سیف الواعظین و الذاکرین
( تاریخ تفصیلى جنگهاى جمل ، صفین و نهروان )
نام نویسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدى
تحقیق و نگارش : مهدى احمدى
باب دوم : جنگ صفین (قاسطین )
فصل دهم : با حیله عمروعاص ، قرآنها بر سر نیزه ها مى روند
مکر و حیله عمروعاص به ابو موسى اشعرى
از ابوالحباب کلینى نقل شده است که وقتى ابوموسى و عمرو بن عاص همدیگر را در دومة الجندل ملاقات کردند عمرو، ابوموسى را در کلام مقدم مى داشت و مى گفت تو پیش از من به خدمت رسول خدا رسیده اى و سنّ تو بیشتراز من است ، تو اول سخن بگو و این را به عنوان سنت وعادت قرار داده بود البته غرض او مکر و خدعه بود و او را در صدر مجلس مى نشاند و در نماز و طعام او را بر خود مقدم مى داشت و به اسماء زیبا او را صدا مى زد. مثلا مى گفت یا صاحب رسول اللّه یعنى اى همنشین و صحابى رسول خدا. تا آنکه ابوموسى مطمئن شد و گمان کرد که با او مکر نمى کند و چون امر محکم شد روزى عمروعاص از ابوموسى پرسید که مرا خبر ده که راءى تو در این امر مهم چیست ؟ اى ابوموسى اگر تو با عثمان در روز قتل او حاضر بودى چه مى کردى ؟ ابوموسى گفت او را یارى مى کردم اما معتقدم معاویه با على بن ابى طالب برابر نیست عمروعاص گفت راست مى گویى . اما اگر کسى ادعا کرد که على ازکشندگان عثمان است بشنو و سخن او را قبول کن چون کشندگان عثمان را در نزد خود جاى داد و یاران عثمان را در روز جمل کشت . اى ابوموسى اگر صلاح بدانى على را عزل کن و من هم معاویه را عزل مى کنم و خلافت رابه عبداللّه بن عمربن الخطاب که مرد زاهد و عابدى است وا مى گذاریم او در این جنگ حاضر نشده است . و چون ابوموسى از جمله دوستان عمر بود گفت راست گفتى خدا تو را جزاى خیر دهد عمرو گفت چه موقعى این کار را انجام مى دهیم ؟ ابوموسى گفت اگر مى خواهى امروز و اگر نه فردا که روز دوشنبه است و روز مبارکى است . پس عمروعاص روز دیگر با جماعتى از شاهدان به نزد ابوموسى آمد و تمام مردم جمع شدند و منتظر بودند که ببینند راءى ایشان به چه تعلّق گرفته است و چه سخنهایى خواهند گفت .
اول عمروعاص گفت اى ابوموسى بگو آیا عثمان را مظلوم کشتند یا ظالم ؟ گفت مظلوم . عمروعاص گفت آیا کشنده او را قصاص کنند یا نه ؟ ابوموسى گفت بلى . عمروعاص گفت اکنون کشنده عثمان را چه کسى قصاص کند؟ ابوموسى گفت اولیاى عثمان . عمروعاص گفت آیا تو مى دانى که معاویه از جمله اولیاى عثمان است ؟ ابوموسى گفت بلى . عمروعاص گفت : اى مردم شاهد باشید به آنچرا که ابوموسى گفته است . ابوموسى اشعرى گفت اى عمروعاص حال برخیز معاویه را عزل کن و طبق راءى دیروز که با هم توافق نمودیم عمل کن عمروعاص از راه مکر و خدعه گفت سبحان اللّه که من پیش از تو برخیزم و سخن بگویم و حال آنکه خداوند تو را در ایمان و هجرت بر من مقدم داشته است بلکه تو برخیز و آنچه مى خواهى بگو تا من بعد از تو برخیزم و آنچرا قرار شد بگویم پس ابوموسى برخاست و خطبه خواند. و گفت اى گروه مردمان ما مدتى در این امر تفکر کردیم و بهتر از این راهى رانیافتیم و راءى من و عمروعاص بدین قرار گرفت که على بن ابى طالب و معاویه را عزل کنیم و خلافت را در میان مسلمانان به شورى واگذار کنیم که هر کس را مى خواهند بر خود امیر و والى قرار دهند و الآن من على بن ابى طالب و معاویه را خلع کردم ، شما متوجه امر خود شوید و هر کس راکه اهل خلافت بدانید بر خود امیر سازید. پس عمروعاص از جاى خود برخاست و حمد وثناى الهى بجا آورد و گفت آنچه این مرد گفت شنیدید و صاحب خود معاویه را برخلاف ثابت گرداندم زیرا که ولىّ عثمان و طالب خون او معاویه خواهد بود و اولى به ماقم عثمان او است . ابوموسى گفت تو را چه شد اى عمرو خدا تو را لعنت کند و تو را توفیق ندهد و لعنت خدا و رسول و ملائکه بر تو باد اى بد قولِ بد عهد کذّاب غدّار بى فا اى جامع صفات زشت مَثَل تو مَثَل سگى است که اگر بر او حمله کنى زبان بیرون مى آورد و اگر حمله نکنى زبان بیرون مى آورد. چنان که خداوند فرموده است :
فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث
عمروعاص گفت مثل تو مثل حمار است که اسفار بر او بار کرده باشند. پس یکدیگر را دشنام دادند. شریح بن هانى که از جانب امیرالمؤ منین (ع ) با ابوموسى آمده بود که عمروعاص حمله کرد و تازیانه بر سر عمروعاص زد و عمروعاص هم بر او حمله کرد و مردم برخاستند و ایشان را جدا کردند. پس مردم فریاد برآوردند که این مکر و فریب بود که با ما کردید و ما با این راضى نیستم شریح گفت اى کاش بجاى تازیانه ، شمشیر بر فرق عمروعاص مى زدم اصحاب على (ع )ابوموسى را طلب کردند و او بر شتر خود سوار شده و به جانب مکه گریخت . پس اهل شام شماتت بر اهل عراق کردند و عمروعاص نامه اى به معاویه نوشت که مشتمل بر تهنیت و تبریک خلافت معاویه بود. سعید بن قیس همدانى از اکابر شیعیان برخاست و گفت بخدا قسم گمراهى ابوموسى و عمروعاص ضررى به ما نمى رساند و ما امروز بر آنیم که دیروز بودیم همه یکى پس از دیگرى ابراز اخلاص نسبت به حضرت کردند به غیر از اشعث بن قیس که خاموش بود. مالک به او گفت اول کسى که به این امر راضى است توئى اى ملعون .


















