سیف الواعظین و الذاکرین
( تاریخ تفصیلى جنگهاى جمل ، صفین و نهروان )
نام نویسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدى
تحقیق و نگارش : مهدى احمدى
باب سوم : جنگ نهروان (مارقین )
فصل سوم : جنگ نهروان بوسیله خوارج شکل مى گیرد
پس از جنگ صفّین ، خوارج در نخلیه توقف کردند تا جمعیت ایشان زیاد شد و حرقوس بن ظهیر سعدى و رعدبن و هب برج طائى را امیر خود قرار دادند و اراده کردند که در نهروان لشگر گاه بسازند لذا حرکت کردند و در بین راه مردى را دیدند که مى گریخت و قرآنى در گردن او بود، دور او را گرفتند و گفتند کارى با تو نداریم بگو کیستى ؟ گفت من عبدللّه بن حباب مى باشم که پدرم از اصحاب سیّد انبیاء(ص ) بود. خوارج گفتند آیا هیچ حدیثى از پدرت بیاد دارى که از رسول خدا(ص ) نقل کند؟
گفت بلى از پدرم شنیدم که مى گفت رسول اللّه (ص ) فرمود که بعد از من فتنه اى ظاهر خواهد شد و در آن فتنه دل مردم بمیرد چنانکه بدن آنان مى میرد و در قبل از صبح مؤ من هستند ولى چون صبح مى شود کافر مى شوند و کسى که در آن فتنه نشسته باشد بهتر است از کسى که ایستاده باشد و ایستادن در آن بهتر از راه رفتن است و راه رفتن بهتر از دویدن است . پس خهر کس در آن فتنه مقتول باشد بهتر است از آنکه قاتل باشد. گفتند اعتقاد تو در حکمیت و حکومت چیست ؟ جواب داد که بخداقسم امیرالمؤ منین (ع ) از شما داناتر است و دین خود را بهتر نگاه مى دارد و به قریش در امر دین از هرکس بیشتر است پس یکى از خوارجى شمشیرى بر سرش زد و او را کشت و شهیدش کرد و به روایتى او را در کنار نهر ذبح کردند و خوارج به خانه و اهل و عیال او را کشتند در حالى که همسر او حامله بود و خانه او را غارت کردند. خواستند درخت خرمایى از مرد نصرانى بخرند که آن مرد گفت من این درخت را به شما دادم گفتند قبول نمى کنیم مگر به قیمت آن . نصرانى گفت واعجباه شما مثل عبداللّه بن حباب را مى کشید ولى درخت خرما را قبول نمى کنید! پس خوارج از آن قریه بیرون رفتند و به جانب نهروان رفتند. این خبر به امیرالمؤ منین (ع )رسید فرمودند مندى ندا دهد تا مردم در مسجد جمع شوند. پیغمبر(ص ) حضرت خطبه اى خواندند که بعد از حمد پروردگار و درود و صلوات بر پیغمبر(ص ) فرمودند شما آنچراکه از این جماعت سر زد آگاه شدید که خون مردم را مى ریزند و اموال آنان را غارت مى کنند و ایشان از دین خارج شدند، پس آلات جنگ را آماده کنید که من به جنگ با تاین فاسقان میروم انشاءاللّه از منبر پائین آمدند و به خانه تشریف بردند. و اهل کوفه آن سرور را اجابت نکردند مگر عده کمى که باعث غضب آن حضرت شد و روز دیگر نیز بالاى منبر تشریف بردند و خطبه خواندند و سخنانى که دلالت بر دلتنگى آن حضرت و بى فاویى اهل کوفه امام به قتال خواهید رفت و کدام خانه بعد از خانه من نگه خواهید داشت ؟ اگر شما را امرى مى کنم مخالفت من مى کنید و اگر سخن شما را مى شنوم پراکنده مى شوید پروردگارا بین من و شما جدایى بیندازد و مرا فرجى عطا فرماید پس محزون به خانه تشریف بردند. عده زیادى به خانه حضرت رفتند و عرض کردند فداى تو شویم دلتنگ مباش . اینک مانزد تو ایستاده ایم و آنچه بفرمایى اطاعت مى کنیم و مال و جان خود را نثار تو مى کنیم . پس روز دیگر آن سرور بر بالاى منبر رفتند و مردم کوفه را به جهاد دعوت کردند و مردم با تعجیل ، آن امام را اجابت کردند و حدود چهار هزار نفر دور آن حضرت جمع شدند. طبرسى در تاریخ خود مى گوید که چون از کوفه به عزم نهروان بیرون آمد، منجّمى در میان اصحاب عرض کرد یا على در این ساعت بیرون مرو و چون سه ساعت از روز بگذرد بیرون بیرون برو و اگر دراین ساعت بیرون بروى به تو و اصحاب تو ضرر بسیار و اذیت بى شمار خواهد رسید و اگر در آن ساعت که من مى گویم بروى ظفر خواهى یافت . حضرت امیر(ع ) فرمود آیا تو مى دانى که در شکم این اسبى که من سوارم کرّه نر هست یا ماده ؟ عرض کرد اگر حساب کنم مى دانم . حضرت فرمود که کسى تو را تصدیق نمى کند بلکه قرآن این کار تو را تکذیب مى کند. آیا گمان مى کنى که مى توانى هدایت کنى به آن ساعتى که نفع ببینند و یا باز بدارى از ساعتى که در آن ضرر باشد؟ پس هر کسى تو را در این دعوى تصدیق نماید از استعانت جستن به خدا بى نیاز خواهد بود از دور کردن بدیها از او سزاوار است براى کسى که به قول تو یقین کند مه حمد تو را بجا آورد نه حمد خدا را زیرا که تو او را هدایت و دلالت کردى به آن ساعتى که اگر در آن ساعت روانه شود نفع مى بیند و او را باز مى دارى از ساعتى که حرکت کردن در آن موجب ضرر و بدى او مى شود. پس هر کس به تو ایمان آورد من ایمن نیستم از اینکه براى ضدّ و شریک قرار داه باشد. ما مخالفت تو مى کنیم و در همین ساعت که تو نهى مى کنى ما حرکت مى کنیم
اللهم لاخیر الا خیرک و لا اله غیرک .
پس فرمود که اى گروه از منجّم به همان قدر که در تاریکیها و صحرا و در بیابان راه پیدا کنید دورى کنید چون منجّم مانند کاهن است و کاهن مثل ساحر و ساحر مثل کافر است و کافر هم در آتش خواهد بود و سپس به منجّم فرمود اگر به من خبر برسد که تو به نجوم عمل مى کنى تو را در زندان حبس خواهم کرد و تا زنده ام تو را از عطا محروم خواهم کرد. و حضرت در همان ساعت حرکت کردند و پیروز شدند و فرمودند اگر ما از آن مرد منجّم اطاعت مى کردیم مردم مى گفتند بخاطر پیش بینى او پیروز شدیم و بدانید اى مردم که جناب محمد مصطفى (ص ) از منجّم استفاده نکرد و ما بعد از آن حضرت که بلاد کسرى و قیصر را فتح کردیم از هیچ منجّمى بهره نگرفتیم بلکه بر خدا توکل کردیم و شما هم به خدا اعتماد و توکل کنید زیرا که او هر چیزى را کفایت مى کند، پس روانه شدند. در کتاب تحفة المجالس شیخ معین الدین ذکر شده است که در بین راه نهروان لشگر به دیرى رسیدند و راهب پیرى از بالاى دیر نعره زد که صاحب و امیر این لشگر کجا است ؟ خبر را به حضرت رساندند و آن سرور هم عنان مرکب خود را به جانب آن دیر معطوف داشتند و به سمت آن راهب آمدند. راهب عرض کرد با این جمعیت به کجاى مى روى ؟ فرمودند به مجادله با دشمنان . راهب گفت تو با لشگر چند روزى در پاى دیر من توقّف کنید و فرود آیید چون فلان ستاره در هبوط است و طالع اهل ضعیف است لذا چند روزى صبر کن تا آن کوکب هابط، رو به صعود و بالا کند و طالع مسلمانان قوتى بگیرد. حضرت فرمودند ت وکه ادعاى علم آسمانى مى کنى مرا خبر ده از سیر فلان کوکب . راهب گفت من تا به حال اسم این کوکب را نشنیده ام . حضرت نام چند ستاره دیگر را فرمودند ولى راهب ندانست .حضرت فرمودند تو از احوال آسمان اطلاعى ندارى از زمین سوال مى کنم بگو اى راهب که در زیر قدم تو که الان ایستاده اى چه چیز مدفون است ؟ راهب متحیّر ایستاده بود گفت نمى دانم . حضرت فرمودند ظرفى از مس در زیر قدم تو مدفون است . و هفت دینار در آن هست ، ونقش و سکه هاى آنها را هم فرمودند. پیر راهب گفت تو این سخن را از کجا مى گویى ؟ فرمودند رسول خدا(ص ) مرا خبر داد و آگاه باش که آن حضرت مرا خبر داده است که تو با این جماعت جنگ مى کنى و از لشگر تو کمتر از ده نفر کشته شوند و از لشگر ایشان کمتر از ده نفر باقى نمانند و همه بگریزند. صاحب دیر متحیّر شد و گفت پس زیر پاى خودم را شکافید، شکافتند و آن ظرف مسى را درآوردند و عدد دینار و نقش و سکّه ها همان بود که حضرت فرمودند. پیرمرد راهب فورا از دیر خارج شد و خود را به پشت پاى مقدس آن حضرت انداخت وبه شرف اسلام مشرّف شد و آن حضرت با یارانش روانه نهروان شدند و عدىّ بن حاتم طائى پیشاپیش جمعیت مى رفت و شعر مى خواند. و چون قدرى راه آمدند منجّم دیگرى به خدمت حضرت آمد و از رفتن منع کرد و حضرت خبر پیروزى خود را به او داد و منجّم گفت آتش در برجطالع تو مشتعل است . حضرت فرمودند روشنى و نور آن آتش از ما است و سوزش و ظلمت آن و خروش براى دشمنان ما است . حضرت فرمودند اى منجم که ادّعاى پیشگویى دارى آیا خبر دارى که دیشب سراندیب غرق شد و مناره هند خراب شد و حصار اندلس شکست و پادشاه افریقیه هلاک شد، اینها خبر دور بود حال از اخبار نزدیک سوال مى کنم که در آن وقت سعدبن مسعده خارجى در نزد حضرت امیر(ع ) ایستاده بود و این لعین جاسوس معاویه بود و مالک اشتر مى خواست او را بکشد که حضرت مانع شدند و فرمودند اى منجّم آیا خبر دارى که عمر او به آخر رسیده ، آن ملعون گمان کرد که حضرت امر به قتل او خواهد کرد پس از ترس زهره شکافت و بر زمین افتاد آن منجّم از دیدن این غرائب به سجده افتاد و ایمان او کامل شد. حضرت با لشگر خود در دو فرسخى نهروان فرود آمدند و قنبر را پیشاپیش فرستادند تا به خوارج بگوید که حضرت مى فرمایند که شما را چه بر این داشت که بر من خروج کردید و من در میان شما به علامت رفتار کردم و کوچک و بزرگ شما را حرمت داشتم و شما را به زندگى خود نگرفتم و مالهاى شمارا به غنیمت نگرفتم . اى قنبر اگر آنان دشنام مى دهند جوابشان مده . قنبر به نزد خوارج رفت و تبلیغ رسالت از جانبحضتر نمود. مردى از لشگر خوارج پیش آمد و گفت به نزد مولاى خود برگرد و ما هرگز اجابت دعوت تو نخواهیم کرد وما مى ترسیم که على (ع ) با زبان نرمى که دارد ما را برگرداند چنان که عبداللّه بن الکوّار را برگردانید. برو به مولایت بگو که جمع شدن ما در اینجا براى جنگ است . پس قنبر جواب خوارج را به حضرت عرض کرد و سپس نامه اى به خوارج نوشتند
