سیف الواعظین و الذاکرین
( تاریخ تفصیلى جنگهاى جمل ، صفین و نهروان )
نام نویسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدى
تحقیق و نگارش : مهدى احمدى
باب سوم : جنگ نهروان (مارقین )
فصل دوم : در ذکر احوالات خروج خوارج
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه روایت کرده که چون حضرت امیر(ع ) از صفین مراجعت فرمودد و وارد کوفه شدند، خوارج در کوفه جمع شدند و به جانب صحراى کوفه که آن را ضرورا مى گویند رفتند و فریاد مى کردند
لا حکم الا للّه و لو کره المشرکون
که معاویه و على هر دو در حکم خدا مشرک شدند و تعداد آنان چهار هزار نفر بودند و بیش از هزار نفر دیگر به ایشان پیوستند. سپس آن دوازده هزار نفر عبداللّه بن کوار را بر خود امیر قرار دادند. حضرت امیر(ع ) عبداللّه بن عباس را طلبیدند و فرمودند به نزد این گروه برو و ببین چه مى گویند و به چه سبب از ما جدا شدند. عبداللّه بن عباس سوار بر اسب شد و به نزد ایشان آمد در حالى که پیراهن نازکى بر تن داشت آنان سوال کردند اى عبداللّه بن عباس تو زاهدترین ما بودى و تو این لباس را پوشیده اى ؟ یکى گفت اى عبداللّه تو نیز به خداوند خود کافر شدى همانند على بن ابى طالب .ابن عباس گفت من با تمام شما نمى توانم سخن بگویم ولکن عالمتر خود را بیرون آورید تا با او سخن بگویم .
مردى از جمعیت بیرون آمد که او را ابن اعور ثعلبى مى گفتند در برابر ابن عباس ایستاد و غلام خود را گفت که قرآنى در پیش روى گشود و او نظر مى کرد و حجّت مى آورد و ابن عباس گفت من براى تو مثلى مى آورم بشنو. خارجى گفت بگو، ابن عباس گفت به من بگو که خانه اسلام از کیست و آن را چه کسى بنا کرده ؟ گفت پروردگار عالم و به انبیاء فرمود که امت را بگویید که جز او را نپرسید و آخرین پیامبر حضرت محمد(ص ) بود. ابن عباس فرمود راست گفتى . اکنون بگو که وقتى حضرت محمد(ص ) را که به خانه اسلام فرستادند آیا آن خانه را مثل انبیاى دیگر بنا کرد و عمارت آن را محکم گردانید و امت را به راههاى آن واقف گردانید و شرایع و احکام آن را به ایشان آموخت یا نه ؟ خارجى گفت بلى . ابن عباس گفت آیا این سرور از این خانه دنیا رفت یا باقى ماند؟ خارجى گفت رفت در هنگامى که عمارت آن خانه تمام محکم بود. ابن عباس گفت خبر ده مرا که آیا، حضرت محمد(ص ) هیچ کس بود که به عمارت این خانه بعد از او قیام نماید؟ خارجى گفت یاران و اهل بیت و فرزندان او بودند. ابن عباس فرمود آیا ایشان بعد از حضرت مصطفى (ص )تعمیر آن خانه کردند یا نه ؟ خارجى گفت بلکه خراب است . ابن عباس گفت آیا فرزندان آن حضرت این خانه را خراب کردند یا امت ؟ گفت امت او. فرمود تو از امّتى یا از ذرّیّه او؟ گفت از امّت او هستم . ابن عباس حالا بگو که چگونه امید نجات از آتش جهنم دارى و حال آن که تو از امّتى که خانه خدا و رسول مرا خراب کردى ؟ خارجى گفت انّاللّه و انّا الیه راجعون بخدا که حیله کردى و بر من غالب شدى یابن عباس چه کنم که از این مهلکه نجات یابم ؟ ابن عباس گفت سعى کن در عمارت که آنچه خراب کردى جبران سازى . خارجى گفت چگونه تعمیر خانه دین کنم ؟ ابن عباس گفت باید آن کسى که خانه دین را خراب کرده بشناسى و با او مبارزه نمایى وبا کسى که آن خانه را تعمیر مى کند دوست باشى .خارجى گفت من الآن حافظى از براى آن خانه به غیر از پسر عمّ تو على بن ابى طالب نمى بینم البته اگر ابوموسى را حکم نکرده بود در حقى که براى او بود. ابن عباس گفت ویحک یا عباب حکومت در کتاب خدا است . سپس خوارج با صداى بلند به ابن عباس گفت آیا عمروعاص در نزد تو عادل بود در حالى که در جاهلیت از همه جلوتر بود و در اسلام آوردن عقب تر و او ابتدا ابن الابتر است کسى که با حضرت (ص ) قتال کرد و امت او را فتنه افکند؟ ابن عباس گفت واى بر شما عمرو بن عاص حکم ما نبود او حکم معاویه بود و امیرالمؤ منین (ع ) خواست مرا براى حکمیّت بفرستد و شما قبول نکردید و گفتید ما به ابوموسى اشعرى راضى شدیم و او را فرستادیم و انجام داد آنچه را ک انجام داد و حال ما را نیازى به بحث عمروعاث و ابوموسى نیست و ازخداى خود بترسید و به حالت اول برگردید و اطاعت از امیرالمومنین کنید و آن سرور منتظر است که در موعدى که قرار شده است وارد شود و بر سر آن قوم بریزد و حق خود را طلب نماید. خوارج گفتند هیهات یابن عباس ما بعد از این روز هرگز از على پیروى نکنیم ، تو برو به نزد او و بگو خودش به نزد ما آید و ما حجتهاى خود را به او بگوییم و سخن او را را هم بشنویم شاید سخنان او در ما اثر کند. در کتاب احتجاج آمده است که خود حضرت در جایى قرار گرفت که گفتگوى آنان را مى شنید که خوارج در آخر کار گفتند اى ابن عباس ، ما از صاحب و پسر عم تو چند صفت را انکار مى کنیم که هریک از آنها باعث کفر و ضلالت او مى باشد و او را به جانب آتش مى برد اول آنکه اسم امیرالمؤ منین رااز خود برداشت و میان خود و معاویه عهدنامه نوشت پس هرگاه او امیرالمؤ منین نباشد و ما مومنانیم پس او امیر ما نخواهد بود. دوم آنکه على در امر خود شک دارد زیرا به حکمین گفت اگر معاویه حق است برگزینید و اگر من بر حقم مرا برگزینید، پس او در شکست هست و نمى داند که او بر حق است یا معاویه . سوم اینکه انتخاب حکمیّت را به اختیار دیگران گذاشت در حال که او در نزذ ما حکم کننده ترین از همه مردم بود. چهارم اینکه در روز بصره حیوانات و سلاح را در میان ما قسمت کرد ولى از زنان و غرزندان آن گروه ما را منع کرد. پنجم آنکه او وصىّ بود و وصیّت را ضایع کرد. ابن عباس به خدمت آن حضرت آمد و گفت یا امیرالمؤ منین تو خود سخن این گروه را شنیدى و خودت به جولاب سزاوارترى . حضرت به خوارج فرمودند آیا شما به حکم خدا و رسول راضى هستید یا نه ؟ گفتند بلى راضى هستیم . فرمودند من شروع مى کنم به آنچه که شما شروع کردید بدانید که من نویسنده رسول خدا بودم که وحى و قضایا و شروط و امان را مى نوشتم و در روزى که رسول خدا(ص ) در حدیبیّه با ابوسفیان و سهیل بن عمرو بن عمرو صلح مى کرد نوشتم بسم اللّه الرحمن الرحیم این صلحنامه اى است در میا محمد(ص ) رسول خدا و ابوسفیان . ولى سهیل بن عمرو گفت ما رحمن و رحیم را نمى شناسیم و اقرار به آن نداریم و تو را هم بعنوان رسول خدا نمى شناسیم و لیکن براى شرف تو قبول مى کنیم که اسم خود را بر اسم ما مقدّم کنى هر چند از تو بزرگتریم و پدرم از پدر تو بزرگتر است پس رسول خدا(ص ) به من امر فرمودند که بجاى بسم اللّه الرحمن الرحیم جمله باسمک اللهم را بنویسم و کلمه رسول اللّه را محو کردم و بجاى آن محمد بن عبداللّه را نوشتم . حضرت فرمودند یا على با تو هم مثل من برخورد خواهند کرد و تو اجابت خواهى کرد و من در صلحنامه معاویه و عمروعاص نوشتم که این صلحنامه است میان امیرالمؤ منین و معاویه و عمروعاص ایشان گفتند که ما اگر تو را امیر خود مى دانستیم چرا با تو مى جنگیدیم و اگر امیرالمؤ منین بودى جنگ با تو ظلم محسوب مى شد لذا مجبور شدم به اسم فقط اکتفاء کنم و نوشتم علىّ بن ابى طالب ، چنان که رسول خدا نیز اینگونه عمل کرد. گفتند از این طلب در گذز و باقى مطالب را بگو. حضرت فرمودند: گفتید که من در امر خود شک داشتم ولى هیچ شکىّ در باب حکمین نداشتم ولى در سخن انصاف بکار بردم و گفتم اگر احقّ بر معاوین هستم مرا امیر خود قرار دهید چنان که خداوند فرمود
و انا او ایاکم لعلى هدى او فى ضلال مبین
و همانا ما با شما در هدایت یا گمراهى آشنا هستیم و خدا مى داند که پیامبرش در حق است گفتند از این هم بیرون آمدى . حضرت فرمودند اینکه گفتید که من حکمیّت را به دیگرى واگذاشتم و خود در نزد شما احکم الحاکمین بودم ، رسول خدا(ع ) هم در روز بنى قریضه حکم را به سعد بن معاذ واگذاشت و در حالى که خودش اَحکم بودند و خداوند فرمود
لقد کان لکم فى رسول اللّه اسوة حسنة
و من از رسول خدا پیروى کردم . خوارج گفتند از این هم بیرون آمدى . حضرت فرمودند آنچه گفتید که من در روز بصره حیوان و سلاح را بین شما تقسیم کردم و شما را از زنان و فرزندان ایشان منع نمودم بخاطر اینکه بر اهل بصره منّت نهادم چنان که رسول خدا(ص ) بر اهل مکه منت نهاد. اگر ایشان به ما تعدّى کردند ما ایشان را به گناه خود مؤ اخذه نمودیم و ما گناه کوچک را به گناه بزرگ نمى گیریم و علاوه بر این کدام یک از شما حاضر بودید که عایشه همسر پیامبر(ع ) رابه سهم خود بردارید. خوارج گفتند ازاین مسئله هم بیرون آمدى . حضرت فرمودند اینکه گفتید من وصىّ او بودم و وصیّت را ضایع کردم لذا کافر شدم باید بگویم که شما خودتان کافر شدید که دیگرى را بر من مقدم داشتید و بر اوصیاء واجب نیست که مردم را به سوى خود دعوت نمایند بلکه انبیاء که مبعوث مى شوند مردم را دعوت مى کنند و وصىّ براى کسانى است که ایمان به خدا و رسول داشته باشند و اگر مردم حج را ترک نمایند، کعبه به جهت آنکه مردم او را ترک کردند کافر نمى شود بلکه مردم به ترک او کافر مى شوند زیرا که خداوند او را براى نشانه غضب کرده است و همچنین رسول خدا(ص ) مرا نیز بعنوان نشانه نصب نمود و فرمود یا على تو به منزله کعبه هستى که دیگران به نزد