به اهداف آن از دیدگاه قرآن کریم وروایات بررسی می کنیم. هر چند نگرش قرآنی به این مسئله نیز یک نوع تحلیل عقلانی است.
قرآن هدف از بعثت پیامبران را امور زیر دانسته است:
۱٫ استحکام مبانی توحید ومبارزه با هر نوع انحراف در این زمینه. چنانکه می فرماید:
وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ(۲۶)
در میان هر امتی پیامبری را برانگیختیم تا آنان خدا را پرستش کنند واز پرستش مظاهرِ طغیان، بپرهیزند. بدین منظور پیامبران الهی پیوسته با مشرکان درگیر بوده ودر این راه رنجهای بزرگی را متحمل شدهاند.
امیرمؤمنان در باره هدف بعثت پیامبران می فرماید:
ولِیعقِل العبادُ عن ربِّهم ما جَهلُوه، فیعرفُوه بِربُوبیّته بَعد ما أنکروا، ویُوحّدوه
بالأُلوهیة بعدَ ما عَنَدوا(۲۷).
پیامبران را برانگیخت تا بندگان وی آنچه را که در باره توحید وصفات خدا نمی دانند فرا گیرند، وبه ربوبیت وپروردگاری ویگانگی او بعد از انکار وعناد، ایمان بیاورند.
۲٫ آشنا کردن مردم با معارف وپیامهای الهی وراه وروش تزکیه. چنانکه می فرماید:
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الاُْمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ(۲۸)
او کسی است که در میان امیین پیامبری را برانگیخت تا آیات حق را بر آنان فرو خواند وآنان را از رذایل اخلاقی پاکیزه گرداند وکتاب وحکمت را به آنان بیاموزد.
۳٫ برپا داشتن قسط در جامعه بشری . چنانکه می فرماید:
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ(۲۹)
ما پیامبران را با دلایل روشن فرستادیم وهمراه آنان کتاب ومیزان نازل کردیم تا مردم قسط را به پا دارند. مسلماً برپا داشتن قسط در گرو این است که انسانها عدالت را در ابعاد وزمینههای مختلف بشناسند، واز طریق حکومت الهی آن را تحقق بخشند.
۴٫ داوری در موارد اختلاف. چنانکه می فرماید:
کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ(۳۰)
مردم یک دسته بیش نبودند (تا اینکه در میان آنان اختلاف پدید آمد)، سپس خدا پیامبران را، نویدبخش وبیم دهنده، برانگیخت وهمراه آنان کتاب را فرو فرستاد تا بین مردم در آنچه اختلاف کردهاند داوری کند.
بدیهی است اختلافات مردم منحصر به عقاید نبوده، بلکه شئون مختلف زندگی را در برمی گیرد.
۵٫ اتمام حجت بر بندگان. چنانکه می فرماید:
رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَکَانَ اللهُ عَزِیزاً حَکِیماً(۳۶)
پیامبرانی نوید دهنده وبیم دهنده را برانگیخت تا پس از آمدن پیامبران مردم حجت وعذری نزد خدا نداشته باشند، وخداوند قدرتمند وحکیم است.
مسلّماً خدا در آفرینش انسان هدفی برای خلقت دارد که این هدف از طریق تنظیم برنامهای کامل در همه شئون زندگی بشر صورت می پذیرد، واین برنامه باید به گونهای از طریق خدا به بشر برسد که حجت بر وی تمام شود وبعداً عذر نیاورد که من راه ورسم درست زندگی را نمی دانستم.