بسم اللّه الرحمن الرحیم من عبداللّه امیرالمؤ منین على بن ابیطالب اخى رسول اللّه الى عبداللّه وهب و حرقوص بن ظهیر المارقین من دین الاسلام و شریعة سید الانام
این نامه اى است از بنده خدا امیرالمؤ منین على ابن ابیطالب برادر رسول خدا محمد بن عبداللّه (ص ) به عبداللّه وهب و حرقوص بن ظهیر که از دین اسلام و شرعیت حضرت مصطفى (ص ) خارج شدند پس بدرستى که خبر خروج شما به من رسید و جمع نمودن این جماعت جاهل که خبر از خیر و شر ندارند و به مقاتله و مجادله بعد از بیعت با من حاضر شده اید. پس عهد خود را شکستید و قسمهاى خود را باطل کردید و به آن قناعت نکردید و عبداللّه بن حباب را بدون جرم و گناه کشتید و او پسر حباب قاصد رسول خدا(ص ) بود و من او را طلب خواهم کرد پس قاتل او قاتل اهل و عیال او را به من تسلیم کنید تا انتقام از ایشان بکشم . بخدا قسم اگر قاتل او را به من واگذار نکنید بر نخواهم گشت تا آنچه مقصودم است حاصل کنم و استعانت از خداوند دارم و توکل بر ذات اقدس او مى نمایم والسلام . حضرت نامه را به عبداللّه بن ابى عتبه دادند و نامه را به عبداللّه بن وهب داد در هنگامى که در کنار نهروان نشسته بود و شمشیر حمایل کرده بود و حرقوص و رؤ ساى خوارج دور او نشسته بودند نامه را به عداللّه داد. عبداللّه بن وهب و حرقوص نامه را خواندند و عبداللّه بن وهب به عبداللّه بن عتبه که قاصد حضرت بود گفت اگر تو رسول نبودى گردن تو را مى زدم پس جواب نامه را اینگونه نوشت :
بسم اللّه الرحمن الرحیم من عبداللّه بن وهب الى على بن ابى طالب .
بدان که رسول و نامه تو به من رسید نوشته بودى که قاتل عبداللّه را تحویل شما دهیم ، بدان که ما همگى او را کشتیم و اینکه نوشتى که به جنگ ما مى آیى که ما به جنگ با تو عازم هستیم ، پس نامه را قاصد به نزد حضرت آورد و حضرت پس از مطلع شدن از مضمون نامه امر فرمودند که لشگر به جانب نهروان حرکت کنند. وقتى لشگر به خوارج نزدیک شدند صداى قرائتقرآن آنان همانند زنبور عسل مى پیچید و در میان ایشان زهّاد و عبّاد بودند و پیشانیها و زانوهاى ایشان از کثرت عبادت پینه بسته بود یکى از یاران حضرت مى گوید وقتى من این صحنه ها را دیدم از لشگرگاه دور شدم و به شک افتادم و از اسب فرود آمدم و نیزه خود را به زمین زدم و سپر خود را پایین گذاشتم و زره را بر روى نیزه انداختم و به نماز ایستادم و دعا مى کردم و گفتم خدایا اگر رضاى تو در قتال با جدال با این گروه هست پس به من چیزى را بنما که شک از دل من برداشته شود و اگر سخط تو در آن است مرا از آن دور کن . ناگاه دیدم که حضرت آمد و بر استر رسول خدا سوار بود پیاده شدند و به نماز ایستادند ناگهان مردى با اسب با سرعت تمام آمد و گفت یا امیرالمؤ منین خوارج از نهر گذشتند و مرد دیگرى هم آمد و گفت خوارج گفت یا على خوارج از نهر عبور کردند حضرت فرمودند سبحان اللّه آنان از نهر نگذشتند واللّه نخواهند گذشت و دراین طرف نهر تمام کشته خواهند شد مگر کمتر از ده نفر و این وعده اى است که خداوند و رسول خدا(ص ) به من داده پس فرمودند اى جندب این تل را مى بینى ؟ عرض کردم بلى فرمودند که رسول خدا(ص ) فرموده است که ایشان نزد این تّل کشته خواهند شد. پس فرمودند اى جندب ما رسولى به نزد ایشان خواهیم فرستاد که ایشان را به کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص ) دعوت نماید و چون رسول ما به نزد ایشان برود، تیرها به جانب او خواهند انداخت و او را خواهند کشت . پس ما به نزد خوارج آمدیم و دیدیم که خوارج در لشگرگاه خود هستند و نرفته اند پس شکّ من برطرف شد. پس امیر(ع ) امر کرد تا مردم را جمع کنند و فرمودند کیست که این قرآن را بگیرد و به نزد این گروه رود و ایشان را به کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص ) دعوت نماید و در نهایت کشته خواهد شد و بهشت براى او باشد. هیچ کس جواب آن حضرت را نداد مگر
جوانى از بنى عامربن صعصعه و چون آن حضرت جوانى آن جوان را دید فرمودند به جاى خود برگرد. پس مرتبه دیگر همان سخن را اعاده فرمودد و کسى دیگر به غیر از آن جوان اجابت ننمود، حضرت فرمودند برگرد و باز براى بار سوم تکرار شد و حضرت فرمودند بدان کشته خواهى شد. آن جوان کتاب خدا را برداشت و به جانب خوارج حرکت کرد و چون به جایى رسید که صداى آنان را مى شنید، تیرها را به جانب او انداختند و چون آن جوان رو به ما کرد دیدیم که از بسیارى تیرها همانند خارپشت شده است و به شهادت رسید. جندب مى گوید چون این صحنه را دیدم شکّ از خاطرم برطرف شد لذا حرکت کردم و هشت نفر از ایشان را کشتم . اى مسلمان تعجب کردى که این جماعت صداى تلاوت قرآن از اردوى ایشان بلند بود و پیشانیها و زانوهاى ایشان از شدت عبادت پینه بسته بود. ولى آن ظالمانى که در روز عاشورا با سیدالشهدا جنگ نمودند و در میان ایشان کسانى بودند که قارى قرآن بودند.
رب تال القران و القران یلعنه .
چه بسا قاریان قرآن که خود قرآن آنان را لعنت مى کند. و همانطور قاتلان امام حسین (ع ) هم از کسانى بودند که قرآن تلاوت مى کردند. در زمان قیام مختار بود که مردى از قاتلان در کربلا را به نزد مختار آوردند. مختار فرمود اى ملعون چرا به کربلا رفتى و با سرور شهیدان جنگیدى ؟ آن ملعون گفت من تنها نبودم بلکه صد هزار نفر که همگى عابد و قارى قرآن بودند حضور داشتند. مختار گفت خداوند تو را و همه آن جماعت را لعنت کند. شبى از شبهاى بعد از واقعه کربلا هاتفى در بصره نداء داد: بدرستى که آن نیزه هایى که در کربلا بر سینه حسین (ع ) وارد مى شوند کتاب خدا مقاتله و مجادله مى کنند، تکبیر و تهلیل مى گویند به اینکه تو کشته شده اى و حال آنکه به کشتن تو تکبیر و تهلیل را کشتند و حق پرستى و خداپرستى را برطرف کردند. گویا به کشتن تو جدّ امجد تو را کشتند که صلوات خدا و جبرئیل بر او باد. آرى آن بى شرمان بى حیاء و ظالمان پر جفا در روز عاشورا چون سر مقدس سیدالشهداء را بر سر نیزه کردند، صداى تکبیر از آن ظالمان بلند شد که دلهاى اهل بیت از آن صدا از جا کنده شد. بى شرمى را ببینید که به نقل از معصومین که فرمودند
جددت بالکوفة اربعة مساجد فرحا لقتل الحسین