تو مى آیند و تو به نزد ایشان نروى . خوارج گفتند از این امر مهم هم جواب دادى و بیرون آمدى پس بعضى از آن گروه بازگشت کردند و عده اى ماندند و به جانب نهروان رفتند و عبداللّه بن وهب و ابن زهیر بجلى را بعنوان امیر خود انتخاب کردند و روانه نهروان شدند. حضرت امیر(ع ) خطبه اى خواندند و مردم را امر فرمودند که به مدائن روند و در آنجا لشگرگاه بسازند. چهار نفر به نامهاى شیعث بن ربعى و عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و جویر بن عبداللّه با چهار هزار نفر دیگر به نزد حضرت امیر(ع ) آمدند و گفتند ما را اذن بده که چند روزى در کوفه بمانیم و زود به تو ملحق مى شویم . حضرت فرمودند اراده بدى کرده اید بخداقسم شما کارى در کوفه ندارید و من مى دانم که در دلهاى شما چیست و زود باشد که به شماها بگویم ، مى خواهید که مردم را از بیرون آمدن باز دارید و گویا من شما را مى بینم که در سرزمین خورنق نشسته اید و سفره طعام گسترده اید که سوسمارى بر شما مى گذرد و شما کودکان رابه گرفتن آن امر کنید و چون سوسمار را صید کردند مرا رها مى کنید و به آن سوسمار بیعت مى کنید. پس حضرت روانهئ مدائن شدند و آن جماعت بیرون آمدند و به خورنق رسیدند و طعام مهیّا کردند و در آن وقت که بر دور سفره نشسته بودند سوسمارى گذشت و کودکان رابه گرفتن آن امر کردند و چون صید نمودند،آن را بستند و عمرو بن حریث دست آن سوسمار را باز گرفت و گفت بیعت کنید با این که امیرالمؤ منین است و هفت نفر با او بیعت کردند و در آخر عمروبن حریث بیعت کردند و دستهاى خود را به دست او نهادند چنان که آن حضرت خبر داده بودند و روانه مدائن شدند. امیرالمؤ منین (ع )در آن وقت در مسجد مشغول خواندن خطبه بودند که آن جماعت با همان هیئت که بودند داخل مسجد شدند چون نظر امیرالمؤ منین (ع ) بر آن گروه افتاد فرمودند ایهاالناس ، رسول خدا(ص ) هزار حدیث پنهانى به من تعلیم کرد که در هر حدیثى هزار در قرار دارد و از براى هر درى هزار کلید است و من از رسول خدا(ص ) شنیدم که مى فرمود روزى باشد که هر کسى را با امام خود بخوانند و من قسم یاد مى کنم که هشت نفر در روز قیامت مبعوث خواهند شد که امام ایشان سوسمار باشد و اگر بخواهم اسامى آنان را بگویم مى توانم . راوى مى گوید عمرو بن حریث را دیدم که لرزه بر اعضایش افتاده بود همانند شاخه درخت که تکان داده شود. حضرت فرمودند گویا مى بینم ایشان در قیامت که آن سوسمار آنان را به جانب آتش مى کشد و اگر منافقانى با رسول خدا(ص ) بودند با من نیز هستند پس روى مبارک را به جانب شیث و عمرو کردند و فرمودند: بخدا قسم اى شیث و اى پسر حریث شما با فرزند من حسین مقاتله خواهید نمود و او را مظلومانه شهید خواهد کرد و رسول خدا(ص ) مرا چنین خبر داد و البته این واقع خواهد شد. روزى حضرت امیر(ع ) در مسجد کوفه در بالاى منبر بودند و خطبه مى خواندد که مشتمل بر وعظ و نصیحت بود مردى از جاى خود برخاست و عرض کرد یا امیرالمؤ منین دعا کن بر خالدبن عرفطه که در فلان