راههای شناخت پیامبران
اصل پنجاه وششم
فطرت بشر ایجاب می کند که هیچ ادعایی را بدون دلیل نپذیرد، وهر کس مدعایی را بدون دلیل بپذیرد بر خلاف فطرت انسانی خویش عمل کرده است. ادعای نبوت عظیمترین ادعایی است که بشر می تواند داشته باشد، وطبعاً برای اثبات چنین مدعای بزرگی بایستی دلیل قاطع واستواری ارائه کند. این دلیل می تواند یکی از سه امر زیر باشد:
الف ـ پیامبر پیشین، که نبوت او با دلایل قطعی ثابت شده است، بر نبوت پیامبر بعدی تصریح کند. چنانکه حضرت مسیح(علیه السلام) بر نبوت پیامبر خاتم(صلی الله علیه وآله)تصریح کرد وآمدن او را بشارت داد(۳۷)
ب ـ قراین وشواهد گوناگون بر صدق ادعای او گواهی دهد. این دلایل را می توان در سیره زندگی ، محتوای دعوت، شخصیتهایی که به او گرویدهاند، ونیز روش دعوت او به دست آورد. امروزه در محاکم جهان برای شناسایی حق از باطل ومجرم از بی گناه همین راه را می پیمایند، ودر صدر اسلام نیز با استفاده از همین روش به راستگویی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) پی می بردند(۳۸)
ج ـ آوردن معجزه. یعنی همراه با دعوی نبوت، کاری خارقالعاده انجام دهد، ودیگران را به تحدّی دعوت نماید، وآن کار خارقالعاده با ادعای او هماهنگ باشد.
دو راه نخست عمومیت ندارد، در حالیکه راه سوم همگانی بوده ودر طول تاریخ نبوت، بشر برای شناخت پیامبران از انی راه استفاده کرده، وپیامبران نیز برای اثبات دعوی خود از آن بهره گرفتهاند.
اصل پنجاه وهفتم
میان معجزه وصدق دعوی نبوت، رابطهی منطقی برقرار است. زیرا اگر آورنده معجزه در ادعای خود راستگو باشد، طبعاً مطلب ثابت می شود; واگر فرض کنیم در ادعای خود دروغگوست باشد بر خداوند حکیم، که به هدایت بندگان خود علاقمند می باشد، شایسته نیست که چنین قدرتی را در اختیار او قرار دهد. چون مردم با مشاهده این قدرت خارق العاده به او ایمان می آورند وبه سخنان او عمل می کنند. در نتیجه هرگاه او در ادعای خود دروغگو باشد، آنان را گمراه می کند، واین امر با عدل وحکمت الهی منافات دارد. این مسئله یکی از متفرعات قاعده حسن وقبح عقلی است که قبلاً در باره آن بحث شد.
اصل پنجاه وهشتم
انجام کار خارقالعاده که همراه وهماهنگ با دعوی نبوت باشد، «معجزه» نام دارد، ولی اگر کار خارقالعاده از بنده صالح خدا سر بزند که مدعی نبوت نباشد، «کرامت» نامیده می شود. گواه این امر که بندگان صالح خدا (از غیر پیامبران) نیز می توانند مبدء کارهای خارقالعاده شوند، یکی نزول مائده
آسمانی برای حضرت مریم، ودیگری انتقال تخت ملکه سبا در یک لحظه از یمن به فلسطین توسط فردی برجسته از یاران حضرت سلیمان (آصف بن برخیا) می باشد که قرآن از هر دوی آنها خبر داده است. در باره مریم می فرماید:
کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَـحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً…(۳۹)
هر وقت که زکریا وارد محراب او می شد پس او خوردنی می یافت می گفت ای مریم اینها برای تو از کجاست؟! مریم می گفت از جانب خدا.
در باره ماجرای تخت بلقیس نیز می فرماید:
قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ(۴۰)
آن کس که نزد او دانشی از کتاب بود، گفت من آن را پیش از آنکه چشم برهم زنی نزد تو می آورم.
