سیف الواعظین و الذاکرین
( تاریخ تفصیلى جنگهاى جمل ، صفین و نهروان )
نام نویسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدى
تحقیق و نگارش : مهدى احمدى
باب سوم : جنگ نهروان (مارقین )
فصل اول : در مقدمات جنگ نهروان (خوارج )
چون خبر فریب دادن عمروعاص ، ابوموسى را به امیرالمومنین (ع ) رساندند، حضرت فرمودند من شما را به این واقعه خبر دادم قبل از آنکه زمینه آن مهیا گردد و کوشش کردم که حَکَم شما غیر ابوموسى باشد ولى شما قبول نکردید و قول مرا انکار کردید و اکنون مرا بجز جنگ راهى نیست و منتظرم که مدتى را که تعیین شد در عهد نامه بگذرد پس اهل عراق به عراق رفتند به آن میدان که بعد از انقضاى مدت بر سر جنگ حاضر شوند. حضرت امیر(ع ) خطبه اى خواندند و فرمودند که این دو شخص که شما اختیار کردید حکم کتاب را کنار گذاشتید و هریک تابع خواهش نفس خود شدند و به غیر حجّت و سنّت حکم کردند و در حکم اختلاف کردند و هیچ یک از آنان را خداوند هدایت نکرد پس مهیاى جهاد شوید و در فلان روز در فلان لشگرگاه جمع شوید. و بعد از آن چون اصحاب امیرالمؤ منین (ع ) از نماز صبح و مغرب فارغ مى شدند معاویه و عمرو بن عاص و ابوموسى و حبیب بن مسلمه و عبدالرحمن بن خالد و ضحّاک بن قیس و ولید بن عقبه را لعنت مى کردند. حتى خود حضرت آنان را لعنت مى کردند بلکه به روایتى حضرت رسول (ص )رئیس آنان ابوسفیان را لعن مى فرمودند. ابن بابویه از برّاء روایت کرد که روزى ابوسفیان مى آمد و معاویه در عقب سر او مى آمد، رسول خدا(ص ) عرض کرد پروردگارا لعنت کن تابع و متبوع را(یعنى ابوسفیان و معاویه را لعنت کن ).
ابن شهر آشوب از ابوهریره و ابن عباس نقل مى کند که رسول خدا(ع ) در خانه هانى خوابیده بود ناگاه از خواب بیدار شد امّ هانى از کیفیت واقعه سوال کرد حضرت فرمودند: اى امّ هانى خداوند قیامت و احوال آنرا از بهشت و نعیم آن و دوزخ و عذاب هولناک را بر من عرضه کرد و در جهنم ملاحظه کردم دیدم که در آتش جهنّم ایستاده اند و زبانیه سرهاى ایشان را به سنگهاى آتشین مى کوبند و مى گویند به ولایت على بن ابى طالب ایمان آورید. و دیگر اینکه حضرت رسول (ع ) ابن عباس را به طلب معاویه فرستادند چنان که ابن عباس نقل مى کند که من باکودکان مشغول بازى بودم که حضرت رسول (ع ) رسیدند من از شرمسارى در پشت درى پنهان شدم حضرت مرا به سراغ معاویه فرستادند تا او را نزد حضرت بیاورم . پس معاویه را پیدا کردم و دیدم او مشغول خوردن است گفتم اى معاویه حضرت تو را مى طلبد، گفت حال مشغول خوردن طعام هستم پس آمدم عرض کردم یا رسول اللّه مشغول خوردن غذا هست و نمى آید. حضرت فرمودند: الا اشبع اللّه بطنه یعنى خدا هرگز شکم او را سیر نکند به دعاى حضرت هر چه مى خورد سیر نمى شد. حضرت رسول (ص ) مکرر مى فرمود:
الطلیق بن الطلیق اللعین بن اللعین .
