سیف الواعظین و الذاکرین
( تاریخ تفصیلى جنگهاى جمل ، صفین و نهروان )
نام نویسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدى
تحقیق و نگارش : مهدى احمدى
باب دوم : جنگ صفین (قاسطین )
فصل دهم : با حیله عمروعاص ، قرآنها بر سر نیزه ها مى روند
در اینجا بود که حضرت خطبه خواندند که بعد از حمد و ثناى الهى فرمودند:
ایها الناس قد بلغ بکم الامر و بعدو کم ما قد رایتم ولم یبق منهم الا اخر نفس
اى مردم دشمن بیش از دشمن متحمل مشکلات شد و الآن آخرین نفس را مى کشد پس نفس آخر را از آنان بستانید. و آنان با آنکه بر باطل بودند صبر کردند ولى شما بر حقید پس حمله کنید. همین که معاویه ابن مطالب را شنید مضطرب شد و به عمروعاص گفت ویحک یا عمرو واى بر تو اى عمروعاص حال چه کنیم ؟ حیله هاى تو چه شد در حالى که تو در مکر و حیله بر علیه دشمنان معروف بودى . عمروعاص گفت چه مى خواهى ؟ معاویه گفت این جنگ را تسکین بده و فرون نشان و این شمشیران بران را از سر اهل شام بردار و اگر امروز تا شام جنگ ادامه پیدا کند احدى از اهل شام باقى نمى ماند. عمروعاص کمى فکر کرد و گفت اى معاویه حیله تازه اى دارم ، امر کن به همه لشگریان اهل شام که هر کسى قرآن بر همراه خود دارد بر سر نیزه کند پس به امر معاویه قرآنها بر سر نیزه قرار گرفت که حدود یکصد قرآن در برابر قلب لشگر بر سر نیزه ها رفت و مهمتر اینکه مصحف و قرآن بزرگ عثمان را بر سر چهار نیزه بستند و فریاد مى زدند
اللّه اللّه فى النساء و البنات و الابناء من الروم و الترک و اهل الفارس غدا.
اى اهل عراق اینک کتاب خدا در میان ما و شما است و ما از مشرکان و مرتدّان نیستیم و اگر ما همه کشته شویم کیست که فردا در برابر ترک و دیلم و روم و کفار فارس بایستد ومردى از اهل شام بر اسب ابلقى سوار شده بود و در پیش روى اهل شام به آواز بلند قرآن مى خواند و بعضى از ایشان مى گفتند
اللّه اللّه فى دینکم هذا کتاب اللّه بیننا و بینکم .
پس با این حیله عمروعاص و معاویه اختلاف در لشگر على (ع ) افتاد. عدىّ بن حاتم طائى از جا برخاست و عرض فداى تو شوم هر قدر از لشگر ما کشته شده بیشتر از آن از لشگر معاویه کشته شدند و مجروحان در هر دو لشگر بسیار است و باقى مانده از اصحاب ما بهتر از باقى مانده اهل شام است و اینک آثار فتح و پیروزى ظاهر شد، پس کار ایشان را تمام کن . بزرگان لشگر امیر(ع ) دو گروه شدند بعضى به جنگ مایل بودند مانند مالک اشتر و عمروبن حمق و سعید بن قیس همدانى و اویس قرنى و عبداللّه عباس و حجربن عدىّ و ابو ایّوب انصارى بودند و جمع کثیرى با آنان همراهى مى کردند. و جمع دیگرى همانند اشعث وزید بن حصین و جمع دیگرى از قرّاء جنگ نکردند و بى ادبى نسبت به حضرت نمودند. اشعث بن قیس در حالى که غضبناک بود آمد و عرض کرد یا على هیچ کس براى اهل عراق مهربان تر از من نیست و براى اهل شام دشمن تر از من نیست اما تو قوم مرا به کتاب خدا اجابت کن زیرا که تو به آن سزاوارترى . حضرت فرمودند بلى من سزاوارترم ولى معاویة بن ابى سفیان و عمروبن عاص و ابن ابى محیط وابن مسلمه اصحاب دین و قرآن نیستند
انى اعرف بهم منکم و یحکم انها کلمة حق یراد بها الباطل .