که چهار مسجد در کوفه به جهت شکرانه شهادت امام حسین (ع ) احداث کردند و به نامهاى مسجد جریر، مسجد سمام ، مسجد اشعث و مسجد شبث بن ربعى ساخته شد. از اینها عجیب تر اینکه اهل شام نذر کردند که اگر امام حسین (ع ) کشته شود و خلافت آل ابى سفیان قرار گیرد روز قتل او را عید بگیرند و چنان دیده بصیرت ایشان کور شده بود که یهود و نصارى از عمل ایشان عبرت مى گرفتند و از ظلم و عدوان ایشان تعجب مى کردند و خود آنان هم کور و کر بودند که حقایق را نمى دیدند و نمى شنیدند. ولى زنان و کودکان ایشان بر ظلم آنان مى گریستند و ناله مى کردند. شنیده اید که وقتى اهل بیت را وارد کوفه نمودند صداى گریه عظیمى از زنان کوفیان بلند شد که آن دختر شهسوار عرب جناب زینب فرمود بس کنید اى اهل کوفه و اى اهل مکر و حیله ، مردان شما مردان ما را مى کشتند و زنان شما بر ما گریه مى کنند. حمید بن مسلم مى گوید روز عاشورا وقتى که لشگردست به غارت اهل بیت خامس آل عبا زدند، زنى را دیدم که از قبیله بکر بن و ابل همراه شوهرش در لشگر عمر سعد بود چون دید آن قوم بى حیاء دست به بى حیایى به جانب دختران خیرالنّساء دراز کردند و ایشان را غارت مى کردند، دست به شمشیر برد و به جانب خیمه ها روان شد و گفت اى آل بکربن وابل
اتسلب بنات رسول اللّه
آیا دختران پیغبمر را برهنه مى کنند و شما ایستاده اید؟ سپس فریاد زد
یا لثارات رسول اللّه
کجائید اى طلب کنندگان خون رسول اللّه (ص ).
پس شوهر ملعون آن زن شجاع آمد و او را به سوى منزل خود برگردانید. اللّه اللّه ازاین شقاوت و نعوذ باللّه از این کفر و ضلالت و غفلت آشکار عجیب تر آنکه همه روز صحنه هاى معجزه آسا و فارق العادت بسیارى را مشاهده مى کردند که بسیارى از کفار از دیدن آنها متنبّه و به شرف اسلام مشرف مى شدند و شخصى نقل مى کند که در پشت کوفه جمعیتى را دیدم و فوج کثیرى را دیدم که بعضى از ایشان بر گردن و بعضى بر دوش بعضى سوار بودند. آمدم تا ملاحظه کنم که چه خبر است ، دیدم سر مقدس جناب امام حسین (ع ) را که بر درخت آویخته بودند که سوره اى از سوره هاى قرآن را تلاوت مى کرد. حارث بن وکیده نقل مى کند که من از آن کسانى بودم که سر مقدس را برداشته بودند شنیدم که آن حضرت سوره کهف تلاوت مى فرمود و من در تحیّر فرو رفتم که چگونه سر بى تن سخن مى گوید در همین حیرت بودم که یک مرتبه دیدم به من فرمود:
یابن وکیدة اما علمت انا معاشر الائمة احیاه عند ربنا نرزق
اى پسر وکیده آیا نمى دانى که ما معاشر امامان همیشه زنده مى باشیم و مرگ ما را فانى نخواهد کرد؟ حارث مى گوید چون این سخن را شنیدم بیشتر تعجب کردم که نباید سر مطهّر و منوّر امام (ع ) در دست این جماعت بدگهر باشد لذا از ایشان مى گیرم و به کربلا مى روم و به بد مطهرش ملحق مى سازم چون این به خاطر من گذشت ناگهان آن سر مبارک فرمود
یابن وکیده لیس لک الى ذلک سبیل
اى پسر وکیده به این فکرى که کرده اى راهى نخواهى یافت اى حارث ریختن خون من در نزد خدا عظیم تر است از گردانیدن سر در راهها و شهرها، بگذار هر چه خواهند بکنند زود باشد که قبح عمل خود را بدانند.
اذ الاغلال فى اعناقهم و السلاسل یسحبون .
الا لعنة اللّه على القوم الظالمین


