اصل پنجاه ونهم
تفاوت معجزه با دیگر امور خارق العاده در امور زیر خلاصه می شود:
الف ـ آموزش ناپذیری : آورنده معجزه بودن سابقه هر نوع آموزش دست به اعجاز می زند، در حالیکه انجام یافتن امور خارق العاده دیگر، نتیجه یکرشته آموزشها وتمرینهاست. موسی بن عمران(علیه السلام) پس از سپری کردن دوران جوانی راهی مصر شد. در نیمه راه به نبوت ورسالت مبعوث گردید وخطاب آمد که ای موسی عصا را بیفکن. چون افکند ناگهان به صورت اژدها درآمد، به گونهای که خود موسی وحشت کرد: نیز به موسی خطاب شد که دست
خود را از بغل بیرون آر، چون برآورد، نوری از آن درخشش نمود که چشم را خیره می ساخت(۴۱)
ولی در باره ساحران عصر سلیمان یادآور می شود:
یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ… فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ(۴۲)
شیاطین سحر را به مردم می آموختند… ومردم نیز از آن دو ملک، مطالبی می آموختند که به واسطه آن میان زن وشوهر جدایی می انداختند.
ب ـ معارضه ناپذیری : معجزه، از آنجا که از قدرت نامتناهی الهی سرچشمه می گیرد، معارضهناپذیر است، در حالیکه جادو وسحر ونظایر آن از قبیل کار مرتاضان چون از قدرت محدود بشر سرچشمه می گیرد قابل معارضه واتیان به مثل است.
ج ـ عدم محدودیت: معجزات پیامبران محدود به یک نوع یا دو نوع نبوده، وبه قدری مختلف ومتنوع است که نمی توان در میان آنها قدر مشترکی یافت. مثلاً انداختن عصا وتبدیل شدن آن به اژدها کجا، ودست از گریبان بیرون آوردن ودرخشش آن کجا؟! نیز این دو معجزه کجا وجاری شدن چشمههای آب توسط زدن عصا به سنگ کجا(۴۳) ؟! همچنین این سه معجزه کجا وزدن عصا به دریا وشکافتن آب دریا کجا(۴۴)؟!
در باره حضرت عیسی نیز می خوانیم از گِل، پرندهای می ساخت، سپس
در آن می دمید وبه اذن خدا حیات می یافت. افزون بر این عمل، با کشیدن دست بر روی نابینایان وبیماران مبتلا به پیسی ، آنها را شفا می بخشید. همچنین مردگان را زنده می کرد واز اندوختههای داخل خانهها خبر می داد(۴۵)
د ـ اصولاً آورندگان معجزه یا کرامت با کسان دیگری چون ساحران که دست به کارهای خارقالعاده می زنند، هم از نظر هدف، وهم از حیث روحیات متمایزند. گروه نخست اهداف والایی را تعقیب می کنند، در حالیکه گروه دوم اهداف دنیوی دارند; وطبعاً روحیات آنها نیز با هم متفاوت است.
وحی ونبوت
اصل شصتم
در اصل پیش، طرق شناخت پیامبر واقعی از مدعیان دروغین آن بیان گردید. اینک باید راه ارتباط پیامبر با عالم غیب را که «وحی » است بررسی کنیم.
«وحی »، که مهمترین راه ارتباط با عالم غیب است، مولود غریزه یا عقل بشری نیست، بلکه آگاهی ویژهای است که خدا آن را در اختیار پیامبران قرار داده است، تا پیامهای الهی را به بشر برسانند. قرآن وحی را چنین وصف می کند:
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ(۴۶)
این قرآن را روح الأمین (فرشته وحی ) بر قلب تو فرود آورده است.
این آیه ناظر به این است که آگاهی پیامبر از پیامبران الهی ، نتیجه به کارگیری اموری همچون حواس ظاهری ونظایر آن نیست، بلکه فرشته وحی آن را بر قلب پیامبر فرود می آورد(۴۷)
۲ ـ البته راه وحی الهی به پیامبران منحصر در نزول فرشته وحی نیست، بلکه راههای دیگری نیز دارد که در آیه ۵۱ سوره شوری بیان شده است، وتوضیح آن در اصل سی وهشتم گذشت.
بنابراین نمی توان حقیقت پیچیده وحی را با مقیاسهای عادی تبیین کرد. در حقیقت، نزول وحی یکی از مظاهر غیب است که باید به آن ایمان آورد، هر چند حقیقت آن برای ما روشن نباشد. چنانکه می فرماید:
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ(۴۸)
اصل شصت ویکم
کسانی که می خواهند هر چیز را با مقیاسهای مادی وابزار حسی بسنجند وحقایق غیبی را در قوالب حسی محصور کنند، وحی الهی را به صورتهای گوناگون توجیه کردهاند، که همه آنها از نظر ما باطل است. ذیلاً به نقل از ونقد اینگونه توجیهات می پردازیم.