من ایشان را از شما بهتر مى شناسم در کوچکى و بزرگى ، که در کوچکى بدترین کوچکها بودند و در بزرگى بدترین بزرگسالان مى باشند واى بر شما این کلمه حق است ولى براى امر باطل مى گویند و ایشان قرآن را مى شناسند و عمل به آن نمى کنند و این خدعه و مکر است . شما دستها و سرهاى خود را یک ساعت دیگر به خدا عاریه دهید ک حق به محل قطع رسیده و هیچ نمانده مگر ریشه این شجره خبیثه ، و اگر امروز تا دو ساعت دیگر صبر کنید این ریشه را قطع مى کنیم . حدود بیست هزار نفر از لشگر امیر(ع ) از حضرت جدا شدند که همگى مسلح بودند و شمشیرهاى خود را کشیدند و بر دوش خود نهاده بودند و پیشانى آنان از کثرت سجود سیاه شده بود و زید بن حصین و مسعد و گروهى از قرّاء در میان ایشان بودند پس فریاد بر آوردند و آن حضرت را به اسم خواندند و امیرالمؤ منین نگفتند بلکه مى گفتند یا على قوم را به سوى کتاب خدا اجابت کن و اگر مردم را دعوت نکنى تو را مى کشیم و به خدا قسم اگر اجابت نکنى اجراء خواهیم کرد. حضرت فرمودند:
ویحکم انا اول من دعا الى کتاب اللّه و اول من اجاب الیه
واى بر شما منم اول کسى که به سوى کتاب خدا دعوت کردم و اول کسى که آنرا اجابت کردم و با این گروه براى همین قتال کردم که به حکم قرآن راضى شوند و به کتاب خداوند عمل نمایند ولیکن شما را خیر مى دهم که این گروه با شما مکر کرده اند و اراده عمل نمایند ولیکن شما را خبر مى دهم که این گروه با شما مکر کرده اند و اراده عمل به قرآن ندارند و در آن وقت مالک اشتر مشغول جنگ بود. گروهى به حضرت عرض کردند که قاصدى را بفرست تا مالک را برگرداند پس آن حضرت یزید بن هانى را به نزد مالک اشتر فرستادند و فرمودند به مالک بگو که زود برگرد و جنگ را رها کن . چون یزید بن هانى به نزد مالک رسید نزدیک بود که مالک اشتر غالب شد پیغام حضرت را رسانید. مالک گفت برگرد به خدمت حضرت و از طرف من عرض کن حال وقت آن نیست که مرا از جنگ منع کنى زیرا که آثار فتح و غلبه ظاهر شد. پس یزید برگشت و صداها را بلند نمودند و غبار بسیارى برخاست و اهل شام به جزع آمدند آن گروه گفتند که ما خواستیم که مالک اشتر را از جنگ منع کنى نه آنکه مرا به جنگ کنى . حضرت فرمودند واى بر شما آیا من سر گوشى به قاصد گفتم ؟ گفتند باز قاصدى بفرست و او از جنگ باز دار و الاّ با تو جنگ مى کنیم و تو را عزل مى کنیم . حضرت فرمودند اى یزید بن هانى برو به مالک اشتر بگو که برگرد زیرا که فتنه بین اصحاب واقع شد و اگر مى خواهد مرا زنده ببیند برگردد و الاّ مرا خواهند کشت . یزیدبن هانى به مالک رسید و پیغام را دوباره رساند مالک گفت گمان من این است که از بلند شدن این مصفحها روى نیزه ، فتنه بر پا شد، یزید گفت بلى مالک گفت به خدا قسم از همان اول مى دانستم که این حیله باعث فتنه در لشگر امیر(ع ) مى شود. مالک فرمود اى یزید مگر نمى بینى فتح و پیروزى نزدیک شد و مگر اضطراب و ناله هاى آنان را نمى شنوى ؟ یزید گفت اى مالک آیا راضى هستى که تو در اینجا فاتح جنگ باشى ولى امیرالمؤ منین را به دست دشمن بدهى ؟ مالک گفت سُبحان اللّه هرگز راضى نمى شوم . گفت پس برگرد، مالک با غضب برگشت و بر آن گروه که حضرت را مجبور کرده بودند صیحه زد و گفت اى اهل عراق واى اهل سستى و خوارى ، واى بر شما بر شما آیا در وقتى که شما بر ایشان غالب شدید و خود را مغلوب و مقهور شما دیدند، شما را به کتاب دعوت مى کنند؟ اى اهل عراق به خدا قسم ایشان قرآن را ترک کردند و حرمت آنرا ضایع اکردند و سنت پیامبر را ترک نمودند و به حیله ، قرآن را بر سر نیزه بلند کردند پس اجابت ایشان نکنید و فریب ایشان را نخورید و به اندازه دوشیدن شتر مرا مهلت دهید، جواب دادند اگر تو را مهلت دهیم با تو در گناه شریک مى شویم . مالک گفت خوبان شما کشته شدند و بدان و اراذل شما باقى ماندند. پس فریاد زدند ما در راه خدا جنگ کردیم و در راه خدا هم جنگ را تعطیل کردیم و اطاعت تو نمى کنیم اى مالک از ما دور شو، مالک فرمود به خدا قسم شما را فریب دادند اى