طلیق یعنى آزاد شده چون وقتى حضرت مکه را فتح نمودند اهل مکه را از کشتن و اسیر کردن آزاد فرمودند به خاطر همین آزاد شدن آنان را طُلَقا مى نامیدند و معاویه و پدرش ابوسفیان از آنان بودند و معاویه ملعون در مدت بعثت حضرت ، مشرک بود و پنج ماه قبل از رحلت سید انبیاء(ص ) اظهار اسلام کرد. و در روز فتح در مکه نبود و چون پدرش ابوسفیان در آن روز اسلام آورد معاویه شنید که پدرش اسلام آورده ، براى پدرش نوشت که از دین خود به دین محمد رفتى و ما را رسوا کردى که از لات و عزّى برگشتى لذا پدر خود را سرزنش نمود. حضرت رسول (ص ) حکم فرمودند که هر کس معاویه را دید بکشد، خوانش هدر مى باشد او ترسید و از آنجا به مکه گریخت و از هیچ کس و هیچ جا ایمن نبود. معاویه از ترس حکم ، خود را به عباس عموى پیامبر رساند و به دست پاى او افتاد و اظهار اسلام کرد عباس به خدمت پیامبر رفت تا شفاعتش کند و حضرت هم او را بخشید و باز به شفاعت عباس او را کاتب نامه ها نمودند و اینکه اهل سنت او را کاتب وحى مى گویند غلط و دروغ است زیرا بعد از اکمال دین و نزول تمام آیات و نزول آیه شریفه
الیوم اکملت لکم دینکم
بود که معاویه اسلام راپذیرفت و در زمان کفر هم به اتفاق همه علماى شیعه و سنى کاتب نبود. روزى معاویه درنزد حضرت رسول (ص ) نشسته بود و چیزى مى نوشت آن حضرت اشاره به پهلوى معاویه مى کردند و مى فرمودند هر کس روزى او را امیر ببیند باید که پهلوى او را با شمشیر بشکافد مردى که این سخن را از رسول خدا شنیده بود روزى معاویه را در شام دید که براى مردم خطبه مى خواند شمشیرش را کشید وبه سوى معاویه دوید ولى مردم بین او و معاویه حایل شدند و سبب این حرکت را از او پرسیدند گفت از رسول خدا(ص ) شنیدم که فرمود:
اذا رایتم معاویة بن ابى سفیان على المنبر فاضربوه بالسیف .
هرگاه ببینند معاویة بن ابى سفیان را که بر روى منبر رفته او را با شمشیر بزنید گفت مگر نمى دانى عمر او را امیر قرار داده است ؟ ابن بابویه از مردى از اهل شام روایت مى کند که گفت از رسول خدا(ص ) شنیدم که فرمودند بدترین خلق خدا پنج نفرند: ابلیس و قابیل پسر آدم که هابیل را کشت و فرعون ذوالاوتاد و مردى از بنى اسرائیل که ایشان را از دین بیرون کرد و مردى ازاین امت که مردم در نزد دروازه لُدّ با او بیعت مى کنند و چون دیدم که مردم در نزد دروازه لُدّ بامعاویه بیعت کردند قول رسول خدا(ص ) به خاطرم آمد و لذابه على (ص ) ملحق شدم و با آن حضرت بودم . در قاموس آمده است که لُدّ قریه اى است در فلسطین که حضرت عیسى (ع ) دجّال را نزد دروازه آن قریه خواهند کشت . درکتاب بصائر الدرجات از امام باقر(ع ) روایت کرده است که فرمود پدرم على بن الحسین (ع ) بر استر سوار بود و من درعقب سر آن حضرت سوار بودم که ناگاه استر رم کرد، دیدم شخصى زنجیر عظیمى در گردن دارد و کسى در عقب سر او مى آمد. آن پیر گفت یاعلى بن الحسین (ع ) مرا آب بده آن مردى که عقب سرآن پیر مى آمد و او را مى کشید گفت یا حجة اللّه او را آب نده این معاویه لعین است در اخبار بسیار آمده که
ان تابوت معویة فى النار فوق تابوت فرعون
تابوت معاویه در جهنم یک درجه از تابوت فرعوت بالاتر است چون معاویه انا ربکم الاعلى نگفت ولى فرعون گفت لذا عذاب او بیشتر از معاویه است . روزى زید بن ارقم نزد معاویه آمد و او را دید که با عمروعاص گفت جاى دیگرى ندیدى که بنشینى و آمدى در میان من و امیر نشستى ؟ زید گفت در غزوه اى از غزوات رسول خدا(ص ) بود که هر دو جانب حاضر بودید آن حضرت وقتى شما را دید که با هم بودید نظر شدید به جانب شماانداخت و روز دوم و سوم همان حال را مشاهده فرمود و به تندى نظر کرد پس فرمود:
اذا رایتم معاویة و عمروبن عاص مجتمعین ففرقوا بینهما لن یجتمعا على خیر.