الف ـ گروهی از نویسندگان، پیامبران را از نوابغ بشر دانسته ووحی را محصول تفکر واعمال حواس باطنی آنان پنداشتهاند. به پندار این گروه، حقیقت روحالامین، روح ونفس پاک این دسته از نوابغ وکتاب آسمانی نیز همان افکار بلند ووالای آنهاست.
اینگونه تفسیر از وحی ، نشانه خودباختگی در مقابل دانش تجربی جدید است که تنها به روشهای حسی اعتماد دارد. مشکل مهم این نظریه آن است که با سخنان پیامبران الهی منافات دارد، زیرا آنان پیوسته اعلان می کردند که آنچه برای بشر آوردهاند جز وحی الهی چیزی نیست بنابراین اساس، لازمه تفسیر فوق است که پیامبران افرادی دروغگو باشند، واین با مقام والا وراستی ودرستی آنان که تاریخ از آن خبر داده است، سازگار نیست.
به دیگر سخن: مصلحان دوگونهاند: مصلحانی که برنامه خود را به خدا نسبت دادهاند، ومصلحانی که برنامه خود را زاییده افکار خویش معرفی می کنند، وچه بسا هر دو گروه نیز دلسوز وخیرخواه باشند. بنابراین نمی توان این دو صنف مصلح را یکی دانست.
ب ـ گروهی دیگر، به همان انگیزه که در نظریه پیشین بیان شد، وحی را نتیجه تجلی حالات روحی پیامبر می دانند. به ادعای اینان، پیامبر به علت ایمان استواری که به خدا دارد، در سایه عبادت بسیار خویش، به مرتبهای می رسد که یک رشته حقایق عالی را در درون خود می یابد، وتصور می کند که از جهان غیب بر او القا شده است، در حالیکه دریافتهای مزبور مبدء وسرچشمهای جز نفس او ندارد. صاحبان این نظریه اظهار می دارند که ما در راستگویی پیامبران شک نداریم ومعتقدیم که آنان حقیقتاً یک رشته حقایق برین را مشاهده می کنند، ولی سخن در منشأ این حقایق عالی است، پیامبران تصور می کنند این حقایق از عالم بیرون وجهان غیب به آنان القا شده است، در حالیکه سرچشمه آن همان نفس آنان است(۴۹)
این نظریه، سخن جدیدی نیست، بلکه ارائه یکی از نظریات دوران جاهلیت در باره وحی ، منتها با پوششی جدید است. حاصل این نظریه آن است که وحی نتیجه تخیّل پیامبراو وفرو رفتن آنان در خویشتن است، وآنان از کثرت تفکر درباره خدا وعبادت واندیشه اصلاح بشر، ناگهان حقایقی را در برابر خود مجسم می بینند وگمان می کنند که از عالم غیب بر آنان القا می شود، واین به نحوی همان تصور عرب جاهلی در باره وحی است که می گفتند:
أَضْغَاثُ أَحْلاَم(۵۰)
یعنی : وحی افکار آشفتهای است که پیامبر می بیند.
قرآن در آیات دیگر این نظریه را بشدت رد کرده می گوید: اینکه پیامبر مدعی دیدن فرشته وحی است راستگوست، نه قلب او خطا کرده ونه چشمش، چنانکه می فرماید:
مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی (۵۱)
نیز می فرماید:
مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَی (۵۲)
دل آنچه را که چشم دید، تکذیب نکرد وهرگز دیدگان او لغزش نیافت وخطا نرفت.
یعنی واقعاً فرشته وحی را دید، هم با دید ظاهر وهم با دید باطن.