پیشانى سیاهان فریب خورده اید ما گمان مى کردیم که نمازهاى شما از روى زهد و لقاى خداوند است و حال مى بینم که به سوى دنیا مى گریزید. اى شبیه شتران پیر جلال بعد ازاین عزت نخواهید دید پس آن گروه مالک را دشنام دادند و نزدیک بود که با هم درگیر شوند که حضرت مانع شد. پس مالک اشتر عرض کرد یا امیرالمؤ منین بر این صف مانده لشگر معاویه حمله کن تا کار تمام شود ولى مردم از همه اطراف فریاد مى زدند ک امیرالمؤ منین به حکم قرآن راضى شد پس مالک اگر حضرت فرمود و راضى شد من هم راضیم ولى حضرت در بین فریادهاى مردم ساکت بودند و هیچ نمى فرمودند و به زمین نگاه مى کردند. معاویه گفت همان زمانى که حضرت قاصد فرستاد تا مالک اشتر دست از جنگ بردارد و به لشگرگاه خود بر گردد من اراده کرده بودم که فرار، کنم و یا طلب امان از مالک کنم و تا آن روز چهل جنگ و درگیرى میان اصحاب امیر(ع ) و لشگر معاویه اتفاق افتاد و در همه آنها فتح با امیر(ع ) بود. حضرت از جا برخاست و قوم ساکت شدند تا ببینند که آن حضرت چه مى فرمایند خطبه اى خواندند و فرمودند:
ایها الناس انى کنت بالامس امیرالمومنین فاصبحت الیوم مامورا و کنت ناهیا فاصبحت منهیا وقد احببت البقاء
اى مردم بدانید که من تا دیروز امیرالمؤ منین بودم ولى امروز مامورم و به من امر مى کنند و تا دیروز نهى مى کردم ولى امروز مرا نهى مى کنند و به تحقیق که به شما بقاء در دنیا و زندگانى دنیا را دوست مى دارید ونمى شود که شما را بر چیزى که نمى خواهید وادار کنم پس حضرت غضبناک نشستند و هر کس موافق خواهش و خواست خود سخن مى گفت ناگاه ابوالاعور آمد و قرآن بزرگى را بر سر نهاده بود تا نزدیک لشگر امیر(ع ) آمد و با صداى بلند گفت اى اهل عراق هیچ کس از ما، دیگرى را اطاعت نمى کند و عده زیادى کشته شدند و من با قرآن به نزد شما آمده ام تا موجب الفت و تسکین فتنه گردد و از این پس قرآن حاکم باشد و از بین ما و شما دو نفر به قرآن حکم کنند پس یا على تو نیز راضى شو مردم فتنه فریاد زدند ما راضى شدیم . ابوالاعور گفت خدا شما را توفیق دهد و برگرید پس مردم همه شمشیرها را در غلاف نمودند و سلاحها را پایین گذاشتند تو به حکم قرآن راضى شدند. عمروعاص به معاویه گفت راءى مرا چگونه دیدى در حالى که در دریاى اهل عراق غرق شده بودى تو را از آن نجات دادم ؟ معاویه گفت آرى من تو را براى چنین کارهایى نگه داشته ام . در حدیثى مشهور آمده است که مردى از بنى امیه از ابن عباس سوال کرد که تو اعلم امتى در رابطه با خون پشّه چه مى گویى ، آیا وضو را باطل مى کند و آیا پاک است یا نجس ؟ ابن عباس آهى کشید و فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، پس رو به اصحاب خود نمود و فرمود به این ملعون نگاه کنید که از خون پشّه سوال مى کند ولى نمى پرسد که حق تعالى از خون فرزند رسول خدا سؤ ال مى کند که چگونه با آن حضرت برخورد کرده اید و چرا او را با لب عطشان به شهادت رسانده اید و چرا بعد از شهادت بر بدنش اسب دواندید؟ حال که صحبتى از خون شد بدان که خون مبارک سیدالشهداء و قربت مقدس و اشک چشم گریه کنندگان بر مصائب او نور است بر مومنین و نار و آتش است بر کافرین .
لقطر الماء فى الاصداف درا
و فى بطن الافاعى صار سما
یعنى آب دریا در صدفها اگر قرار بگیرد تبدیل به درّ گرانبها مى شود و اگر در شکم افعیها قرار بگیرد تبدیل به سمّ مار و افعى مى شود. حال مَثَل خون مقدس حسین (ع ) مانند همان قطره آب است که اگر بر چشم کور و نابینا و دست و پاى فلج و شَل دختر یهودى بچکد موجب بینایى و شفاى او مى گردد و اگر همان خون مقدس بر ران نحس نجس و پلید عنید ابن زیاد مى چکد سوراخ مى کند و به زمین فرود مى رود و ران آن کافر را متعفّن مى کند. در مقتل شیخ فخرالدّین طریحى آمده است که مرغ خون آلودى داخل مدینه شد و خون را به حرم رسول اللّه (ص ) رساند و مى گفت الا الا قتل الحسین بکربلاء و چون شب فرا رسید همان مرغ آمد و بر درخت یکى ازباغهاى خارج مدینه نشست .


