یعنى هرگاه معاویه و عمروعاص را باهم ببینید که جمع شده اند بینشان تفرقه و جدایى بیندازند زیرا که ایشان بر امر خیر جمع نمى شوند. عبداللّه بن عمر مى گوید روزى رسول خدا(ص ) فرمود از این درگاه مردى داخل مى شود که در وقت مردن به سنت من نباشد، من ترسیدم که مبادا پدرم داخل شود زیرا که من از خانه که بیرون مى آمدم او مشغول پوشیدن لباس بود ولى دیدم معاویه وارد شد معاویه مشغول امور شرّ بود. و در مدت عمرش خیرى ازدست او نیامد مگر آنکه عایشه را در چاه انداخت چنان که در کاشف الحق مسطور است که روزى معاویه در مدینه بالاى منبر حضرت بود و از مردم براى پسرش یزید ملعون بیعت مى گرفت عایشه سر از حجره خود بیرون آورد و گفت اى معاویه ، شیوخ که قبل از تو بردند آیا براى فرزندان خود بیعت گرفتند؟ معاویه گفت نه ، عایشه گفت پس تو در این کار به چه کسى اقتدا کردى ؟ معاویه در حضور مهاجر و انصار خجل و شرمنده و رسوا شد و از منبر پایین آمد و بیعت نگرفت و بعد از سه روز قاصدى فرستاد به نزد عایشه که به نزد معاویه بیاید تا باعث فخر و جبران شرمندگى در نزد مهاجر و انصار بشود. پیش از آمدن در مکانى که قرار بود عایشه بنشیند چاهى حفر کرد و پر از آهک نمود و روى آن فرشى گستراند و بر بالاى آن کرسى سبکى گذارد چون عایشه وارد شد معاویه او را تکلیف به نشستن به بالاى آن کرسى کرد و چون عایشه بر کرسى نشست در چاه فرو رفت و معاویه گفت اى عایشه تو هنوز خام و نپخته اى در آنجا باش تا پخته شوى . پس بر سر چاه آمد و گفت وعده ما و تو در چاه ویل است و در آنجا حجّت خواهیم داشت . روزى عایشه به خانه معاویه رفته بود در حالى که چشمانش ضعیف شده بود همینطور که بر الاغى سوار بود بر روى فرش قیمتى معاویه رفت و آن خر بر یکى از فرشها سرگین انداخت و به فرش دیگر بول کرد مروان بن حکم عرق حمیّت او حرکت کرد اشاره به غلامان حجاز خود نمود که الاغ را با سواره آن عایشه در چاهى که در کنج خانه بود انداختند و کسى از واقعه مطلع نشد. و مدتى از عایشه خبرى نبود چون ابن عباس از امام حسن (ع ) سوال کرد آن حضرت او را از این واقعه آگاه فرمود که این واقعه در ذى الحجه سال پنجاه و هشت هجرى واقع شد. اخبارى که دلالت بر کفر معاویه مى کند بیش از این مقدار است که بتوان ذکر کرد. حضرت امام جعفر صادق (ع ) فرمودند: ما و آل سفیان گروهى بودیم که پیوسته در راه خدا با هم دشمن بودیم ما مى گفتیم که خداوند راست مى گوید ولى ابوسفیان و گروهش مى گفتند دروغ مى گوید. ابوسفیان با رسول خدا(ص )مقاتله کرد و معاویه با على بن ابى طالب (ع ) و یزید بن معاویه با حسین بن على (ع ) مبارزه کرد و سفیانى با قائم آل محمد(ع ) مقاتله خواهد کرد و همیشه ما مظلوم بودیم و ایشان ظالم و انتقام ما را خواهد گرفت . در وقت ظهور آن سرور آن تعداد از دشمنان را بکشد که مردم مى گویند اگر این مرد فرزند فاطمه طاهره است این قدر افراط در قتل نمى نمود و چون این سخن به گوش آن سرور رسد، بند نعلین سیدالشهداء خامس آل عبا را بردارد وبر بالاى منبر رود و بفرماید آنچرا تا حال کشتم جبران بند نعلین جدّم نشده است و با گریه از منبر به زیر آمد و بقیّه دشمنان را به قتل برساند. آرى چه نیکو گفت مختار بن ابى عبیده ثقفى در وقتى که سر عمر سعد و پسرش را در مجلس مختار گذاشته بودند مردى گفت سر عمر سعد به عوض سر سیدالشهداء و سر حفض