۲۵ ـ توحید صدوق/۳۸۰٫
۲۶ ـ انسان/۳٫
۲۷ ـ انعام/۱۴۸٫
۲۸ ـ انعام/۱۴۸٫
۲۹ ـ توحید صدوق، باب ۵۹، حدیث ۸٫
۳۰ ـ انفال/۱۷٫
۳۱ ـ ملک/۱۴٫
۳۲ ـ نحل/۳۶٫
۳۳ ـ نهج البلاغه، خطبه ۱۴۳٫
۳۴ ـ جمعه/۲٫
۳۵ ـ حدید/۲۵٫
۳۶ ـ بقره/۲۱۳٫
۳۷ ـ بقره/۱۶۵٫
۳۸ ـ صف/۶٫
۳۹ ـ پوینده این راه قیصر، پادشاه روم بود، تاریخ طبری ۳/۲۴۰، حوادث سال ششم هجرت.
۴۰ ـ آل عمران/۳۷٫
۴۱ ـ نمل/۴۰٫
۴۲ ـ قصص/۳۱ ـ ۳۲٫
۴۳ ـ بقره/۱۰۲٫
۴۴ ـ بقره/۶۰٫
۴۵ ـ شعرا/۶۳٫
۴۶ ـ آل عمران/۴۲٫
۴۷ ـ شعراء/۱۹۳ ـ ۱۹۴٫
۴۸ ـ بقره/۲٫
۴۹ ـ سیّد محمّدرشید رضا، وحی محمّدی ، ص ۶۶٫
۵۰ ـ انبیا/۵٫
۵۱ ـ نجم/۱۱٫
۵۲ ـ نجم/۱۷٫
عصمت پیامبران
اصل شصت و دوم
عصمت به معنى مصونیت بوده و در باب نبوت داراى مراتب زیر است :
الف ـ عصمت در مقام دریافت ، حفظ و ابلاغ وحى ;
ب ـ عصمت از معصیت و گناه ;
عصمت از خطا و اشتباه در امور فردى و اجتماعى .
عصمت پیامبران در مرحله نخست ، مورد اتفاق همگان است ، زیرا احتمال هر نوع لغزش و خطا در این مرحله ، اطمینان و وثوق مردم را خدشه دار مى سازد و دیگر پیامهاى پیامبر مورد اعتماد و اطمینان نخواهد بود ، در نتیجه هدف نبوت نقض مى شود .
گذشته از این ، قرآن کریم یادآور مى شود که خداوند پیامبر را تحت مراقبت کامل قرار داده است تا وحى الهى به صورت صحیح به بشر ابلاغ شود ، چنانکه مى فرماید :
عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَى غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُول فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً * لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَى کُلَّ شَیء عَدَداً (۱) .
او آگاه از غیب است ، و حقایق غیبى را بر کسى آشکار نمى سازد ، مگر آن کس که مانند پیامبر مورد رضایت او است ، پس براى مراقبت از وى ، پیش رو و پشت سر او ، نگهبانى مى گمارد تا بداند ( = محقق شود ) که آنان پیامهاى پروردگارشان را رسانیده اند ، و خدا به آنچه نزد آنها است احاطه دارد ، و همه چیز را شمارش کرده است .
در آیه یاد شده ، دو نوع نگهبان براى صیانت از وحى وارد شده است :
الف ـ فرشتگانى که پیامبر را از هر سو احاطه مى کنند ;
ب ـ خداوند بزرگ که بر پیامبر و فرشتگان احاطه دارد .
علت این مراقبت کامل نیز تحقق یافتن غرض نبوت یعنى رسیدن وحى خداوند به بشر است .
اصل شصت و سوم
پیامبران الهى ، در عمل به احکام شریعت ، از هرگونه گناه و لغزش مصونیت دارند ، و اصولاً هدف از بعثت پیامبران در صورتى تحقق مى پذیرد که آنان از چنین مصونیتى برخوردار باشند . زیرا اگر آنان به احکام الهى که خود ابلاغ مى کنند دقیقاً پایبند نباشند ، اعتماد به صدق گفتار آنها از میان مى رود و در نتیجه هدف نبوت تحقق نمى یابد .
