سیف الواعظین و الذاکرین
( تاریخ تفصیلى جنگهاى جمل ، صفین و نهروان )
نام نویسنده : علامه محمد حسن بن محمد ابراهیم الیزدى
تحقیق و نگارش : مهدى احمدى
باب سوم : جنگ نهروان (مارقین )
فصل چهارم : شروع جنگ امیرالمؤ منین (ع ) با خوارج در نهروان
بعد از کشتن قاصد حضرت امیر(ع )، عبداللّه بن وهب در میان لشگر خود ایستاد و شروع به خواندن خطبه نمود که آنهایى که خود را با پروردگار برابر دانستند على و اصحاب او بودند که در دین خدا، عمروعاص و ابوموسى را حَکَم کردند مردى فریاد زد که اى دشمن خدا تو را چه کار به خطبه خواندن و تو آن کسى هستى که خودت بهتر مى دانى . واى بر تو اى لعین مى دانى در حضور چه کسى سخن مى گویى ؟ او امیرالمؤ منین و برادر سیدالمرسلین و پسر عمّ و داماد و پدر سبطین است . حضرت امیر(ع ) فرمودند او را واگذار که در گمراهى خود مقرّ است . حرقوص لعین جلو آمد و گفت اى پسر ابوطالب بخدا قسم که مقصود ما جنگ با تو براى رضاى حق است . حضرت این آیه را تلاوت فرمودند
قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا.
بگو آیا به شما خبر بدهم به پست ترین اعمال ؟ آنان که در دنیا در مسیر گمراهى و ضلالت عمل مى کنند ولى گمان مى کنند که اعمال نیکو انجام مى دهند.
بخدا قسم که خوارج نهروان از مصادیق بارز این آیه شریفه هستند. پس حضرت در آن روز با خوارج سخن گفتند و ایشان به کشتن عبداللّه اقرار کردند. حضرت فرمودند گروه گروه از یکدیگر جدا شوید تا سخن هر یک را جدا جدا بشنوم . پس هر قبیله جدا شدند و هر یک جداگانه اقرار به کشتن عبداللّه نمودند و گفتند آرى ما او را کشتیم و تو را نیز خواهیم کشت . حضرت به اصحاب فرمودند حمله کنید و منم اول کسى که بر ایشان حمله مى کنم . پس ذوالفقار را کشیدند و برایشان حمله کردند و اصحاب هم در عقب سر آن جناب حمله کردند و جنگ در گرفت . حبیب بن عاصم الازدى عرضس کرد یا امیرالمؤ منین اینها که با ایشان جنگ مى کنیم آیا از کفّارند؟ فرمودند ازکفر گریخته اند و در کفر افتاده اند. حبیب گفت آیا منافقند یا بفرمایید از چه طایفه اى هستند تا ما با بصیرت با آنان بجنگیم ؟ حضرت فرمودند که ایشان گروهى هستند که از دین اسلام بیرون رفته اند همچنان که تیر از کمان بیرون رود. پس همین شخص با سعادت جنگید تا به شهادت رسید. احنف بن غدار طائى که شجاعترین خوارج بود و در صفّین جنگها کرده بود حمله کرد و صف لشگر را شکافت حضرت خود را به او رساندند و اسب احنف او را تا آخر لشگرگاه در کنار نهر نهروان برد و به زمینش زد و جان به مالکان دوزخ سپرد و به درک واصل شد. سپس مالک بن وضّاح رجز خوانان بیرون آمد و حضرت امیر(ع ) در حمله اول او را کشتند و بعد از او حرقوص و پسر عمّ مالک بر حضرت حمله کرد و حضرت را در میان خود گرفتند و حضرت امیر(ع ) به یک ضربتکار پسر عمّ مالک را ساخت و ضربت دیگرى بر سر حرقوص زدند و کلاه نظامى او را قطع نمودند و سر شمشیر بر اسب او خورد واسب رم کرد و نعش آن ملعون را در میان دو لاب خرابى که در آن نزدیکى بود انداخت و بعد از آن جنگ سخت شد. امیر خوارج عبداللّه بن وهب پیش آمد و فریاد زد که اى پسر ابى طالب از این معرکه بیرون نمى رویم تا تو را بکشیم یا تمام کشته شویم و خودت به نزدیک من بیا و مردم را واگذار. چون امیر(ع ) صداى او را شنیدند تبسم نمودند و فرمودند خدا او را بکشد چه قدر کم حیاء است نمى داند که من همیشه رفیق شمشیر و قرین نیزه بوده ام لیکن او از زندگى ماءیوس شده است یا طمع باطلى دارد. پس آن ملعون بر امیر(ع ) حمله کرد و حضرت مى فرمودند:
سیف رسول اللّه فى یمینى
و فى یسارى قاطع الوتین
یعنى شمشیر رسول خدا در دست راست منست و در دست چپ من شمشیر قطع کننده سرها است و به قولى در آن روز قمقام در دست چپ آن حضرت بود و حضرت به یک ضربه شمشیر او را دو پاره کردند وبه اصحاب پلیدش ملحق نمودند. پس خوارج حمله کردند که اصحاب حضرت فرار کردند و حضرت به تنهایى در برابر ایشان ایستادند. حضرت فرمودند این چه کار است گویا به سوى مرگ مى روید. گفتند مگر به سوى مرگ نمى رویم ؟ فرمودند بسیار دعا کنید و دندانها را بر روى یکدیگر گذارید و حمله کنید که از شما کمتر از ده نفر به شهادت مى رسند ولى دشمنان شما کمتر از ده نفر باقى مى مانند. راوى مى گوید ما به فرموده آن سرور عمل کردیم بخدا قسم که هنوز نصف نرسیده بود که تمام آن قوم خوارج را کشتیم و از آنان به غیر از نه نفر کسى باقى نمانده که همه آنان گریختند که دو نفر به جانب خراسان رفتند و در زمین سجستان ساکن شدند و نسل آندو در آن ولایت بسیار شد و دو نفر به جانب شهرهاى عمّان رفتند و دو نفر به یمن گریختند و در آن بلاد صاحب نسل و اولاد شدند که گروه ایاضیّه معروف شدند. و دو نفر به بلاد جزیره موسوم به سنّ و بواریخ در کنار فرات رفتند. و یک نفر به جانب طلّ موزون رفت . اصحاب حضرت امیر(ع ) در این جنگ نهروان غنائم فراوان صاحب شدند و از اصحاب آن سرور به تعداد نه نفر به درجه شهادت نائل آمدند چنان که خود حضرت خبر داده بود که کمتر از ده نفر از ما به شهادت مى رسند و کمتر از ده نفر از دشمن باقى مى مانند که اسامى آنان گذشت . و این معجزات و کرامات آن حضرت بود. و کرامات دیگرى در کتاب ارشاد القلوب مذکور است که شبى امیرالمؤ منین (ع ) قبل از جنگ نهروان از مسجد کوفه بیرون آمدند و به جانب منزل تشریف مى بردند. کمیل بن زیاد مى گوید من در خدمت آن حضرت بودم از کنار خانه اى عبور کردیم که شخصى با صداى محزون قرآن تلاوت مى کرد که
قل هل یستوى الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولوا الالباب .
بگو اى پیامبر آیا کسانى که نمى دانند مساوى هستند؟ همانا صاحب عقل و متذکّر و متوجه خواهند بود. کمیل مى گوید من از شنیدن صداى قران در دل خود او را تحسین کردم و از حال قارى قرآن تعجّب نمودم اما اصلا اظهار نکردم . امیرالمؤ منین فرمودند اى کمیل از آواز این مرد تعجب مکن و او را تحسین هم مکن . بخدا قسم که این مرد ازاهل آتش است و من بعد از این تو را از حال او باخبر خواهم کرد. کمیل مى گوید که من از مکاشفه آن حضرت که بر دل من مطلع شد تعجب کردم و ازاین شهادتى که حضرت براى آن مرد دادند متحیر شدم ولى زمانى نگذشت که غزوهئ نهروان اتفاق افتاد و بعد از اتمام جنگ حضرت ایستاده بود و شمشیر بر دست آن بزرگوار و از شمشیر خون مى چکید و سرهاى خوارج در دور آن حضرت ریخته بود به جانب من التفات فرمودند و سر شمشیر را بر بالاى یکى از آن سرها نهادند و فرمودند:
یا کمیل امن هو قانت اناء اللیل
اى کمیل این سر همان شخصى است که در اواسط شب قرآن تلاوت مى کرد و تو را به تعجب وا داشته بود. در اینجا کمیل خود را به دست و پاى آن حضرت انداخت و آن را بوسید و ازخدا طلب آمرزش کرد و بر آن بزرگوار هم صلوات فرستاد.


