پسر او به عوض سر على اکبر. مختار ناله اى کشید و گفت اى احمق ترین مردمان کجا مى توان قیاس کرد سرعمر سعد را به عوض سر پسر فاطمه ، حاشا و کلّا که آنچرا که کشتم و اگر تمام عالم را بکشم با یک خال موى سر حسین (ع ) برابرى نمى کند. روزى مختار، غضب بر او مستولى شد و بیم آن مى رفت که تمام امیران را گردن بزند و از ترس سیاست او تمام امیران و لشگریان در کوچه هاى کوفه و محلات مى گشتند و قاتلان را به سزاى اعمالشان مى رساندند و سرهاى ایشان را در پاى علم مى ریختند که در حدود بیست هزار سر در آن روز در پاى علم مختار جمع شده بود و صداى گریه و ناله عظیمى در کوفه بلند شد. مختار گفت که منادى ندا دهد که این ناله ها و گریه ها عوض ناله هایى است که از خانه بنى هاشم بلند بود. کجا تلافى شد و کجا آن ناله هایى که درخانه بنى هاشم بلند شد از خانه بنى امیه بلند گردید؟ و کجا افواج غم و اندوهى که متوجه بنى هاشم شد. روى بنى امیه آورده شد. حضرت صادق آل محمد(ع ) به زرارة بن اعین فرمودند: زنى از قبیله ما خضاب نکرد و سرمه نکشید و موى سر خود را شانه نکرد تا سر پسر زیاد را از براى ما آوردند و این موجب تشفّى دلهاى ما نشد بلکه ما بعد از این مصیبت در گریه و ناله مى باشیم . اى زراره جدّم على بن الحسین (ع )هرگاه آن جناب را یاد مى کرد مى گریست که محاسن مطهرش مملو از آب دیده اش مى شد و هر کس که گریه او را مى شنید دلش مى سوخت و از گریه او به گریه مى آمد اى زراره ملائکه اى که در نزد قبر مطهر آن جناب هستند در مصیبت او چنان گریه مى کنند که هر مَلَکى که در هوا و آسمان است از گریه ایشان به گریه مى آید. بخدا قسم گریستن آسمان و زمین عجب نیست عجب آن است که چرا آسمانها پاره پاره نشدند و زمین سرنگون نشد و عالم خراب نشد. اى برادران این معنا را بدانید که گریه و اندوه محنت هر کسى بر آن جناب به قدر محبت و اخلاص او است و محبت هر کس بقدر معرفت او است و از اینجا است که اندوه محبّان بر آن بزرگواران بیش از دیگران است و گریه و زارى شیعیان بیشتر از محبّان است و اندوه و درد و گریه بنى هاشم زیادتر از ایشان بود. همه شنیده اید و اگر نشنیده اید مستمع باشید که قدرى از آن را براى شما ذکر کنم . اى دوستان هرگز بعد از واقعه کربلا لبهاى بنى هاشم به خنده گشوده نشد و لباس نفیس نپوشیدند بلکه لباس کهنه پوشیدند و از آن وقتى که شنیدید بدن امام را برهنه کردند اینقدر گریستند که رطوبت و اشک از دیده ایشان خشک گردید. شب و روز به غیر از گریه و نوحه چیزى نداشتند و در فکر غذا و خواب نبودند و سید سجاد(ع ) بر ایشان مهیا مى کرد و به آنان مى داد امام صادق (ع ) مى فرماید: زنى از زوجات سیدالشهداء بعد از شهادت آن سرور، زنان را در خانه خود جمع کرد و ماتم بر پا کرد و گریه ها بسیار کردند. روزى آن زن ، کنیزى از کنیزان خود را دید که اشک از چشم او جارى است سبب آن را پرسید. آن کنیز گفت : اى سیده من چون دیدم که اشک از چشمان من خشک شده غذایى به نام سویقى پختم و خوردم تا اینکه اشک چشم من جارى شود پس ان زن که حرم محترم آن سرور بود امر کرد سویقى ساختند و از آن خوردند قوتى یافتند تا اینکه اشک چشمى داشته باشند. پس چه بود گریه و اندوه سیدالساجدین که آن سرور چهل سال بر پدر بزرگوارش گریست . روزها روزه بود و چون وقت افطار نیز آن حضرت بر طعام و آب مى افتاد مى گریست و مى فرمود:
قتل ابن رسول اللّه جائعا قتل ابن رسول اللّه عطشانا
فرزند رسول خدا در حالى که گرسنه و تشنه بود به شهادت رسید. و چون آن حضرت در مجلس یزید سر پدر بزرگوار خود را دید از آن پس گوشت سر گوسفند را نخورد آرى اینها غریب و بعید نیست و حال آنکه یک فرزند از یعقوب على نبیّنا و اله و علیه السّلام کم شد و او زنده بود ولى یعقوب (ع ) آنقدر گریست که چشمانش کور شد و پشتش خم شد و مویش سفید شد. اگراسم یوسف را مى برد و یا مى شنید غش مى کرد و وااسفا على یوسف مى گفت تا پیر شد. با وجود آنکه مى دانست که یوسف زنده است ولى امام سجاد به چشم خود دید و شنید آنچرا که شنید. از امام صادق (ع )سوال کردند حزن و اندوه حضرت یعقوب (ع ) در چه مرتبه اى بود؟ حضرت فرمودند به اندازه اندوه هفتاد زنى که عزیزترین فرزندان او را بر روى سینه او ذبح کرده باشند. البته غم حضرت یوسف نیز نزدیک به غم یعقوب (ع ) بود حال اى یاران محنت او کجا و محنت امام سجاد(ع ) کجا؟ غل و زنجیر به گردن یوسف گذاشتند اما زمانش اندک بود چون همین که برادران (فروشندگان ) یوسف از او دور شدند زنجیر را برداشتند ولى از کربلا تا شام غل و زنجیر بر گردن امام سجاد بود. یوسف را بر قبرهاى آل یعقوب گذراندند ولى یوسف این امت یعنى سید سجاد را بر قتلگاه آل محمد عبور دادند یوسف از دیدن قبر مادرش خود را از روى شتر انداخت ولى سید سجاد(ع ) از دیدن نعش پدر به قدرى متغیر شد که نزدیک بود جان از تنش بیرون رود. حضرت یوسف از قبر مادرش وا والده ، وا ابناه شنید ولى امام سجاد(ع ) از حلقوم پدر بزرگوارش صداى قرائت قرآن شنید. حضرت یوسف را به زندان محبت بردند ولى آن سرور را به خرابه عداوت بردند. و زنان مصر در وقتى که یوسف را به زندان مى بردند مى گریستند و بجاى دست ، سنگ بر سینه مى زدند به خلاف زنان شام که مى خندیدند و شادى مى کردند بلکه زبانم لال باد که سنگ به جانب ایشان مى انداختند و در وقتى که یوسف وارد شهر مصر کردند جمع زیادى براى خریدارى یوسف آمدند تا جایى که آن حضرت دل شکسته شدند که پیر مردى در گوشه اى فریاد کرد:
یا اهل المصر اقصروا اطما عکم فانه عزیز لا یشتریه الا عزیز.
اى اهل مصر طمعهاى خود را کوتاه کنید و دست نگه دارید که او عزیز است وکسى جز عزیز او را نخواهد خرید که از این سخن یوسف تسکین یافت ولى پیرمردى در خرابه شام به سید سجاد گفت الحمدللّه که خدا، مردان شما را کشت و مردم را از فتنه و شرّ شما خلاص کرد. اى دوستان وقتى که اهل مصر به جهت خریدن یوسف مى آمدند طبق نقل از فصول ستّین ، تنها فارغه از دختران شدّاد هزار شتر بار کرد تا یوسف را بخرد ولى همین که نظرش به جمال حضرت یوسف افتاد پشیمان شد و گفت کم آوردم این جوان لیاقت سرورى و پادشاهى دارد نه بندگى و غلامى لذا هر آن مقدار که آورده بود به نظرش حقیر و کم آمد و همه را نثار یوسف کرد و وانهاد و رفت . آه آه اهل شام هم خوب پذیرایى و مهربانى کردند به نظرم آمد که این جمله را فقط به عنوان نمونه بگویم آن وقتى که آن مرد سرخ موى از مجلس یزید برخاست گفت اى یزید من در خانه خودم کنیز و خادمه ندارم ، این دختر را به من بده در حالى که اشاره به فاطمه دختر سیدالشهداء نمود لابد فاطمه هم صدا زد عمه جان زینب ، آیا بعد از شهادت بابا مرا به کنیزى این قوم ظالم مى دهى ؟
الا لعنة اللّه على القوم الظالمین .


