محقق طوسى در عبادت کوتاه خود به این برهان چنین اشاره کرده است : « وَیحبُ فى النبىّ العِصْمةُ لیحصُلَ الوثوقُ فیحصلَ الغرضُ »(۲) . عصمت براى پیامبران لازم است تا وثوق به گفتار آنها حاصل شود ، و غرض از نبوت تحقق یابد .
عصمت پیامبران از گناه ، در آیات گوناگون مورد تأکید قرآن کریم قرار گرفته است ، که به برخى از آنها اشاره مى کنیم :
الف ـ قرآن پیامبران را هدایت شدگان و برگزیدگان از جانب خداوند مى داند :
وَاجْتَبَیْنَاهُمْ وَهَدَیْنَاهُمْ إِلَى صِرَاط مُسْتَقِیم (۱) .
ب ـ یادآور مى شود آن کس را که خدا هدایت مى کند ، هیچ کس قادر به گمراه ساختن وى نیست :
وَمَن یَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ (۲) .
ج ـ معصیت را ضلالت مى داند :
وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنکُمْ جِبِلاًّ کَثِیراً (۳) .
از مجموع این آیات استفاده مى شود که پیامبران از هر نوع ضلالت و معصیت پیراسته اند .
افزون بر این ، آن برهان عقلى که قبلاً بر ضرورت عصمت پیامبران اقامه کردیم ، بر لزوم عصمت آنان قبل از بعثت نیز دلالت مى کند . زیرا اگر انسانى پاسى از عمر خود را در گناه و گمراهى صرف کند و سپس پرچم هدایت را به دست بگیرد ، چندان مورد اعتماد مردم قرار نمى گیرد ، ولى کسى که از آغاز عمر از هرگونه آلودگى پیراسته بوده به خوبى قادر به جلب اعتماد مردم خواهد بود . علاوه غرضورزان و منکران رسالت مى توانند به سادگى روى گذشته هاى تاریک وى انگشت نهاده و به ترور شخصیت و مخدوش ساختن پیام وى بپردازند . در چنین محیطى ، تنها انسانى که در اثر یک عمر پاکى و درستى « محمد امین » لقب گرفته ، مى تواند با شخصیت تابناک خویش ، آفتابوار حجاب تبلیغات سوء دشمن را کنار زند و با پایدارى و استقامت شگرف خویش ، تدریجاً محیط تاریک جاهلیت را روشن سازد .
گذشته از این ، بدیهى است انسانى که از آغاز زندگى داراى مقام عصمت از گناه بوده است ، از انسانى که فقط پس از بعثت داراى چنین مقامى شده است ، برتر است و نقش هدایتى او نیز بیشتر خواهد بود ، و مقتضاى حکمت الهى این است که فعل احسن و اکمل را برگزیند .
اصل شصت و چهارم
پیامبران ، علاوه بر عصمت از گناه ، در موارد زیر نیز مصون از خطا بوده اند :
الف ـ داورى در منازعات : پیامبران از جانب خدا مأموریت داشته اند که بر طبق موازین قضا داورى کنند ، یعنى از مدعى شاهد بطلبند ، و اگر مدعى شاهدى نداشت ، از منکر سوگند بخواهند ، و هیچگاه با این میزان الهى مخالفت نکرده اند . ولى ممکن است شاهد عمداً یا سهواً بر خلاف واقع گواهى داده ، و یا منکر به دروغ یا از روى اشتباه سوگند یاد کند و در نتیجه حکم پیامبر مطابق واقع نباشد ، این نوع مخالفت ضررى به عصمت پیامبران نمى زند ، زیرا او مأمور است بر طبق میزان الهى قضاوت کند ، و آنجا که داورى او بر خلاف واقع باشد ، او از خطاى حکم خود آگاه است ، گرچه به خاطر مصالح اجتماعى مأمور به عمل بر وفق آن نمى باشد .
ب ـ تشخیص موضوعات احکام دینى مثلاً فلان مایع شراب است یا نه .