وادى از شام وفات کرده است . حضرت فرمودند خالد نمرده و باز مشغول خطبه شدند که دوباره آن مرد سخن را اعاده کرد حضرت فرمودند او نمرده است و براى مرتبه سوم آن مرد گفت من به شما خبر مى دهم که خدلد مرده است ولى شما مى فرمایید خالد زنده است . حضرت فرمودند واللّه خالد نمرده است پس آب از دیده مبارکش جارى شد و فرمودند زود باشد که خالدب عرفطه سردار جمعى از لشگر شود و گروهى را بر دارد و ازاین باب کنده بیرون رود و علمدار او حبیب بن حماد باشد و به جنگ فرزندم حسین بروند. حبیب بن حماد در آن مجلس حاضر بود و برخاست و گفت واللّه من از شیعیان تو هستم آیا علمدار آنان خواهم بود؟ حضرت فرمودند تو کیستى ؟ عرض کرد من حبیب بن حمادم . فرمودند اگر تو حبیب بن حماد هستى البته علم را خواهى برداشت و آنچه گفتم واقع خواهد شد. راوى گفت در کوفه بودم دیدم غلغله اى برخاست ناگاه دیدم خالدبن عرفطه که با پنج هزار نفر مسلح از باب کنده بیرون مى روند و حبیب بن حماد هم علمى در دست داشت گفتم این جماعت به کجا مى روند؟ گفتند به جنگ حسین بن على بن ابى طالب گفتم صدق امیرالمؤ منین راست گفت على (ع ). شیخ مفید و شیخ طبرسى نقل فرمودند که روزى حضرت امیر(ع ) خطبه مى خواندند و فرمودند
سلونى قبل ان تفقدونى .
قبل از آن که من از میان شما بروم هر سوالى دارید بپرسید و بخدا قسم سوال نکنید از من گروهى که گمراه کنند گروهى را و یا هدایت کنند تا روز قیامت مگراینکه شما راخبر دهم که پیشرو و امیر ایشان را نیز بگویم . پس مردى از حضّار برخاست و گفت مرا خبر ده که چند مو در سر و ریش من وجود دارد؟ حضرت فرمودند حبیبم رسول خدا(ص ) مرا خبر داد به آنچه تو سوال کردى و مرا خبر داد که به عدد هر موئى که در سر تو است ملکى هست که تو را لعنت مى کند و به عدد هر موى از ریش تو شیطانى است که تو را گمراه مى کند و آن سرور مرا خبر داده که در خانه تو فرزندى است که فرزند دختر رسول خدا را مى کشد و این در آینده واقع خواهد شد و فرزند ملعون تو فرزند مرا و سرور سینه مرا مى کشد و در آن وقت آن ملعو را در خانه کودکى بود که هنوز درست راه نیفتاده بود. شیخ فخرالدین طریحى نقل کرده که آن کودک ، خولى بن یزید اصبحى بود آن ملعونى که نیزه اى بر سینه مبارک سیدالشهداء زد که از پشت سرش بیرون آمد و حضرت بر رو افتاد و در خود مى غلطید و شکایت آن ظالمان را به پروردگار خود مى کرد. آن ملعو در روز عاشورا به عنوان علمدار لشگر شقاوت عبیداللّه بن زیاد بود و شبیلى برادرش سردار لشگر شقاوت اثر بصره بود و خولى در آن رو زبا دست ناپاک خودش جمعى از اصحاب و اقرباء سیدالشهداء را شهید نمود که از آن جمله عثمان بن امیرالمؤ منین (ع )بود که بیست و یک سال عمر شریفش گذشته بود و حضرت او را عثمان نامیده بودند تا همنام عثمان بن مظعون که از اکابر زهّاد و اصحاب سید ابرار(ص ) و از جمله اخلاص کیشان امیرالمؤ منین بود باشد. او چهارده نفر را در یارى برادر بزرگوارش کشت و بیست و دو نفر را زخمى نمود که همین ظالم تیرى