ج ـ مسائل اجتماعى و تشخیص مصالح و مفاسد امور .
د ـ مسائل عادى زندگى .
دلیل عصمت در موارد سه مورد اخیر ، این است که در ذهن غالب افراد ، خطا در این گونه مسائل با خطا در احکام دینى ملازمه دارد . در نتیجه ارتکاب خطا در این مسائل ، اطمینان مردم را نسبت به شخص پیامبر خدشه دار ساخته و نهایتاً مایه خدشه دار شدن غرض بعثت مى گردد . هر چند لزوم عصمت در دو صورت نخست ، روشن تر از عصمت در صورت اخیر است .
اصل شصت و پنجم
یکى از مراتب عصمت آن است که در وجود پیامبران امورى نباشد که مایه دورى گزیدن مردم از آنان است . همگى مى دانیم برخى از بیماریهاى جسمى ، یا برخى از خصلتهاى روحى که حاکى از دنائت و پستى انسان است ، مایه تنفر و انزجار مردم مى گردد . طبعاً پیامبران بایستى از این گونه معایب جسمى و روانى منزّه باشند ، زیرا انزجار مردم از پیامبر و دورى گزیدن از او ، با هدف بعثت ـ که ابلاغ رسالات الهى توسط پیامبر به آنان است ـ منافات دارد .
نیز یادآور مى شویم که حکم عقل در اینجا به معنى کشف یک واقعیت است ، و اینکه ، با توجه به حکمت خدا باید کسانى به پیامبرى برگزیده شوند که پیراسته از چنین عیوبى باشند(۱) .
اصل شصت و ششم
حکم قاطع عقل و داورى صریح قرآن را در باره لزوم عصمت پیامبران دانستیم ، ولى در این زمینه برخى از آیات ـ در بَدْوِ نظر ـ حاکى از صدور گناه از آنان مى باشد ( مانند آیات وارده در باره حضرت آدم و غیر آن ) . در این موارد چه باید گفت ؟
در پاسخ باید خاطر نشان ساخت : مسلّماً ، به حکم اینکه هیچگونه تناقى در قرآن راه ندارد ، باید با توجه به قرائن موجود در خود آیات ، به مراد واقعى آنها پى برد ، و در این موارد ظهور بدوى هرگز نمى تواند ملاک قضاوت و داورى عجولانه قرار گیرد . خوشبختانه مفسران و متکلمان بزرگ شیعه ، به تفسیر این آیات پرداخته ، و حتى برخى از آنان در این باره کتابهاى مستقلى تألیف کرده اند . از آنجا که بحث در باره تک تک این آیات از گنجایش این رساله بیرون است ، علاقمندان مى توانند به کتب مزبور مراجعه کنند (۱) .
اصل شصت و هفتم
عامل و منشأ عصمت را مى توان در دو چیز خلاصه کرد :
الف ـ پیامبران ( و اولیاى خاص الهى ) از حیث معرفت و شناخت خداوند در پایه بسیار رفیعى قرار دارند که هیچگاه رضا و خشنودى حضرت حق را با چیزى عوض نمى کنند . به عبارت دیگر ، درک آنان از عظمت الهى و جمال و جلال شگرف وى ، مانع از آن مى شود که به چیزى غیر از خدا توجه نمایند ، و اندیشه اى جز رضاى خدا را در سر بپرورند . این مرتبه از معرفت همان است که امیرمؤمنان (علیه السلام) مى فرماید :
ما رأیتُ شیئاً إلاّ وَرَأیتُ اللهَ قَبْلَهُ وبعدَه ومَعَهُ .
هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه پیش و پس و همراه با دیدن آن ، خدا را دیدم .
و امام صادق (علیه السلام) نیز مى فرماید :
ولکنّی أَعْبُدُ حُبّاً لَهُ وَتِلْکَ عِبادةُ الکِرام(۱) .
من خدا را از روى دوستى با او پرستش مى کنم ، و چنین است عبادت بزرگواران .
ب ـ آگاهى کامل پیامبران از نتایج درخشان طاعت و پى آمدهاى سوء معصیت ، سبب مصونیت آنان از نافرمانى خدا مى باشد . البته عصمت گسترده و همه جانبه ، مخصوص گروه خاصى از اولیاى الهى است ، ولى در عین حال برخى از مؤمنان پرهیزگار نیز ، در بخش عظیمى از افعال خویش ، ارتکاب گناه مصون مى باشند ، مثلاً یک فرد متقى هرگز به هیچ قیمتى دست به خودکشى نمى زند ، یا افراد بى گناه را نمى کشد(۲) . بالاتر از این ، حتى افراد عادى هم نسبت به برخى از امور مصونیت دارند . فى المثل هیچ فردى به هیچ قیمت حاضر نمى شود به سیم لختى که برق در آن جریان دارد ، دست بزند . پیداست که مصونیت در این گونه موارد ، ناشى از علم قطعى شخص به آثار سوء عمل خویش است ; حال اگر چنین علمى در مورد تبعات بسیار خطرناک گناهان نیز حاصل گردد ، قویّاً مایه مصونیت فرد از گناه خواهد بود .
اصل شصت و هشتم
با توجه به منشأ عصمت ، یادآور مى شویم که عصمت با آزادى و اختیار معصوم منافات ندارد ، بلکه فرد معصوم با وجود داشتن معرف کامل نسبت به خدا و آثار اطاعت و معصیت ، مى تواند گناهى را انجام دهد ، هر چند از این قدرت هرگز استفاده نمى کند . درست مانند پدر مهربان نسبت به فرزند خود که بر کشتن فرزندش قدرت دارد ، ولى هرگز این کار را انجام نمى دهد . روشنتر از این ، عدم صدور قبیح از خداوند است . خداى قادر مطلق مى تواند افراد مطیع را وارد دوزخ ساخته و بالعکس اشخاص عاصى را وارد بهشت نماید ، ولى عدل و حکمت وى مانع از آن است که چنین فعلى را انجام دهد . از این بیان روشن مى شود که ترک گناه و انجام عبادت و طاعت ، براى معصومین افتخار بزرگى است ، زیرا آنان در عین توانایى بر گناه ، هیچ گاه مرتکب آن نمى شوند .
اصل شصت و نهم
ما ، در عین اعتقاد به عصمت تمام پیامبران ، عصمت را ملازم با نبوت مى دانیم . چه ، ممکن است فردى معصوم باشد امّا پیامبر نباشد . قرآن کریم در باره حضرت مریم مى فرماید :
یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ (۱) .
اى مریم خداوند تو را از میان زنان برگزید ، و از گناه پاک گردانید ، و بر زنان جهان برترى دارد .
از اینکه قربن در مورد مریم لفظ « اصطفاء » را به کار برده ، روشن مى شود که وى معصوم بوده است ، زیرا در باره پیامبران نیز واژه « اصطفا » به کار رفته است :
إِنَّ اللهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِینَ (۲) .
گذشته از این ، در آیه مزبور از تطهیر مریم سخن به میان آمد ، و مقصود پاکى وى از هر نوع پلیدى است ، نه تبرئه اش از اتهام گناه در مورد فرزندش که یهود او را متهم ساخته بودند . زیرا تبرئه مریم از این گناه ، در همان روزهاى نخست تولد عیسى (علیه السلام) با تکلم وى(۳) به اثبات رسید و دیگرى نیازى به این بیان مجدد نیست .
گذشته از این ، آیه تطهیر مریم به حکم سیاق آیات مربوط به دورانى است که او ملازم محراب بوده و هنوز به عیسى باردار نشده بود ، بنابراین اتهامى به میان نیامده بود تا تطهیر مربوط به آن اتهام باشد .
۱ ـ جن/ ۲۶ ـ ۲۸ .
۲ ـ کشف المراد ، ص ۳۴۹ ، بحث نبوت .
۳ ـ انعام/۸۷ .
۴ ـ زمر/۳۷ .


