بر چله کمان گذاشت و بر پیشانى مقدّسش زد که از اسب به زمین افتاد و اسحق بن اشعث شمشیرى به او زد و بر او هجوم آورد و او هم برادر خود را به یارى خویش طلبید و هنوز ابا عبداللّه (ع ) به او نرسیده بودند که ملعونى از فرزندان ابان بن حازم سر او را براى عمر سعد برده بود. و دیگر اینکه جعفر بن على که مادرش لیلى دختر مسعود دار مى بود و کینه او امّ البنین بود برادر مادرى حضرت عباس (ع )بود که از آن سرور کوچکتر بود و نوزده سال از عمر شریفش گذشته بود و در میدان جنگ بودند که همین دخولى لعین تیرى بر گلوى او زد که از اسب افتاد که مرغ روحش از شاخساران بدن به جنّة الماوى پرواز کرد. و حرکت زشت دیگر ملعون این بود که سر مقدس سیدالشهدا را به خانه اش برد و در میان تنور بر روى خاکستر گذاشت و صبح که شد آن سر مطهّر را برداشت و بر سر نیزه کرد و به لشگر ملحق شد و در بازار کوفه آمد و در برابر جناب زینب قرار داد و دل آن مظلومه را به درد آورد و موجب شکساتن پیشانى آن سیده زنان عالمیان گردید و در روزى که اهل بیت آن مظلوم را وارد شهر شام مى کردند همین خولى فخریّه مى خواند. موافق روایت سیّد عبدالکریم بن طاوس و صاحب مناقب وقتى که ابا عبداللّه (ع ) خامس آل عبا در زمین کربلا افتاده بود و حال آنکه از تشنگى زبان و دهان مقدّسش خشک شده بود و در خون مبارک غوطه ور گردید و جمیع ذرّات کائنات به مظلومى او به جزع آمده بودند، آن وقتى که آن جناب به یک چشم اهل بیت خود را مى دیدند و به چشم دیگر ملاحظه مى فرمود که از کدام جانب دشمنان قصد آن امام (ع ) را مى نمایند و آن زمانى که پانزده نفر از شجاعان لشگر به قصد قتل آن سرور با شمشیرهاى برهنه دویدند. همین دخولى ملعون بود که به قصد قتل حضرت پیش روید و چون نزدیک حضرت رسید دستهایش لرزید و ضعف به نحوى بر او مستولى شد که به زانو درآمد و زانوهایش بر زمین آمد. دست راستت در زنجیر غضب و دست چپت شل باد اى شقى بدبخت و خداود تو را از رحمت خود دور گرداند اى دشمن خدا و رسول چه خیال عظیمى کرده اى ، آیا مى خواهى سر رئیس رؤ ساى اهل اسلام را جدا نمایى ؟ مگر نمى شناسى او را که مصدر نشین بر صدر نشین مجلس قرب و رئیس بار یافتگان محفل اُنسل مى باشد. اى قاصد تیز رو در شب و روز، آرام مگیر و خود را به مدینه برسان از براى آنکه پیغام غریب عراق را به اهل زمین حجاز رسانى و بر احدى مخفى نیست که قریش عظیم ترین قبایل عرب بودند و اشرف قبایل قریش قبیله عبد مناف بودند و اشرف قبیله عب مناف ، هاشم هستند و اى قاصد. قریش و بنى هاشم را بگو که بزرگ و امام شما را در کربلا بدون سر بر زمین انداختند و از براى او قبر و لحدى ترتیب ندادند و بگو به آنان که بزرگ و سیّد شما از دنیا رفت و با لبى عطشان و شکمى گرسنه به شهادت رسید. و بگو اى قاصد به بنى هاشم در مکه و مدینه که سیّد شما را زیر سمّ اسبان پایمال نمودند و سر بریده اش را براى حرام زاده کافر بنى امیه به هدیه فرستادند الا لعنة اللّه على القوم الظالمین .


















